هدایت شده از شاعرِ آیینهها
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد،
چینی نازک تنهایی من!
اتاقکسیگار؛
مردم میگویند تنهایی پرسه زدن در این اطراف بدون سلاح خطرناک است.گله های حیوانات گرسنه آنجا هستند.به ط
وارد یکی از قفس ها میشود.بین شکاف سیمان ها و ته سیگارها و سوزن ها روی زمین علف روییده است.استخوان هایی پیدا میکند،می اندیشد شاید مال میمون باشند.شاید هم نه،میتواند هرچیزی باشد.
چند درختی بیرون قفس است و میرود تا در میان آنها قدم بزند.روز گرمی است و آسمان صاف.درختان مختصری سایه ایجاد میکنند.او عرق میریزد.
به دکه ای میرسد.وقتی سرش را داخل قاب خالی در میبرد،تعدادی قوطی،کاغذ و آت و آشغال میبیند.داخل دکه فهرست محصولات را که روی دیوار نقاشی شده میخواند:سیمبا،شیر پشمالو،ریتا،زرافه پشمالو،دامبو،فیل پشمالو،لیوان قلمرو حیوانات،مداد رنگی میمون نشان.دیوار سفید پوشیده از نقاشی،جملات و طرح های مختلف است.کسی با حروف ریز و محو نوشته:«دلم برای حیوانات تنگ شده». یکی دیگر روی کلمات خط کشیده و اضافه کرده:«امیدوارم بمیری که انقدر احمقی».
از دکه بیرون میاید و سیگاری روشن میکند.هیچوقت در باغ وحش پرسه نمیزند،یک راست میرود طرف کنام شیر و آنجا مینشیند.میداند باغ وحش بزرگ است،چون یادش میاید ساعت ها به همراه پدرش در آنجا میگشت.از پله های چند استخر خالی پایین میرود.استخر ها کوچکند.شاید جایگاه سمور آبی یا فک ها باشند؛فکر میکند،اما نمیتواند به یاد بیاورد.تابلوها را کنده اند.
درحال راه رفتن آستین هایش را تا میزند.دکمه های پیرهنش را باز میکند و همان طور با پیراهن باز به راهش ادامه میدهد.در دورست قفس های خیلی بزرگ و بلند و گنبد داری را میبیند.باغ پرندگان یادش میاید.پرنده های رنگارنگ درحال پرواز،پخش شدن پرها در هوا،بویی که هم غلیظ بود هم لطیف.به قفس ها که میرسد میبیند یک قفس بیشتر نیست و به بخش های مختلفی تقسیم شده اند.داخلش پل معلق بزرگی داخل گنبدی شیشه ای است که روزگاری به بازدیدکنندگان امکان میداد در میان پرندگان قدم بزنند.درها را شکسته اند.درختانی که داخل قفس کاشته بودند رشد کرده و گنبدهای شیشه ای را شکسته و از روی پل و بام بیرون زده بودند.روی برگ ها و خرده شیشه ها راه میرود و قروچ قروچشان زیر چکمه هایش میشنود.پله هایی رو به بالا به پل معلق میرسد.از پله ها بالا میرود و تصمیم میگیرد از روی پل رد شود.بین شاخه ها قدم برمیدارد،روی شان پا میگذارد و آنها را از سر راهش کنار میزند.در فضای باز به بام نگاه میکند و نوگ درختان و یکی از گنبدها را میبیند؛همان که در مرکز است.تنها گنبدی است که ویترای دارد؛ تصویر مردی بال دار که نزدیک خورشید پرواز میکند.ایکاروس را تشخیص میدهد،تقدیرش را میداند.بال ها رنگ های مختلفی دارند و ایکاروس در آسمانی پر از پرندگان پرواز میکند،انگار پرندگان همراهیش میکنند،انگار این بشر یکی از خودشان است.شاخه ای پر از برگ را برمیدارد و کف پل را تمیز میکند تا بتواند بی آنکه دچار بریدگی با شیشه شود کمی دراز بکشد.بعضی قسمت های گنبد شکسته،اما کمتر از بقیه آسیب دیده،زیرا خیلی بالاتر و دورتر از شاخه های درختان است که هنوز به آن نرسیده است.
آرزو میکند کاش میتوانست تمام روز آنجا دراز بکشد و به آن آسمان رنگارنگ نگاه کند.دوست داشت این باغ پرندگان را به پسرش نشان دهد،به همین شکلی که هست؛خالکی،شکسته.یاد تلفن خواهرش میفتد وقتی لئو مرد.فقط با سیسیلیا حرف زده بود،انگار فقط او به دلداری نیاز داشت.در مراسم خاکسپاری گریان به بچه هایش چسبیده بود،انگار میترسید مرگ ناگهانی سراغ آنها هم بیاید،انگار آن بچه در تابوت قادر بود دیگران را هم به تقدیر خود دجار کند.مارکوس طوری به دیگران نگاه میکرد انگار از دنیا چند متر فاصله گرفته است؛انگار آدم هایی که در آغوشش میگرفتند پشت شیشه ای یخ زده بودند.نمیتوانست گریه کند،حتی یک بار،حتی وقتی تابوت سفید کوچک را دید که در قبر پایین میرفت.به این فکر میکرد که کاش تابوت آنقدر متمایز نبود؛میدانست سفیدی تابوت پاکی کودک درونش را نشان میدهد،اما آیا وقتی به دنیا میاییم آنقدر پاک هستیم؟به زندگی های دیگر فکر کرد،اندیشید شاید در بعدی دیگر،روی سیاره ای دیگر،در عصری دیگر،درکنار پسرش ظاهر شود و بزرگ شدنش را ببیند.وقتی به تمام این چیزها فکر میکرد و مردم گل های رز را داخل قبر مینداختند و خواهرش طوری گریه میکرد که انگار بچه خودش مرده بود.
بعد هم گریه نکرد،بعد از شبیه سازی خاکسپاری که آن زمان هنوز هم رایج بود.مهمان ها رفتند و آن دو تنها ماندند،کارکنان گورستان تابوت را از بالا کشیدند و خاک و گل هایی را که رویش افتاده بود زدودند و آنرا به اتاقی بردند.بدن پسرش را از تابوت بیرون آوردند و در تابوتی شفاف گذاشتند.او و سسیلیا ناچار شدند سوزانده شدن پسرشان در کوره را تماشا کنند.سسیلیا از حال رفته و به اتاق دیگری منتقل شده بود که صندلی راحتی داشت و برای استراحت در نظر گرفته بود.خاکستر را به او دادند و او اوراقی را امضا کرد که نشان میداد پسرش سوزانده شده و آنها شاهدش بوده اند.
از باغ پرندگان بیرون میرود و از کنار زمین بازی بچه ها عبور میکند.سرسره شکسته
است.یکی از صندلی های الاکلنگ هم کنده شده است.چرخ فلک که شبیه یک دوک ریسندگی است رنگ سبزش را حفظ کرده،اما روی کف چوبی اش صلیب شکسته نقاشی کرده اند.در گ.دال شن علف زوییده و کسی صندلی زهوار در رفته ای را وسط آن گذاشتهو رهایش کرده آنجا بپوسد.فقط یک تاب باقی مانده است.روی تاب مینشیند و سیگاری روشن میکند.زنجیرها هنوز وزنش را تحمل میکنند.با حرکت پاها آهسته تاب میخورد و پاهایش به زمین کشیده میشود.بعد پایش را محکمتر تکان میدهد،آنها را بالا میبرد و میبیند در دوردست ابرهایی در آسمان تشکیل میشود.
روز گرمی است.پیراهنش را در می آورد و آنرا دور کمرش گره میزند.در فاصله کمی از زمین بازی قفس دیگری میبیند.به طرفش میرود و تابلو را میخواند.
طوطی کاکل گوگردی
رده:پرندگان
رسته:طوطی سانان
کسی با حروف قرمز روی ویژگی ها نوشته است«دوستت دارم،رومینا».
بقیه تابلو شکسته و زمین افتاده است،اما او برای برداشتنش خم نمیشود.به طرف ساختمان بزرگی به راه میفتد.چارچوب در سوخته است.ساختمان اتاقی با پنجره های بزرگ دارد که آنها هم شکسته.می اندیشد آن مکان قبلا بار یا رستوران بوده.صندلی های توکاری وجود دارد که جابه جا نشده اند.بیشتر میزها را برداشته اند،اما دوتا از آنها به زمین جوش داده شده اند.سازه باریک و کشیده ای هم هست که شاید یک بار بوده.
وارد اتاقی میشود با سقف بند که قسمتی از آن هم شکسته است.آسمان از میان شکاف ها دیده میشود.قفسی درکار نیست.در عوض،دیوارها با قاب های شیشه ای به بخش هایی تقسیم شده اند.بعضی از قاب های شیشه ای شکسته و بقیه به کلی ناپدیده شده اند.
روی زمین میشنشید و سیگاری در میاورد.به نقاشی های دیواری و طراحی های دوروبرش که نگاه میکند تصویری توجهش را جلب میکند.کسی با مخارت چشم گیری ماسکی کشیده است.شبیه ماسک ونیزی است.کنارش با حروف سیاه بزرگ نوشته است«ماسک آرامش ظاهری،راحتی دنیوی،لذت،کوچک و روشن،ندانستن آنکه این چیزی که پوست مینامم چه وقت کنده خواهد شد،این چیزی که دهان مینامم چه وقت گوشت اطرافش را از دست خواهد داد،این چیزهایی که چشم مینامم چه وقت با سکوت سیاه یک چاقو رو به رو خواهند شد».امضایی ندارد.آنرا نخراشیده و چیزی رویش نکشیده اند.اما کلمات و تصاویر دورش را گرفته اند.چندتا از نوشته های آدم ها را میخواند «بازار سیاه»، «چرا این را پاره نمیکنید؟»، «گوشتی که اسم و اسم خانوادگی داره از همه چیز بهتره!»، «لذت؟کوچک و روشن؟جدا؟با صدای بلند بخند!»، «یک شعر معرکه!»، «بعد از ساعت منع عبور و مرور میتونیم بخوریمت»، «این دنیا کثافته»،«YOLO»، «از من بخور،از گوشتم بخور/درمیان آدم خواران/عجله نکن/مرا ببر/در میان آدم خواران/سودا استریو،تا ابد».
#لاشه_لطیف