eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
187 دنبال‌کننده
563 عکس
103 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
سوار اتومبیلش میشود و سیگاری روشن میکند.اما قبل از روشن کردن اتومبیل تلفنش زنگ میزند.خواهرش است. «سلام مارکوس.کجایی؟برای نهار بیا خونه ما،قلوه مخصوص توی سس لیمو و سبزیجات درست میکنم.انگشت هات رو هم میخوری» «من گوشت نمیخورم،ماریسا» خواهرش با تعجب و کمی شک به او نگاه میکند. «گیاهخوار که نشدی؟» «دلیل پزشکی داره.دکترم پیشنهاد داد گوشت نخورم.فقط برای مدتی» «همه چیز مرتبه؟من رو نترسون،مارکوس.» «جدی نیست.فقط کلسترولم کمی بالاست،همین.» دلیل پزشکی ندارد.فقط از وقتی پسرش مرده،به گوشت لب نزده است. احتمال دیدن خواهرش مثل باری روی دوشش سنگینی میکند.دیدن او کاری است که وقتی انتخاب دیگری ندارد باید انجام دهد.خواهرش را نمیشناسد،واقعا نمیشناسد. آهسته در شهر رانندگی میکند.آدم هایی اینجا و آنجا هستند،اما شهر متروکه بنظر میرسد.دلیلش فقط کاهش جمعیت نیست.از وقتی حیوانات شدند سکوتی حکم فرما شده که کسی نمیشنود،اما وجود دارد،همیشه،در سرتاسر شهر طنین میندازد.سکوت گوش خراشی است که در صورت آدم ها،در حرکاتشان،در نوع نگاهشان به یکدیگر دیده میشودانگار زندگی همه توقیف شده،انگار منتظر بودند این کابوس تمام شود. «سلام،مارکیتوس.چترت رو بده به من» کلمات خواهرش مثل جعبه هایی پر شده از کاغذ سفید است.شل و سریع بغلش میکند.از اینکه خواهرش مارکیتوس صدایش بزند بیزار است.اینکار را برای نشان دادن ذره ای محبت که اصلا حسش نمیکند انجام میدهد. «چتر ندارم.» «دیوونه شدی؟منظورت چیه که نداری؟» «چتر ندارم،ماریسا.من تو روستا زندگی میکنم و اونجا پرنده ها کاری نمیکنند.فقط تو شهره که مردم بدگمان شدند.» خواهرش او را میکشاند توی خانه و به دوروبرش نگاه میکند.از این نگران است که همسایه ها برادرش را بدون چتر ببینند. «کمی بهتری؟»درنگاهش ترحم و فخرفروشی است.از وقتی پسرش را از دست داده خواهرش اینطور نگاهش میکند.جواب نمیدهد،جلو خودش را میگیرد و سیگاری روشن میکند. «ببخش اما اینجا نه،باشه؟بوی دود سیگارت خونه رو پر میکنه.» کلمات خواهرش آوار میشوند،یکی روی دیگری،مثل پوشه هایی تلنبار روی هم. «استبان همین الان تلفن کرد،خیلی بد شد.کارش زیاده و به ناهار نمیرسه.» استبان شوهرخواهرش است.هربار به شوهرخواهرش فکر میکند مردی قوزکرده را میبیند با صورتی پر از تناقض و لبخندی نصفه نیمه که کوششی برای پنهان کردن آن تناقض هاست. بچه های خواهرش،دوتا هستند.خواهرش هیچوقت به مادر شدن علاقه ای نشان نمیداد،بچه دار شد چون این یکی از کارهایی ست که باید در زندگیتان بکنید،مثل برگزاری جشن تولد پانزده سالگیتان،ازدواج کردن،بازسازی خانه تان و خوردن گوشت. «حالت چطوره،مارکیتوس؟راستشو بگو.چطور ممکنه چتر نداشته باشی؟» «چتر نیاز ندارم،هیچکس نداره.» «همه بهش نیاز دارند.جاهایی هست که سقف محافظ نداره،میخوای خودتو به کشتن بدی؟» «ماریسا،تو واقعا فکر میکنی اگه پرنده روی سرت خرابکاری کنه میمیری؟بازهم بهت میگم،توی این کشور،روی این سیاره،کسی از چتر استفاده نمیکنه،اصلا به چتر فکر نمیکنه.منطقی تر نیست که فکر کنی اگه پشه ای تو رو نیش بزنه که قبل از تو حیوونی رو نیش زده،ممکنه ویروس وارد بدنت بشه؟» «نه،چون دولت میگه پشه ها خطر ندارند.» «دولت میخواد فریبت بده،دلیل موجودیتش هم همینه.» «اینجا هرکس بیرون میره با خودش چچتر میبره،این کار خیلی هم منطقیه.» «اصلا به این فکر میکنی که صنعت ساخت چتر یه فرصت مناسب پیدا کرده و دولت هم چسبیده بهش؟» «تو همش فکر میکنی توطئه ای درکاره،درحالی که هیچی نیست.» صدای ضربه پاهای خواهرش به زمین را میشنود.آهسته،تقریبا بدون صدا،اما میداند طاقت خواهرش سر آمده و بیشتر از این نمیتواند درباره این موضوع بحث کند و مهمتر آنکه خودش فکری ندارد.برای همین نمیتواند مدت طولانی از نظر خودش دفاع کند. «بیا بحث نکنیم،مارکیتوس.» «موافقم.» از خواهرش چیزی نمیپرسد.کلمات خواهرش بوی نا میدهد،بوی زندان و سرمای گزنده.یک ریز حرف میزند.خواهرش همیشه میخواهد به او بفهماند آنها زیاد پول ندارند و زندگی شان سخت است.او که میداند اینطور نیست،گرچه اصلا برایش مهم نیست و کینه ای ندارد،با اینکه چیزی،حتی یک پنی برای مراقبت از پدرشان خرج نمیکند. صدایی از خیابان میاید و بچه ها وارد خانه میشوند. بچه ها دوقلو هستند.یک دختر و یک پسر.به زور حرف میزنند و وقتی هم حرف میزنند،باهم پچ پچ میکنند،از نشانه ها و کلمات مرموز با معناهای تفریحی استفاده میکنند.او طوری نگاهشان میکند که انگار حیوانی عجیبند،تشکیل شده از دو بخش جداگانه که یک ذهن آنها را به کار میندازد.خواهرش اصرار دارد بچه ها خطابشان کند،درحالی که همه دوقلوها صدایشان میکنند.خواهرش و قوانین احمقانه اش. «به دایی مارکیتوس سلام نکردید» دلش میخواهد این تشریفات تمام شود،این ملاقات اجباری را هرچه زودتر تمام کند. «سلام،دایی مارکیتوس.» این را باهم میگویند،با حالتی مکانیکی،تقلیدی از
یک ربات.خنده را که در چشمانشان موج میزند فرو میخورند.بدون پلک زدن در انتظار واکنشی به او خیره میمانند،اما او هیچ توجهی به آنها نشان نمیدهد.با اینکه دوقلوها هم سان نیستند،پیوند محکم و پنهانشان حال و هوایی شوم ایجاد میکند.حرکات ناخودآگاهی که دوبرابر میشوند،نگاه خیره یکسان و پیمان سکوت دیگران را معذب میکند.میداند آنها زبانی رمزی دارند،زبانی که احتمالا خواهرشان هم نمیفهمد.کلماتی که فقط خود آن دو میفهمند.دیگران را به آدم های خارجی،غریبه و عامی تبدیل میکند.بچه های خواهرش آن کلیشه معروف را هم به ذهن متبادر میکند:دوقلوهای شیطانی. میبیند پسره،استبانسیتو،به دختره،مارو،اشاره میکند.همیشه از فکر اینکه اگر خواهرش دو دختر یا دو پسر داشت در چه تنگنای مصیبت باری میفتاد خنده اش میگیرد.اسم گذاری بچه ها به اسم والدین و هویتشان را زیر سوال میبرد و یادآوری میکند به چه کسانی تعلق دارند. استبانسیتو با درخششی در چشم هایش به او نگاه میکند،درخششی پر از کلمات،مثل جنگلی پر از درختان متلاشی و گردبادهای بی صدا،اما مارو است که حرف میزند:«میخوایم حدس بزنیم دایی مارکیتوس چطوره.» خواهرش کاردش را برمیدارد و توی میز فرو میکند.صدای تیزی بلند میشود.«کافیه.»این را آهسته میگوید،این کلمه را سبک سنگین میکند،کنترلش میکند.دوقلوها با تعجب به مادرشان نگاه میکنند،هرگز ندیده خواهرش اینطور واکنش نشان دهد. «این بازی رو تمومش کنید.ما آدم ها رو نمیخوریم.نکنه شما دوتا وحشی شدید؟» حرف های خواهرزاده هایش همچون تکه های شیشه است که در گرمای زیاد ذوب میشود،همچون کلاغ هایی که با حرکت آهسته چشم ها را درمی آورند. «مامان خل شده.»این را با لحن بچه ای کوچک میگوید. استبانسیتو به او نگاه میکند و میخندد.ظاهرا به نظرش همه چیز خنده دار است.میگوید«اسم این بازی لاشه لطیفه. دلت میخواد بازی کنی؟» خواهرش متوجه میشود کارد هنوز توی میز است و طوری سریع آن را بیرون میکشد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.انگار نه انگار آن واکنش تند از او سر زده بود. میداند اگر بلند شود و طوری آنجا را ترک کند که انگار آزرده شده،به زودی باید تمام این مراسم را تکرار کند،چون خواهرش برای عذرخواهی او را هزاران بار به آنجا میکشاند.درعوض خودش را مجبور میکند بگوید«من فکر میکنم استبانسیتو کمی فاسد شده،مثل خوکی که زیاده از حد پروار شده باشه،و مارو شبیه ماهی آزاد صورتی،کمی بدقلق،اما خوشمزه.» اول دوقلوها انگار چیزی نفهمیده باشند به او زل میزنند.هیچوقت گوشت خوک یا ماهی آزاد نخورده اند.بعد میزنند زیر خنده.خواهرش به او نگاه میکند و چیزی نمیگوید.فقط میتواند یک جرعه دیگر آب بنوشد و غذا بخورد.حرف هایش در درونش باقی میمانند،انگار در کیسه های پلاستیکی بسته بندی شده بدون هوا گیر افتاده باشد. مارکوس میداند تا مدت ها دوقلوها را نخواهد دید و میداند اگر بتواند یکی از دست های هر دو بچه خواهرش را قطع کند و در همان لحظه پشت آن میز چوبی بخورد،درست همان مزه ای را میدهند که پیش بینی کرده بود.مستقیم به آنها نگاه میکند.طوری بهشان نگاه میکند که انگار دارد از مزه شان لذت میبرد.بچه ها یکه میخورند و نگاهشان را میدزدند. «خیلی خوب شد که دیدمت،مارکوس.این چتر رو هم بگیر لطفا.» او چتر را باز میکند و بی آنکه جوابی دهد آنجا را ترک میکند.قبل از آنکه سوار اتومبیل شود سطل زباله ای میبیند.چتر باز را پرت میکند داخل سطل.خواهرش از کنار در تماشایش میکند و با سرپایین در را آهسته میبندد.
مردم میگویند تنهایی پرسه زدن در این اطراف بدون سلاح خطرناک است.گله های حیوانات گرسنه آنجا هستند.به طرف کنام شیر میرود.به آنجا که میرسد روی نرده های سنگی مینشیند.سیگاری روشن میکند و به فضای خالی مینگرد.یاد زمانی میفتد که پدرش او را به اینجا آورد.نمیدانست با پسری که پس از مرگ مادرش گریه نکرده و یک کلمه هم حرف نزده چه کار کند.خواهرش خیلی کوچک بود،پرستارها از او مراقبت میکردند و متوجه مرگ مادرشان نشد. پدرش او را به سینما،میدان اصلی شهر،سیرک و هرجایی که از خانه دور بود برد؛دور از عکس های مادر خندانش که مدرک معماری اش را بالا گرفته بود،لباس هایش هنوز از چوب لباسی ها آویزان بود و تصویر یکی از نقاشی های شاگال که برای بالای تختش انتخاب کرده بود.پاریس از پشت پنجره:گربه ای با صورت انسانی،چتربازی با چتری مثلثی،پنجره ای رنگارنگ،زوجی به رنگ تیره و مردی با دو صورت و قلبی در دستش.چیزی در این نقاشی از جنون جهان میگوید؛جنونی که گاهی شادی بخش است گاهی ظالمانه،و درهردوحالت کاملا جدی.آن نقاشی الآن در اتاق خودش آویزان است. باغ وحش پر بود از خانواده ها،سیب های کاراملی،پشمک هایی به رنگ صورتی و زرد و آبی؛خنده،بادکنک،عروسک های پشمالوی کانگورو و وال و خرس.پدرش میگفت«مارکوس، نگاه کن،یه میمون احمق،مارکوس،نگاه کن کن،یه مار مرجانی،مارکوس،نگاه کن،یه ببر.»و او بی آنکه حرفی بزند به آنها نگاه میکرد،چون حس میکرد پدرش کلمات دیگری ندارد،حس میکرد کلماتی که مال آنجا نیست.بی آنکه مطمئن باشد حس میکرد هر لحظه ممکن است کلمات پدرش بشکند،اینکه نازک ترین و شفاف ترین نخ ها و کلمات را به هم چسبانده است. به کنام شیر که رسیدند پدرش بی آنکه چیزی بگوید به تماشا ایستاد.شیرهای ماده زیر نور آفتاب استراحت میکردند.شیر نر آنجا نبود.یک نفر کمی بیسکوئیت برایشان انداخت.شیرهای ماده با بی اعتنایی نگاه کردند.فکر کرد آنها چقدر دورند و در آن لحظه تنها چیزی که میخواست این بود که بپرد توی کنام،کنار شیرهای ماده دراز بکشد و بخوابد.دلش میخواست آنها را نوازش کند.توله ها فریاد میزدند،خرخر میکردند،سعی میکردند غرش کنند،آدم ها چسبیده به هم ایستاده بودند و مدام میگفتند«ببخشید.»یکدفعه همه ساکت شدند.شیر نر از پشت سایه ها،از داخل غاری،سلانه سلانه بیرون آمد.او به پدرش گفت«بابا،شیر،شیره اونجاست،میبینیش؟»اما پدر سرش پایین بود،داشت بین آن همه جمعیت محو میشد.با اینکه گریه نمیکرد اشک در چشمانش جمع شده بود،پشت کلماتی که نمیتوانست بگوید. سیگارش را تمام میکند و ته سیگار را پرت میکند توی کنام.بعد بلند میشود که برود.
هدایت شده از شرقِ اندوه
ذره‌بین واقعا عذاب الهیه، هر بدو بیراهی که تا به حال به ایتا گفته‌بودم رو پس گرفته و نثار ذره‌بین می‌کنم.🌷🌷🌷