اتاقکسیگار؛
وارد خانه که میشود یک راست به اتاق پسرش میرود.تخت را بلند میکند و به حیاط میبرد.بعد تبر و نفت را از
چشم هایش را باز میکند و میبندد.نور آزاردهنده است.سرش بدجور درد میکند.گرمش است.شقیقه راستش تیر میکشد.بی حرکت دراز میکشد و میکوشد به یاد بیاورد چرا بیرون خانه است.بعد تصویر مبهمی در ذهنش ظاهر میشود.سنگی در سینه اش.همان تصویر.خوابی که دیده بود.با چشم های بسته و مینشیند.میکوشد چشم هایش را باز کند،اما نمیتواند.تا چند لحظه بی حرکت میماند،سرش روی زانوهایش است و دست ها را دور زانوها حلقه کرده.ذهنش خالی است تا آن خواب را با وضوح هولناکی به یاد میاورد.
عریان وارد اتاقی خالی میشود.دیوارها پر از لکه های رطوبت و چیزی قهوه ای است که میتواند خون باشد.کف زمین کثیف و ناصافه است.پدرش گوشه اتاق روی نیمکتی چوبی نشسته است.لخت است و به زمین نگاه میکند.میکوشد به پدرش برسد،اما نمیتواند حرکت کند.میکوشد صدایش کند،اما نمیتواند حرف بزند.در گوشه ای دیگر گرگی مشغول خوردن مقداری گوشت است.هربار که به گرگ نگاه میکند حیوان سرش را بلند میکند و می غرد.دندان هایش را نشان میدهد.درحال خوردن چیزی است که میجنبد،زنده است.از نزدیک تر نگاه میکند.پسرش است،گریه میکن اما صدایی از او درنمیاید.مستاصل میشود.میخواهد بچه را نجات دهد،اما ثابت مانده و بی صدا.میکوشد فریاد بزند.پدرش از جا بلند میشود و دور اتاق قدم میزند،بی آنکه به او نگاه کند،بی آنکه به نوه اش نگاه کند که زیر دست گرگ تکه پاره میشود.گریه میکند،اما اشکی فرو نمیریزد،فریاد میزند،دلش میخواهد از کالبدش بیرون برود،اما نمیتواند.مردی با اره ظاهر میشود.صورت مرد را نمیبیند،شاید مانسانیو باشد.همه چیز تار است.روشنایی هست،خورشیدی آویخته از بام.خورشید حرکت میکند،یک بیضی از نور زرد خلق میکند.دیگر به پسرش فکر نمیکند،انگار هرگز وحود نداشته.مردی که میتواند مانسانیو باشد سینه اش را میشکافد.او چیزی حس نمیکند.فقط مطمئن میشود کار به درستی انجام شده باشد.با حالتی تحسین آمیز دست او را می فشارد.سرخیو بی آنکه چیزی بگوید خم میشود و دستش را به طرف سینه اش میبرد.سینه اش را معاینه میکند،انگشتانش را حرکت میدهد،با نوک انگشت به قسمت های دیگر میزند.سرخیو قلبش را بیرون میکشد.تکه ای از آن را میخورد.خون از دهانش جاری میشود.قلبش هنوز میتپد،اما سرخیو آنرا به زمین میندازد.زیر پا لهش میکند و در گوشش میگوید«چیزی بدتر از این نیست که نتونی خودت رو ببینی.»سسیلیا با سنگی سیاه به اتاق میاید.صورت اسپانل را دارد،اما او میداند سسیلیاست.سسیلیا لبخند میزند.خورشید سریع تر حرکت میکند.بیضی بزرگتر میشود.سنگ میدرخشد.میتپد.گرگ زوزه میکشد.پدرش مینشیند و به زمین نگاه میکند.سسیلیا سینه او را بیشتر باز میکند و سنگ را داخل آن میگذارد.زیباست،هرگز او را آنقدر با طراوت ندیده است.سسیلیا سربرمیگرداند.دلش نمیخواهد او برود.میکوشد سسیلیا را صدا کند،اما نمیتواند.سسیلیا شادمانه به او مینگرد،چوبی برمیدارد و وسط پیشانی اش میکوبد.او میفتد،اما زمین دهان باز میکند و او به سقوطش ادامه میدهد،سنگ درون سینه اش او را در مغاکی سفید فرو میبرد.
#لاشه_لطیف
اتاقکسیگار؛
تورس ، هشت لیوان آب یادت نره.
سلام رندومترین آسترولوژی زندگیم بود خدافظ