eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
186 دنبال‌کننده
550 عکس
102 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آیـرِن✧
گندم و جو، وقتی که سبزن تقریباً بلا استفاده‌ن. وقتی که پیر، خشك و آسیب‌پذیر هستن، بقیه هم بیشتر دوست‌شون دارن چون می‌تونن به راحتی بهشون آسیب بزنن و ازشون استفاده کنن.
هدایت شده از ‌ترمه
اینجا بود که فهمیدم: ماجرا فقط کتاب‌ها نیستند. زندگی ما هم همین است. دنیا پر شده از ویترین‌هایی که آدم‌ها را مثل کتاب می‌چینند: خوشگل‌ترها روی طاقچه، بدترکیب‌ها در انبار. فرقی نمی‌کند عقل باشد یا اخلاق یا عشق، تا وقتی جلد براق نیست، کسی به محتوایش سر نمی‌زند. عجیب این‌که بدترین محتوای دنیا را اگر در جلدی براق ببندی، مشتری ردیف می‌شود. و بهترین معرفت را اگر در جامه‌ای ساده بپیچی، سهمش می‌شود خاک انبار. ماجرا کمی خنده‌دار نیست؟ انگار جهان، نمایشگاهی شده که همه در آن دکور می‌فروشند، نه دانایی.
هدایت شده از اِستکهُلم
بهار میرسد اما
بهار میرسد اما، ز گل نشانش نیست نسیم، رقص گل آویز گل فشانش نیست دلم به گریه خونین ابر میسوزد که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش! بهار نیست به باغی که باغبانش نیست چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست! کبوتری که در این آسمان بال گشاید دگر امید رسیدن به آشیانش نیست ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست! جهان به جان من آن گونه سردمهری کرد، که در بهار و خزان، کار با جهانش نیست ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.
اون آخراش دیگه زندگی نمیکردم. اینو میدونم. شاید مدرکی براش نداشته باشم، آخه از ۲۸ بهمن تا ۲۶ فروردین دیگه رد روزهام رو نگه نمیداشتم. فقط اگه شادی کوچیکی یا غم بزرگی یا عصبانیتی بود. فقط اونا رو دارم. بعد دزدان دریایی کارائیب همه چیز خیلی سخت شد. اونجا دیگه صبرمو از دست دادم. یادمه داشتم انیمیشن‌های قدیمی رو نگاه میکردم. سعی میکردم درس بخونم. اسکویید گیم میدیدم. جنگ و صلح رو تموم میکردم. اما بهشون وصل نبودم. بیشتر اوقات مجبور بودم پیوی تو رو سین نزنم و به بقیه دوستام پناه ببرم. یا حتی به سروش. حرص میخوردم. موهامو میکندم. بعدش بهت پیام میدادم. شکنجه پشت شکنجه. بعدش گره وا شد. اون شب رو خوب یادمه. احتمالا ده فروردین بود. بالاخره این جهنم تموم شد. پذیرفتی. گفتی ببخشید که تقریبا زندگیتو نابود کردم. گفتم تقریبا، پس یعنی هنوز نکردی. و لطفا نابودش نکن. خودم نمی‌دونستم ولی زندگیمو نابود کرده بودی. اما اشکالی نداشت. اگه نابود نمیشد نمیتونستم از اول بسازمش. اما اونموقع که نمی‌دونستم. گره وا شد و اونقدر خوب بود که باورپذیر نبود. امن نبود. انگار بمب ساعتی باشی و هر لحظه ممکن باشه که بترکی. پس فرار کردم. فقط میخواستم ازت دور و دور و دورتر باشم. درمورد دفعه بعدی که منفجر میشی استرس داشتم. شب سیزده بدر بود. دروغ سیزده تو این بود که ازم متنفری. من دروغ نگفتم. بعدش منفجر شدی. گفتی نمیخوای چند روز باهام حرف بزنی و من با خودم فکر کردم کاش دروغت این بود. اما این فاصله گرفتن بیشتر از اینکه برای تو مفید باشه برای من مفید بود. انگار حالا لحظات بعد از جنگ باشه، که به تلفاتت فکر میکنی. بیشتر از حد تصورم بود. تو برگشتی و ما دیگه حرف نمیزدیم چون چیزی برای حرف زدن نبود. من دلم برای حرف زدن باهات تنگ نشده بود. داشتم آزاد میشدم. این کالبد پوسیده رو مینداختم دور. کتاب میخوندم. فیلم می‌دیدم. بهشون وصل میشدم. و بالاخره؛ ساعت شیش عصر ۲۵ فروردین خداحافظی کردیم. به زندگیم خوش اومدم.
و الان ۳۱ روزه که به زندگی بازگشتم. ۳۱ روزی که از شدت خوب بودنشون میتونم یاد پیرارسال این موقع‌ها بیفتم.