eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
188 دنبال‌کننده
728 عکس
109 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آیـرِن✧
وقتی که داشتم توی ورقه‌های یادگاری کلاس هفتم/هشتمم‌ می‌گشتم، یه داستانِ کوتاه دیدم. مال زمانی بود که دبیر هنر گفته بود داستان انگیزشی بیارید. با خط عجیبم نوشته بودم:« اینجا » شاید بهتره زمین بذارم این لیوان لعنتی رو.
"بعضی وقتا باید دور خودت دیوار بکشی که ببینی کی برای دیدنت دیوار رو خراب میکنه."
دلم میخواد، میتونستم آهنگ بنویسم.
I can't move the mountains I can't make the flowers bloom I can't take another night up in my room Waiting on a miracle I can't heal what's broken Can't control the rain or the hurricane Can't keep down the unspoken invisible pain Always waiting on a miracle, a miracle
چیزی که دارم تلاش میکنم بگم اینه که از دیوان شعری که هیچوقت روی طاقچه نبود و اولین ستاره شب‌های تاریک و غروب‌های بعد خورشید ممنونم؛ فکر کنم.
اگرچه هیچکس اینطوری منظورمو نمیفهمه. اما همینجوری خوبه.
سرو
تقدیم به برادرانم منصور و منوچهر
در بیابانی دور، که نروید جز خار، که نتوفد جز باد، که نخیزد جز مرگ، که نجنبد نفسی از نفسی؛ خفته در خاک کسی! زیر یک سنگ کبود، در دل خاک سیاه، میدرخشد دو نگاه که به ناکامی از این محنت گاه کرده افسانه هستی کوتاه! باز، میخندد مهر باز، می تابد ماه بازهم قافله سالار وجود، سوی صحرای عدم پوید راه. با دلی خسته و غمگین همه سال دور از این جوش و خروش میروم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه برآن سنگ کبود تاکشم چهره بر آن خاک سیاه وندرین راه دراز، میچکد بر رخ من اشک نیاز، میدود در رگ من زهر ملال. منم امروز و همان راه دراز، منم اکنون و همان دشت خموش. بینم از دور، در آن خلوت سرد، در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی ایستاده ست کسی! _روح آواره کیست؟ پای آن سنگ کبود که در این تنگ غروب پرزنان آمده از ابر فرود؟ میتپد سینه ام از وحشت مرگ میرمد روحم از آن سایه دور، میشکافد دلم از زهر سکوت! مانده ام خیره به راه نه مرا پای گریز، نه مرا تاب نگاه. شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش: سرو نازیست که شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سینه دشت سرخوش از باده تنهایی خویش! شاید این شاهد غمگین غروب چشم در راه من است؟ شاید این بندی صحرای عدم با منش یک سخن است؟ من در اندیشه که این سرو بلند وین همه تازگی و شادابی، در بیابانی دور، غرق در ظلمت این راز شگفتک، ناگاه: خنده ای میرسد از سنگ به گوش؛ سایه ای میشود از سرو جدا! در گذرگاه غروب، در غم آویز افق، لحظه ای چند به هم مینگریم سایه میخندد و میبینم وای مادرم میخندد! مادر ای مادر خوب این چه روحیست عظیم؟ وین چه عشقیست بزرگ؟ که پس از مرگ نگیری آرام؟ تن بی جان تو در سینه خاک به نهالی که در این غمکده تنها مانده است باز جان میبخشد! قطره خونی که به جا مانده از آن پیکر سرد سرو را تاب و توان میبخشد! شب هم آغوش سکوت، میرسد نرم ز راه، من از آن دشت خموش، باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش، میروم خوش به سبکبالی باد. همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فریاد!