کودک زیبای زرین موی صبح
شیر مینوشد ز پستان سحر
تا نگین ماه آرد به چنگ
میکشد از سینه گهواره سر
شعله رنگین کمان آفتاب در غبار ابرها افتاده است
کودک بازی پرست زندگی دل به این رویای رنگین داده است
باغ را غوغای گنجشکان مست نرم نرمک برمیانگیزد ز خواب
تاک، مست از باده باران شب، میسپارد تن به آفتاب
کودکان همسایه، خندان روی بام؛ دختران لاله، خندان روی دشت؛
جوجگان کبک خندان روی کوه؛ کودک من لختهای خون روی تشت!
باد، عطر غم پراکنده و گذشت، مرغ بوی خون شنید و پر گرفت
آسمان و کوه و باغ و دشت را، نعره نیلوفر در برگرفت
روح من از درد چون ابر بهار، عقدههای اشک حسرت باز کرد
روح او چون آرزوهای محال، روی بال ابرها پرواز کرد.
#مشیری