دیوار، سقف،
ای در حصار حیرت، زندانی!
ای در غبار غربت، قربانی!
ای یادگار حسرت و حیرانی
برخیز!
ای چشم خسته دوخته بر دیوار!
بیمار، بیزار، تو رنگ آسمان را از یاد برده ای
از من اگر بپرسی، دیری ست مرده ای!
برخیز!
خود را نگاه کن، به چه مانی
غمگین درین حصار، به تصویر!
ای آتش فسرده!
ندانی
با روح کودکانه شدی پیر
یک عمر، میز و دفتر و دیوار
جان تو را سپرد به یدوان
پای تو را فشرد به زنجیر
برخیز!
بیرون از این حصار غم آلود
جاریست زندگانی، جاریست
دردا که شوق با تو غریبه ست
دردا که شور از تو فراریست.
برخیز، در مرهم نسیم بیاویز!
هرچند زخم های تو کاریست!
آه این شیارها که به پیشانیست
خط شکست هاست، در برج روح تو،
کز پای بست روی به ویرانی ست
خط شکست ها؟
_نه، که هر سطرش
طومار قصه های پریشانیست!
ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و بر جمال طبیعت
چشمی میان پنجره وا کن
همچون کبوتران سبکبال
خود را به هر کرانه رها کن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یاد کودکی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند
خورشید را به کوچه صدا کن
برخیز!
جای به دل گریستنت هست
وقت دوباره زیستنت نیست.
#مشیری