-احساس میکنم یه دیوار بیرحم بینمونه.
زل زدن به میلههای فلزی تخت و قهقهه زدن*
پاره کردن حنجره همراه آدو به فجیعترین شکل ممکن*
+ماشالا استاد کارت بینظیره. آدو از تو کپی کرده.
هدایت شده از شرقِ اندوه
هدایت کابوسهایش را با همین سنگفرشها درمیان میگذاشته. فروغ چای جمعه عصرهایش را گوشهی همین قهوهخانهها مینوشیده. نیما بار چندین قرن بر روی شانههایش را به دیوارهی همین پیادهروها تکیه میداده. سیمین گرد و خاک دامنش را کنار همین خیابانها میتکانده. جلال دستنویسهایش را پشت همین میزها مرتب میکرده. بهرام در شبهای جنون همین گذرها را هزارباره طی میکرده. شاملو سیگارهای شبانهاش را سر همین کوچهها میگیرانده.
با مرگ ماه، روشنی از آفتاب رفت
چشم و چراغ عالم هستی، به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک، تاج خدایان عشق بود
در تندباد حادثه، همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود،
در موج خیز علم، به اعماق آب رفت!
این مه، که چون منیژه، لب چاه مینشست
گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذارد عمر دهر سرآید، که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل، بیا سیاهی شب را نگاه کن!
در اشک گرم زهره ببین.. یاد ما کن!
#مشیری