eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
187 دنبال‌کننده
575 عکس
103 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
مردم میگویند تنهایی پرسه زدن در این اطراف بدون سلاح خطرناک است.گله های حیوانات گرسنه آنجا هستند.به طرف کنام شیر میرود.به آنجا که میرسد روی نرده های سنگی مینشیند.سیگاری روشن میکند و به فضای خالی مینگرد.یاد زمانی میفتد که پدرش او را به اینجا آورد.نمیدانست با پسری که پس از مرگ مادرش گریه نکرده و یک کلمه هم حرف نزده چه کار کند.خواهرش خیلی کوچک بود،پرستارها از او مراقبت میکردند و متوجه مرگ مادرشان نشد. پدرش او را به سینما،میدان اصلی شهر،سیرک و هرجایی که از خانه دور بود برد؛دور از عکس های مادر خندانش که مدرک معماری اش را بالا گرفته بود،لباس هایش هنوز از چوب لباسی ها آویزان بود و تصویر یکی از نقاشی های شاگال که برای بالای تختش انتخاب کرده بود.پاریس از پشت پنجره:گربه ای با صورت انسانی،چتربازی با چتری مثلثی،پنجره ای رنگارنگ،زوجی به رنگ تیره و مردی با دو صورت و قلبی در دستش.چیزی در این نقاشی از جنون جهان میگوید؛جنونی که گاهی شادی بخش است گاهی ظالمانه،و درهردوحالت کاملا جدی.آن نقاشی الآن در اتاق خودش آویزان است. باغ وحش پر بود از خانواده ها،سیب های کاراملی،پشمک هایی به رنگ صورتی و زرد و آبی؛خنده،بادکنک،عروسک های پشمالوی کانگورو و وال و خرس.پدرش میگفت«مارکوس، نگاه کن،یه میمون احمق،مارکوس،نگاه کن کن،یه مار مرجانی،مارکوس،نگاه کن،یه ببر.»و او بی آنکه حرفی بزند به آنها نگاه میکرد،چون حس میکرد پدرش کلمات دیگری ندارد،حس میکرد کلماتی که مال آنجا نیست.بی آنکه مطمئن باشد حس میکرد هر لحظه ممکن است کلمات پدرش بشکند،اینکه نازک ترین و شفاف ترین نخ ها و کلمات را به هم چسبانده است. به کنام شیر که رسیدند پدرش بی آنکه چیزی بگوید به تماشا ایستاد.شیرهای ماده زیر نور آفتاب استراحت میکردند.شیر نر آنجا نبود.یک نفر کمی بیسکوئیت برایشان انداخت.شیرهای ماده با بی اعتنایی نگاه کردند.فکر کرد آنها چقدر دورند و در آن لحظه تنها چیزی که میخواست این بود که بپرد توی کنام،کنار شیرهای ماده دراز بکشد و بخوابد.دلش میخواست آنها را نوازش کند.توله ها فریاد میزدند،خرخر میکردند،سعی میکردند غرش کنند،آدم ها چسبیده به هم ایستاده بودند و مدام میگفتند«ببخشید.»یکدفعه همه ساکت شدند.شیر نر از پشت سایه ها،از داخل غاری،سلانه سلانه بیرون آمد.او به پدرش گفت«بابا،شیر،شیره اونجاست،میبینیش؟»اما پدر سرش پایین بود،داشت بین آن همه جمعیت محو میشد.با اینکه گریه نمیکرد اشک در چشمانش جمع شده بود،پشت کلماتی که نمیتوانست بگوید. سیگارش را تمام میکند و ته سیگار را پرت میکند توی کنام.بعد بلند میشود که برود.
هدایت شده از شرقِ اندوه
ذره‌بین واقعا عذاب الهیه، هر بدو بیراهی که تا به حال به ایتا گفته‌بودم رو پس گرفته و نثار ذره‌بین می‌کنم.🌷🌷🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از عزیزِ شمسی (خسته ver.)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا