eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
185 دنبال‌کننده
578 عکس
103 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شرقِ اندوه
"اینکه زاده‌ی آسیایی رو، بهش میگن جبرِ جغرافیایی"
"۴۷ ساله توی این مملکت زندگی میکنیم، نشد یه بار اوضاع عادی باشه. همه‌ش شرایط جنگی و فقر و بدبختی. همیشه توی نقطه حساس کنونی بودیم."
باید راه بیفتد،اما اول دلش میخواهد با یاسمین ماته بنوشد.آب جوش آمده است.خیلی طول کشید تا مفهوم آتش،خطرها و استفاده هایش را به او بفهماند.هربار که اجاق را روشن میکرد او فرار میکرد و به آن طرف خانه میرفت.هراسش به تعجب تبدیل شد.بعد فقط دلش میخواست آن رنگ سفید و آبی را که گاهی به زرد تبدیل میشد و انگار زنده بود و میرقصید لمس کند.شعله هار ا لمس کرد تا جایی که دستش را سوزاند و او وحشت زده،سریع دستش را عقب کشید.انگشنت هایش را مکیده و رفته بود عقب،اما بعد باز هم جلو رفته و چندبار این کار را تکرار کرده بود.به تدریج آتش بخشی از زندگی روزانه اش،به واقعیت تازه اش تبدیل شده بود. وقتی آخرین جرعه ماته را مینوشد یاسمین را میبوسد و مثل بقیه روزها او را به اتاق میبرد و زندانی میکند.چفت در ورودی را باز میکند و سوار اتومبیلش میشود.مشکلی برای یاسمین به وجود نمیاید،تلویزیونی را که روی دیوار برایش نصب کرده را تماشا میکند،یخوابد،با مدادشمعی که برایش گذاشته نقاشی میکشد،غذایی را که برایش درست کرده میخورد و صفحات کتابی را که نمیتواند بخواند ورق میزند.دلش میخواست خواندن و نوشتن یادش دهد،اما فایده اش چیست وقتی نتواند حرف بزند و بخشی از جامعه ای باشد که او را فقط محصولی خوراکی میداند؟نشانه روی پیشانیش،آن نشانه بزرگ و واضح و از بین نرفتنی مجبورش میکند او را در اتاقی در خانه اش زندانی کند. گوشی اش زنگ میزند.میبیند سسیلیاست و کنار جاده توقف میکند.این اواخر بیشتر تلفن میکند.از این میترسد که بخواهد به خانه برگردد.امکان ندارد بتواند به او بگوید چه اتفاقی در جریان است.او درک نخواهد کرد.میکوشد از او دوری کند،اما این اوضاع را بدتر میکند.سسیلیا بی حوصلگیش را حس میکند،میبیند رنج به چیز دیگری تبدیل شده است.«تغییر کردی.قیافت عوض شده.چرا دیروز نیمدی؟اینقدر سرت شلوغه؟من،همه چیز،خودمون رو یادت رفته؟»اشاره اش به خودمان فقط به خودش و او محدود نمیشد،لئو را هم در بر میگرفت،اما گفتن این حرف با صدای بلند ظالمانه بود. به کارخانه که میرسد،برای نگهبان سری تکان میدهد و اتومبیلش را پارک میکند.اهمیت نمیدهد که او سرش توی رزمانه است،حتی به خودش زحمت نمیدهد ببیند او کیست.دیگر نمی ایستد تا تکیه داده به اتومبیل با دست های ستون شده روی سقف سیگار بکشد. کریگ به سرعت از آنجا دور میشود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند،انگار اعضای کلیسا طاعون دارند.مارکوس دست هایش را به شلوارش میمالد تا چیزی که میتواند عرق باشد یا خشم پاک کند. او به طرف مردی میرود که بنظرش استاد روحانی است،خودشان رهبرشان را این گونه خطاب میکنند،و دست هایش را به طرفش دراز میکند.از مرد مدارکی میخواهد که درواقع مجوز و گواهی قربانی کردن است.استاد روحانی به او میگوید عضوی از کلیسا را که قربانی خواهد شد پزشک معاینه کرده و شهادت نامه او را آماده کرده و مناسک مرگش را انجام داده است. گاستون شافه لبخند میزند و آیین قربانی شدن کلیسا را با شور و حرارت و اطمینان کامل از حفظ میخواند:«بشر منبع شر در این جهان است.ما ویروس خودمان هستیم.» تمام اعضای کلیسا دست هایشان را بلند میکنند و فریاد میزنند:«ویروس.» گاستون شافه ادامه میدهد:«ما بدترین نوع آفت هستیم،سیاره مان را نابود و هم نوعمان را از گرسنگی هلاک میکنیم.» اعضای کلیسا دوباره حرفش را قطع میکنند،فریاد میزنند:«همنوعانمان.» «زندگیم زمانی معنا میابد که بدنم بتواند انسان دیگری را سیر کند،کسی که واقعا نیاز داشته باشد.چرا ارزش پروتئینم پس از مرگ و سوزاندن بیهوده بدنم از بین برود؟زندگیم را کرده ام،همین به قدر کافی خوب است.» تمام اعضای کلیسا هم صدا فریاد میزنند:«سیاره را نجات بده،خودت را قربانی کن!» چند ماه قبل زنی جوان را برای قربانی شدن انتخاب کرده بودند.وسط خطابه کلیسا،ماری فریادزنان آمد پایین.او گفت قربانی کردن آن زن جوان ظلم و وحشی گری است،هیچکس قرار نیست سیاره را نجات دهد،تمام این حرف ها مزخرف است،او احازه نمیدهد یک مشت دیوانه زنی به آن جوانی را شست و شوی مغزی بدهند،باید شرم کنند،به خودکشی دسته جمعی فکر کنند،و اگر واقعا میخواهند کمک کنند چرا تمام اعضای بدنشان را اهدا نمیکنند؟کلیسای حامی قربانیان که تمام اعضایش زنده اند بی نهایت مضحک است. اینکه کلودیا راموس،زنی که قرار بود قربانی شود،جوان بود برایش اهمیتی نداشت.برایش مهم نبود که او از پشت پنجره ها به اتاق های زوائد و برش نکاه کند و با هر قدم رنگ پریده تر و عصبی تر شود.وقتی وارد اتاقک سلاخی شدند و ریکادو،بی هوش کننده کم تجربه،طوری بازوی زن را گرفت انکار که یک حیوان است،توجهی نشان نداد. کلودیا راموس خودش را از دست او آزاد کرد و وحشت زده پا به فرار گذاشت.مایوسانه سرتاسر کارخانه،از اتاقی به اتاق دیگر دوید و فریاد زد:«نمیخوام بمیرم،نمیخوام بمیرم.»تا به قسمت پیاده کردن محموله ها رسید و تعداد زیادی راس را دید که از کامیون ها پیاده