eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
186 دنبال‌کننده
561 عکس
103 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
یک ربات.خنده را که در چشمانشان موج میزند فرو میخورند.بدون پلک زدن در انتظار واکنشی به او خیره میمانند،اما او هیچ توجهی به آنها نشان نمیدهد.با اینکه دوقلوها هم سان نیستند،پیوند محکم و پنهانشان حال و هوایی شوم ایجاد میکند.حرکات ناخودآگاهی که دوبرابر میشوند،نگاه خیره یکسان و پیمان سکوت دیگران را معذب میکند.میداند آنها زبانی رمزی دارند،زبانی که احتمالا خواهرشان هم نمیفهمد.کلماتی که فقط خود آن دو میفهمند.دیگران را به آدم های خارجی،غریبه و عامی تبدیل میکند.بچه های خواهرش آن کلیشه معروف را هم به ذهن متبادر میکند:دوقلوهای شیطانی. میبیند پسره،استبانسیتو،به دختره،مارو،اشاره میکند.همیشه از فکر اینکه اگر خواهرش دو دختر یا دو پسر داشت در چه تنگنای مصیبت باری میفتاد خنده اش میگیرد.اسم گذاری بچه ها به اسم والدین و هویتشان را زیر سوال میبرد و یادآوری میکند به چه کسانی تعلق دارند. استبانسیتو با درخششی در چشم هایش به او نگاه میکند،درخششی پر از کلمات،مثل جنگلی پر از درختان متلاشی و گردبادهای بی صدا،اما مارو است که حرف میزند:«میخوایم حدس بزنیم دایی مارکیتوس چطوره.» خواهرش کاردش را برمیدارد و توی میز فرو میکند.صدای تیزی بلند میشود.«کافیه.»این را آهسته میگوید،این کلمه را سبک سنگین میکند،کنترلش میکند.دوقلوها با تعجب به مادرشان نگاه میکنند،هرگز ندیده خواهرش اینطور واکنش نشان دهد. «این بازی رو تمومش کنید.ما آدم ها رو نمیخوریم.نکنه شما دوتا وحشی شدید؟» حرف های خواهرزاده هایش همچون تکه های شیشه است که در گرمای زیاد ذوب میشود،همچون کلاغ هایی که با حرکت آهسته چشم ها را درمی آورند. «مامان خل شده.»این را با لحن بچه ای کوچک میگوید. استبانسیتو به او نگاه میکند و میخندد.ظاهرا به نظرش همه چیز خنده دار است.میگوید«اسم این بازی لاشه لطیفه. دلت میخواد بازی کنی؟» خواهرش متوجه میشود کارد هنوز توی میز است و طوری سریع آن را بیرون میکشد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.انگار نه انگار آن واکنش تند از او سر زده بود. میداند اگر بلند شود و طوری آنجا را ترک کند که انگار آزرده شده،به زودی باید تمام این مراسم را تکرار کند،چون خواهرش برای عذرخواهی او را هزاران بار به آنجا میکشاند.درعوض خودش را مجبور میکند بگوید«من فکر میکنم استبانسیتو کمی فاسد شده،مثل خوکی که زیاده از حد پروار شده باشه،و مارو شبیه ماهی آزاد صورتی،کمی بدقلق،اما خوشمزه.» اول دوقلوها انگار چیزی نفهمیده باشند به او زل میزنند.هیچوقت گوشت خوک یا ماهی آزاد نخورده اند.بعد میزنند زیر خنده.خواهرش به او نگاه میکند و چیزی نمیگوید.فقط میتواند یک جرعه دیگر آب بنوشد و غذا بخورد.حرف هایش در درونش باقی میمانند،انگار در کیسه های پلاستیکی بسته بندی شده بدون هوا گیر افتاده باشد. مارکوس میداند تا مدت ها دوقلوها را نخواهد دید و میداند اگر بتواند یکی از دست های هر دو بچه خواهرش را قطع کند و در همان لحظه پشت آن میز چوبی بخورد،درست همان مزه ای را میدهند که پیش بینی کرده بود.مستقیم به آنها نگاه میکند.طوری بهشان نگاه میکند که انگار دارد از مزه شان لذت میبرد.بچه ها یکه میخورند و نگاهشان را میدزدند. «خیلی خوب شد که دیدمت،مارکوس.این چتر رو هم بگیر لطفا.» او چتر را باز میکند و بی آنکه جوابی دهد آنجا را ترک میکند.قبل از آنکه سوار اتومبیل شود سطل زباله ای میبیند.چتر باز را پرت میکند داخل سطل.خواهرش از کنار در تماشایش میکند و با سرپایین در را آهسته میبندد.
مردم میگویند تنهایی پرسه زدن در این اطراف بدون سلاح خطرناک است.گله های حیوانات گرسنه آنجا هستند.به طرف کنام شیر میرود.به آنجا که میرسد روی نرده های سنگی مینشیند.سیگاری روشن میکند و به فضای خالی مینگرد.یاد زمانی میفتد که پدرش او را به اینجا آورد.نمیدانست با پسری که پس از مرگ مادرش گریه نکرده و یک کلمه هم حرف نزده چه کار کند.خواهرش خیلی کوچک بود،پرستارها از او مراقبت میکردند و متوجه مرگ مادرشان نشد. پدرش او را به سینما،میدان اصلی شهر،سیرک و هرجایی که از خانه دور بود برد؛دور از عکس های مادر خندانش که مدرک معماری اش را بالا گرفته بود،لباس هایش هنوز از چوب لباسی ها آویزان بود و تصویر یکی از نقاشی های شاگال که برای بالای تختش انتخاب کرده بود.پاریس از پشت پنجره:گربه ای با صورت انسانی،چتربازی با چتری مثلثی،پنجره ای رنگارنگ،زوجی به رنگ تیره و مردی با دو صورت و قلبی در دستش.چیزی در این نقاشی از جنون جهان میگوید؛جنونی که گاهی شادی بخش است گاهی ظالمانه،و درهردوحالت کاملا جدی.آن نقاشی الآن در اتاق خودش آویزان است. باغ وحش پر بود از خانواده ها،سیب های کاراملی،پشمک هایی به رنگ صورتی و زرد و آبی؛خنده،بادکنک،عروسک های پشمالوی کانگورو و وال و خرس.پدرش میگفت«مارکوس، نگاه کن،یه میمون احمق،مارکوس،نگاه کن کن،یه مار مرجانی،مارکوس،نگاه کن،یه ببر.»و او بی آنکه حرفی بزند به آنها نگاه میکرد،چون حس میکرد پدرش کلمات دیگری ندارد،حس میکرد کلماتی که مال آنجا نیست.بی آنکه مطمئن باشد حس میکرد هر لحظه ممکن است کلمات پدرش بشکند،اینکه نازک ترین و شفاف ترین نخ ها و کلمات را به هم چسبانده است. به کنام شیر که رسیدند پدرش بی آنکه چیزی بگوید به تماشا ایستاد.شیرهای ماده زیر نور آفتاب استراحت میکردند.شیر نر آنجا نبود.یک نفر کمی بیسکوئیت برایشان انداخت.شیرهای ماده با بی اعتنایی نگاه کردند.فکر کرد آنها چقدر دورند و در آن لحظه تنها چیزی که میخواست این بود که بپرد توی کنام،کنار شیرهای ماده دراز بکشد و بخوابد.دلش میخواست آنها را نوازش کند.توله ها فریاد میزدند،خرخر میکردند،سعی میکردند غرش کنند،آدم ها چسبیده به هم ایستاده بودند و مدام میگفتند«ببخشید.»یکدفعه همه ساکت شدند.شیر نر از پشت سایه ها،از داخل غاری،سلانه سلانه بیرون آمد.او به پدرش گفت«بابا،شیر،شیره اونجاست،میبینیش؟»اما پدر سرش پایین بود،داشت بین آن همه جمعیت محو میشد.با اینکه گریه نمیکرد اشک در چشمانش جمع شده بود،پشت کلماتی که نمیتوانست بگوید. سیگارش را تمام میکند و ته سیگار را پرت میکند توی کنام.بعد بلند میشود که برود.
هدایت شده از شرقِ اندوه
ذره‌بین واقعا عذاب الهیه، هر بدو بیراهی که تا به حال به ایتا گفته‌بودم رو پس گرفته و نثار ذره‌بین می‌کنم.🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از عزیزِ شمسی (خسته ver.)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا