eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
187 دنبال‌کننده
598 عکس
103 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
مدت ها حس نکرده بود این خانه،خانه خودش است.جایی بود که در آن میخوابید و غذا میخورد.جایی متشکل از کلمات گسسته و سکوت های خلاصه شده در میان دیوارها،غصه های انباشته شده که هوا را تکه تکه میکرد،میخراشید و ذرات اکسیژن را میشکافت.خانه ای که جنون در آن ریشه میدواند،در کمین بود،در راه. اما از وقتی یاسمین آمده،خانه پر شده است از بوی وحشی و خنده پرشور و بی صدایش. به اتاقی میرود که قبلا مال لئو بود.کاغذدیواری اتاق را که نقش قایق داشت کنده و دیوارها را به رنگ سفید درآورده است.تخت و مبل تازه ای هم در آنجا گذاشته است.نمیتوانست آن چیزها را بخرد،برای همین خودش آنها را ساخت.نمیخواست کسی شک کند.بعد از گذراندن روزی در کارخانه دوست دارد روی زمین بنشیند و به رنگ تخت بچه فکر کند.دلش میخواهد وقتی بچه متولد میشود رنگ انتخاب کند.وقتی به چشمان بچه اش نگاه کند میفهمد کدام رنگ را باید انتخاب کند.در چند ماه اول بچه پیش خودش میخوابد،روی تختی موقت کنار تخت خودش. به این ترتیب میتواند از نفس کشیدن بچه مطمئن شود. یاسمین همیشه کنارش در اتاق بچه مینشیند.مارکوس همین را دوست دارد،دوست دارد او دنبالش کند.تمام کشوهای خانه قفل دارند.روزی بعد از برگشتن از کارخانه دید یاسمین تمام چاقوها را بیرون آورده است.یکی از دست هایش را بریده بود.روی زمین نشسته بود،غرق در خونی که آهسته از دستش میچکید.مارکوس وحشت کرد،اما فقط یک زخم سطحی بود.زخم را بست،یاسمین را تمیز و چاقوها را پنهان کرد.همینطور چنگال ها و قاشق ها را.وقتی کف زمین را تمیز میکرد،متوجه شد او سعی کرده روی چوب نقاشی بکشد.آن وقت بود که برایش مداد شمعی خرید. دوربین هایی هم خرید که به گوشی اش متصل بود تا وقتی در کارخانه است بتواند ببیند یاسمین در اتاق چه میکند.او ساعت ها تلویزیون تماشا میکرد،میخوابید،نقاشی میکرد و به نقطه ای ثابت خیره میشد.گاهی به نظر میرسید درحال فکر کردن است،انگار واقعا میتوانست فکر کند.
هدایت شده از چکه
https://www.karzar.net/293768 سلام لطفا به دلیل امتحانات نهایی یازدهم و دوازدهم اینو امضا کنید.
"بدبختم، اونقدری بدبخت که باید سبزه گره بزنم."
"وطن رو نفروش اما کارخونه رو بفروش."
«یه موجود زنده،حس و حال ظریف و خوشایندی داره که واقعا خوشمزه ش میکنه.با هر لقمه که میخوری،زندگی رو بیرون میکشی.لذتش تو اینه که میدونی به خاطر کار تو،تصمیم تو،زندگی اون موجود نابود میشه.این حس که یه موجود پیچیده و ارزشمند ذره ذره از بین میره و قسمتی از وجود تو میشه.تا ابد.به نظرم این معجزه خیلی فریبنده ست.احتمال یه پیوستگی پایدار.» اورلت از گیلاسی شراب مینوشد که شبیه یک جام عتیقه است.رنگ قرمز شفافی دارد،از کریستال تراش خورده ساخته شده و شکل های عجیبی روی آن است.شکل ها میتوانند زنان عریانی باشند درحال رقص دور آتش.شاید هم چیزی دیگر.انتزاعی،مثل مردانی که عربده میکشند.اورلت گیلاس را از پایه میگیرد و خیلی آهسته بلند میکند،مثل همیشه به ناخن های اورلت نگاه میکند و نمیتواند نفرتش را پس بزند.ناخن های مرد بلند و تمیز است.میشود گفت حالتی جادویی و بدوی دارد.چیزی شبیه ضجه،شبیه حضوری باستانی.ناخن های اورلت طوری اند که حس میکنی باید لمسشان کنی.انگار شیئی فوق العاده ارزشمند باشد.گیلاس به رنگ همان نواری ست که دور انگشت حلقه اش پیچیده. حدس زدن سن اورلت سخت است.این مرد یکی از آنهایی ست که انگار از آغاز پیدایش جهان بخشی از آن بوده است،اما سرزندگی خاصی دارد و برای همین جوان به نظر میرسد.چهل،پنجاه،اورلت میتواند هفتادساله باشد.دانستنش محال است. می اندیشد اورلت به جز یادگاری های پیروزی،کلمات را هم جمع میکند.کلمات به اندازه سری که از دیوار آویزان کرده برایش اهمیت دارند.زبان اسپانیایی را تقریبا بی نقص حرف میزند و به شکلی پرتکلف،منظورش را بیان میکند.هرکلمه را طوری انتخاب میکند که انگار او انتخابش نکند،باد آن را با خود خواهد برد،انگار جملاتش میتواند در هوا به شیشه تبدیل شوند و او میتواند آنها را بگیرد و در وسیله ای بگذارد و درش را قفل کند اما نه هر وسیله ای،شیئی عتیقه،تکه ای از هنر نوین با درهای شیشه ای. روز است،اما در دفتر اورلت،پشت آن میز پرابهت از چوب مشکی،پشت صندلی ای که شبیه تخت پادشاهی است،زیر آن سرهای پرشده و عکس ها شمع روشن است.انگار آن فضا محرابی بزرگ بود،انگار آن سرها اشیای مقدس مذهبی شخصی بودند،مذهب اورلت که به مجموعه ای از انسان ها،کلمات،عکس ها،طعم ها،ارواح،جسم ها،کتاب ها و موجودات اختصاص داشت. وقتی یکی از ناخن های مرد دستش را میخراشد نمیتواند جلو لرزش تنش را بگیرد.سریع دستش را عقب میکشد،نمیتواند نفرتش را پنهان کند و مایل نیست با اورلت چشم در چشم شود،چون میترسد آن موجود،موجودی که زیر پوست مرد زندگی میکند،دیگر پنجه نکشد و آزاد شود.به نظرش آن موجود روح مخلوقی است که اورلت زنده خورده؛موجودی که در درون او گیر افتاده است. اورلت:«باید برای چیزی که بهت تعارف میشه احترام قائل باشی،هر غذا حاوی مرگه،اون رو ایثاری درنظر بگیر که بقیه درحق دیگران کردند» ناخن های اورلت دوباره به دستش کشیده میشود و او میلرزد.فکر میکند صدای خراش را از زیر پوست مرد میشنود؛آن ضجه مهارشده،آن موجودی که میخواهد آزاد شود.مایل نیست به آن مرد بگوید قربانی کردن عموما مستلزم آزردگی شخص قربانی ست،این را هم نمیگوید همه چیز حاوی مرگ است،نه فقط این غذا،و این که،اورلت،هم با هر ثانیه ای که میگذرد میمیرد،مثل بقیه آنها. +پس بابت بدهی شون حاضرند بمیرند؟ -آدم هایی هستند که حاضرند برای چیزهایی خیلی کم ارزش تر از پول وحشیانه عمل کنند،مثل شکار کردن آدم های معروف و خوردنشان. پاسخ اورلت مبهوتش میکند.هرگز فکر نمیکرد آن مرد بتواند کسی را برای خوردن شخص دیگری قضاوت کند.میپرسد«این کار اصول اخلاقیت رو زیر سوال نمیبره؟بنظرت وحشیانه نیست؟» -اصلا.بشر پیچیده ست و به نظر من اعمال شرم آور،تناقض ها و ویژگی متعالی انسان حیرت انگیزه.اگه همه مون بی نقص بودیم،هستی مون ته مایه خاکستری آزاردهنده ای داشت. +در این صورت چرا وحشیانه خطابش میکنی؟ -چون هست.اما همین شگفت انگیزه،این که زیاده روی هامون رو میپذیریم،کنترلشون رو به دست میگیریم و برای ذات بدوی مون ارزش قائل میشیم.