eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
186 دنبال‌کننده
550 عکس
102 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
با خاکستر پدرش در اتومبیل به طرف خانه میراند.خاکستر روی صندلی کنار است،چون نمیدانست خاکستردان را کجا بگذارد.سوزاندن مرده خیلی زود تمام شد.جسد پدرش را در آن تابوت شفاف دید که آهسته وارد کوره شد.هیچ حسی نداشت،یا شاید تنها چیزی که حس میکرد آسودگی بود. دیروقت است که از کنار باغ وحش رد میشود؛باغ وحشی که دیگر اسمی ندارد.اما توقف میکند،هوا هنوز روشن است. مستقیم به باغ پرندگان میرود،از پله ها بالا میرود تا به پل معلق برسد.دراز میکشد و به سقف شیشه ای نگاه میکند،آسمان صورتی و نارنجی،شبی که نزدیک میشود.زمانی که پدرش او را به باغ پرندگان آورد به یاد میاورد.روی نیمکتی که زیر پل بود کنار هم نشستند و پدر ساعت ها درباره گونه های مختلف پرندگان،عاداتشان،رنگ نرها و ماده ها،درباره پرندگانی که روز یا شب آواز میخواند و آنهایی که مهاجرت میکردند برایش حرف زد.صدای پدرش مثل پشمک های رنگی بود؛نرم،بی کران،زیبا.صدای پدرش را دیگر هرگز آنطور نشنید،نه بعد از مرگ مادرش.وقتی از پل بالا رفتند،پدرش به مرد بالدار نقاشی شده روی شیشه رنگی و پرندگان دوروبرش اشاره کرد و لبخند زد.«همه میگن سقوط کرد چون خیلی به خورشید نزدیک شده بود،اما اون پرواز کرد.منظورم رو میفهمی پسر؟اون تونست پرواز کنه.اگه بتونی فقط چند لحظه پرنده باشی،سقوط کردن دیگه مهم نیست.» مدتی همانجا دراز میکشد،ترانه ای را سوت میزند که پدرش عادت داشت زمزمه کند:تابستان گرشوین.پدرش همیشه اجرای الا فیتزجرالد و لویی آرمسترانگ را میگذاشت.میگفت:«این بهترین آهنگه،آهنگی که گریه من رو درمیاره.»روزی پدر و مادرش را دید که با ریتم ترومپت آرمسترانگ میرقصند.زیر نور ملایم حرکت میکردند او مدتی طولانی آنجا ایستاد و در سکوت تماشایشان کرد.پدرش گونه مادرش را نوازش کرد و او با اینکه بچه کوچکی بود حس کرد این عشق است.نمیتوانست آن را در قالب کلمات توصیف کند،ان زمان نمیتوانست،اما از ته دل حس میکرد،حسی که وقتی میدانی چیزی درست است داری. مادرش بود که سوت زدن را به او یاد داد.آن اوایل خوب درکش نمیکرد.بعد روزی پدرش برای قدم زدن او را با خودش برد و به او نشان داد چطور سوت بزند.پدرش گفت:«دفعه بعد که مادرت خواست سوت زدن یادت بده،اولش وانمود کن داری تلاش میکنی.»وقتی عاقبت جلوی مادرش سوت زد،او از خوشحالی بالا پرید و کف زد.یادش میاید از آن روز به بعد،سه نفری باهم سوت میزدند،مثل گروه سه نفره نامنظمی که از کارشان لذت میبردند.خواهرش که خیلی کوچک بود با آن چشمان درخشان به آنها نگاه میکرد و لبخند میزد. از جایش بلند میشود،سرپوش خاکستردان را برمیدارد و خاکستر را از روی پل سرازیر میکند.خاکستر آهسته زمین میریزد و میگوید:«خداحافظ،بابا.دلم برات تنگ میشه.» بعد از پله ها پایین میرود و باغ پرندگان را ترک میکند.به زمین بازی که میرسد خم میشود تا کمی ماسه بردارد،به اندازه ای که خاکستردان را پر کند.ماسه مخلوط با آت و آشغال است،اما به خودش زحمت نمیدهد آشغال ها را جدا کند. روی یکی از تاب ها مینشیند و سیگاری روشن میکند.سیگارش که تمام میشود آن را در خاکستردان خاموش میکند و سرپوش را روی آن میگذارد.فقط همین نصیب خواهرش میشود:خاکستردانی پر از ماسه کثیف از باغ وحشی بی نام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توجه به خود فوق لیسانسه ها❌ توجه به اینکه توی آکواریومشون عروس دریایی هست✅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا