اتاقکسیگار؛
کتاب استامبولی: اطلاعات تاریخی و اجتماعی شهر زیبای استانبول در قالب یک سفرنامه، به قلم شیرین و شیوای
کتاب کابوس، تهمت، جنایت:
از بین نویسندگان روسی فکر میکنم آنتوان چخوف خودمونیتر مینویسه. درواقع اون معمولا توی قالب داستان کوتاه و نمایشنامه به مسائل اجتماعی میپردازه؛ و مثل بقیه نویسندگان روسی اون حالت روس بودن مخصوص رو داره اما حالت طنز گفتارش باعث ایجاد ارتباط راحتتر میشه.
اتاقکسیگار؛
من کافی نیستم، خب که چی؟ کافی بودن کمال نیست، اما به مرور زمان انتظاراتی که از خودت به عنوان کافی دا
شاید اصلا کافی بودن درست نیست، شاید نباید کافی بود و اگه کافی باشی دیگه پیشرفت نکنی. چون تو که نمیتونی بهترین باشی، پس هی باید کافی و کافیتر از قبل بشی. شاید کافی نبودن به معنای بد بودن نیست.
شایدم من دارم خودمو توجیه میکنم تا حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم و اینا همش اراجیفه.
تا غم آویز آفاق خاموش
ابرها سینه برهم فشرده،
خنده روشنی های خورشید
در دل تیرگی های فسرده،
ساز افسانه پرداز باران
بانگ زاری به افلاک برده
ناودان ناله سر داده غمناک!
روز، در ابرها رو نهفته
کس نمیگیرد از او سراغی
گرنگاهی، دود سوی خورشید!
کورسو میزند شبچراغی!
ور صدایی به گوش آید از دور
هوی باد است و های کلاغی!
چشم هر برگ از اشک لبریز!
میبرد باد، تا سینه دشت،
عطر خاطرنواز نوبهاران.
میکشد کوه بر شانه خویش،
بار افسانه روزگاران
من در این صبحگاه غم انگیز
دل سپرده به آهنگ باران
باغ؛ چشم انتظار بهار است
دیرگاهی است کاین ابر انبوه،
از کران تا کران تار بسته،
آسمان زلال از دم او
همچو آیینه زنگار بسته
عنکبوتیست کز تار ظلمت
پیش خورشید، دیوار بسته
صبح، پژمرده تر از غروب است!
تا بشویم ز دل ابر غم را
در سر من هوای شراب است
باده ام گرنه درمان درد است
مشتسی ام گرنه داروی خواب است
با دلم خنده جام گوید:
پشت این ابرها آفتاب است!
بادبان میکشد زورق صبح!
#مشیری