از خواب که بیدار میشود خیس عرق است.آن بیرون هوا گرم نیست،هنوز گرم نشده،بهار آنقدرها هم گرم نیست.به آشپزخانه میرود و برای خودش کمی آب میریزد.بعد تلویزیون را روشن و بدون تمرکز کانال ها را عوض میکند.عاقبت روی کانالی می ایستد که اخبار قدیمی پخش میکند،مال سال ها پیش.آدم ها شروع کرده بودند به خراب کردن مجسمه های شهری حیوانات.برنامه چند نفر را نشان میدهد که رنگ،آشغال و تخم مرغ به طرف گاو وال استریت پرتاب میکنند.بعد تصاویر دیگر،جرثقیلی مجسمه برنزی گاو را که بیشتر از سه هزار کیلوست بلند میکند،مردم وحشت زده به تماشا ایستاده اند،به آن اشاره میکنند،جلوی دهانشان را گرفته اند.تلویزیون را از حالت بی صدا درمیاورد،اما صدا را پایین نگه میدارد.کسانی هم جداگانه به موزه ها حمله کرده بودند.کسی تابوی گربه و پرنده اثر کله در ام او ام ای را پاره کرده بود.گوینده خبر از کوشش کارشناسان برای ترمیم تابلو میگوید.در موزه پرادو زنی تلاش کرده بود با دست خالی تابلوی نزاع گربه ها اثر گویا را از بین ببرد.به طرف تابلو هجوم برده بود،اما نگهبانان به موقع جلویش را گرفتند.یادش میاید کارشناسان،مورخان هنر،موزه دارها،منتقدان خشمگین بودند و از سیر قهقرایی به قرون وسطی،بازگشت به جامعه ای شمایل شکن سخن میگفتند.او مقداری آب مینوشد و تلویزیون را خاموش میکند.
بعد سوزانده شدن مجسمه های فرانسوآ آسیزی قدیش را به یاد میاورد،الاغ ها،گوسفندان،سگ ها و شترهایی که از صحنه های تولد مسیح حذف و مجسمه شیرهای دریایی در مار دل پلاتا که خراب شدند.
نمیتواند بخوابد و باید زودتر بیدار شود تا به جلسه ملاقات با یکی از اعضای کلیسای ایمولیسون برسد.میندیشد تعدادشان مدام بیشتر میشود.هرابر سروکله آن دیوانه های کلیسا در کارخانه پیدا میشود،آرامش و اهنگ منظم سلاخی به هم میخورد.این هفته ناچار است به شکارگاه و آزمایشگاه سر بزند.کارهایی که او را از خانه دور و همه چیز را دشوار میکند.باید آن کارها را انجام دهد،اما این اواخر تمرکز نداشته است.با اینکه کریگ چیزی نگفته،اما خودش میداند کیفیت کارش پایین آمده است.
با چشمان بسته میکوشد نفس هایش را بشمارد.بعد حس میکند چیزی لمسش کرده و از جا میپرد.چشمانش را باز میکند و او را میبیند.میرود آن طرف تر و او روی کاناپه دراز میکشد.بوی وحشی و پرطراوتش را حس میکند و او را در آغوش میگیرد.«سلام،یاسمین.»وقتی از خواب بیدار شد،دست های یاسمین را باز کرده بود.
دوباره تلویزیون را روشن میکند.زن دوست دارد به تصاویر تلویزیون نگاه کند.اول از آن میترسید و چندبار تلاش کرد آنرا بشکند.صداها ناخوشایند بود و تصاویر عصبی اش میکرد،اما با گذشت زمان متوجه شد دستگاه به او صدمه ای نمیزند،آنچه درون آن رخ میدهد مشکلی برایش ایجاد نمیکند و شیفته تصاویرش شد.از همه چیز تعجب میکرد.آبی که از شیر میامد،غذای تازه و خوشمزه ای که خیلی با غذای همیشگی فرق داشت،موسیقی رادیو،حمام کردن،مبلمان،آزادانه راه رفتن در خانه وقتی مارکوس هم آن دوروبر مراقبش بود.
او به مارکوس نگاه و به تلویزیون اشاره میکند.میخندد.مارکوس هم میخندد بی آنکه بداند به چه چیز یا چرا میخندد،اما به هرحال میخندد و زن را بیشتر به خودش میچسباند.یاسمین صدایی از خودش درنمیاورد،اما لبخندش در سراسر بدنش جریان میابد و مارکوس مسری بودنش را حس میکند.
#لاشه_لطیف
ایران خانومم، از کدوم زخمت بگم؟ از کدوم عدد و رقم، آمار کشتهها یا درصد گرونیها؟ از کدوم گلهای پرپر شده و لالههای خونی، پرندههای آزادی خواه زمستون یا دخترکایی که دفتر مشقشون ناتموم موند؟ از کدوم سفره خالی که باعث شد هنر و فرهنگ از یاد بره؟ از کدوم نخبهای که تو رو ول کرد و رفت؟ از کدوم بمب و موشکی که تن و بدنت رو لرزوند؟ از کدوم دروغها و وعدههای توخالی؟ از کدوم بغض فرو خورده و عشق ناکام و ناامیدی و کابوس و شب بیداری؟
ایرانم، ای کاش میشد در آغوشت بکشم و های های به حال تمام دردهات گریه کنیم.