eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
175 دنبال‌کننده
463 عکس
99 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از شرقِ اندوه
درود بر شما انسان‌های گران‌قدر✨ اگر مایلید، این پیام رو فوروارد کنید؛ تا بنده هم با توجه به حس و حال چنل‌تون یک نامه از این مجموعه نامه‌ها تقدیم‌تون کنم=) من؟@Anitpari*
دیروقت به خانه میرسد و خسته است.یاسمین خوابیده.میداند چون تمام روز او را با گوشیش زیرنظر داشته است. به آشپزخانه میرود و یک بطری ویسکی برمیدارد.در ننو دراز میکشد و جرعه ای مینوشد.ستاره ای در آسمان نیست.شب تاریک تاریک است.کرم شب تابی هم نمیبیند.انگار تمام دنیا خاموش شده و در سکوت فرو رفته است.آفتاب بیدارش میکند،نور خورشید روی صورتش افتاده.بطری خالی را کنارش روی زمین میبیند.حرکتی میکند و ننو کمی تاب میخورد و او تازه میفهمد کجاست. سکندری خوران از ننو بیرون میاید و روی علف ها مینشیند،روشنایی صبحگاهی روی تنش افتاده است.سرش را بین دست هایش میگیرد.سرش زق زق میکند.به پشت دراز میکشد و به آسمان نگاه میکند.آسمان آبی درخشان است.ابری در کار نیست و او حس میکند اگر دست هایش را دراز کند،میتواند آبی آسمان را لمس کند،اینقدر نزدیک به نظر میرسد. خوابی که دیده هنوز یادش است،خیلی خوب آنرا به خاطر میاورد،اما نمیخواهد فکر کند،فقط دلش میخواهد خود را در آن آبی تابان غرق کند.بعد دست هایش را پایین میاورد،چشمانش را میبندد و اجازه میدهد تصاویر و احساسات خوابش همچون فیلمی در ذهنش به نمایش درآید. در باغ پرندگان است،قبل گذار.میداند چون همه چیز صحیح و سالم است.روی آن پل معلق ایستاده،اما شیشه محافظتی بالای سرش نیست.به سقف نگاه میکند و تصویر مرد درحال پرواز را نقش شده بر شیشه رنگی میبیند.مرد به او نگاه میکند و او نگاهش را پایین میاورد،نه به این دلیل که از دیدن زنده بودن آن تصویر تعجب کرده،بلکه به خاطر صدای کر کننده میلیون ها بالی که به هم میخورند.اما پرنده ای درکار نیست.باغ پرندگان خالی است.دوباره به مرد نگاه میکند،به ایکاروس که دیگر در آن شیشه های رنگی نیست.می اندیشد ایکاروس افتاده،روی زمین له و لورده شده،اما او پرواز کرده است.بعد به اطرافش نگاه میکند و در دو طرف پل،مرغ های مگس خوار،کلاغ ها،سینه سرخ ها،سهره ها،عقاب ها،توکاها،بلبل ها و خفاش ها را در هوا میبیند.پروانه ها هم هستند،اما بی حرکت.انگار به شیشه رنگی تبدیل شده اند،مثل کلمات اورلت.انگار داخل ستونی از کهربای شفافند.حس میکند هوا روشن تر میشود،اما پرندگان حرکت نمیکنند.با بال های باز به تماشای او ایستاده اند.پرنده ها خیلی نزدیکند،اما ا آنها را در دوردست میبیند که تمام فضا و هوایی را که نفس میکشد پر کرده اند.به طرف مرغ مگس خواری میرود و لمسش میکند.پرنده میفتد زمین و انگار از کریستال ساخته شده باشد،خرد میشود.به طرف پروانه میرود که بال هایش به رنگ آبی فسفری روشن است.بال ها میلرزند،تکان تکان میخورند،اما پروانه ثابت است.با هردو دست آن را میگیرد و خیلی مراقب است به او صدمه نزند.پروانه به غبار تبدیل میشود.به طرف بلبلی میرود،میخواهد لمسش کند،اما این کار را نمیکند و انگشتش کنار پرنده در هوا معلق میماند،چون فکر میکند همانطور زیباست و نمیخواهد نابودش کند.بلبل حرکت میکند،بال هایش را کمی تکان میدهد و منقارش را باز میکند.آواز نمیخواند،فریادی سر میدهد.فریادهایش گوش خراش و از سر ناامیدی است.پر از نفرت.او به راه میفتد،میدود،فرار میکند.باغ پرندگان را ترک میکند و در تاریکی باغ وحش را میابد.اندام آدم ها را تشخیص میدهد.متوجه میشود آن آدم ها خودش هستند که بارها و بارها تکثیر شده اند.دهان تمام شان باز است و عریانند.با اینکه میداند حرف میزنند،چیزی نمیشنود.میرود طرف یکی از آنها و تکانش میدهد.میخواهد آن مرد حرف بزند،حرکت کند.آن مرد_خودش_ آنقدر آهسته حرکت میکند که زجرآور است.راه میفتد که بقیه شان را بکشد.با چوب توی سرشان نمیزند،خفه شان نمیکند و با چاقو هم از پا درشان نمیاورد.فقط با آنها حرف میزند و آن مردها_خودش_بازهم تلاش میکند و موفق میشود چیزی در گوشش بگوید.او پا به فرار میگذارد،چون نمیخواهد بمیرد.درحال دویدن،حس میکند سنگ داخل سینه اش میغلتد و به قلبش میخورد.باغ وحش به جنگل تبدیل میشود.چشم ها،دست ها،گوش های انسان،و بچه ها از درختان آویخته اند.از یکی از درختان بالا میرود تا بچه ای را بگیرد،اما وقتی بهش میرسد و او را در آغوش میگیرد بچه ناپدید میشود.از درخت دیگری بالا میرود و آن بچه به دود سیاهی تبدیل میشود.از درخت دیگری بالا میرود و گوش هایی به بدنش میچسبند.وقتی میکوشد آنها را که مثل زالو به تنش چسبیده اند را جدا کند،پوستش شکافته میشود.به بچه که میرسد،میبیند پوشیده از گوش انسان است و دیگر نفس نمیکشد.بعد نعره میکشد،زوزه سر میدهد،خس خس میکند،فریاد میزند،پارس میکند،میو میو میکند،غان و غون میکند،نق نق میکند،عرعر میکند،قارقار میکند،ماع میکشد،عربده میزند. چشمانش را که باز میکند،فقط آن آبی کورکننده را میبیند.آنوقت واقعا فریاد میزند.
هدایت شده از ‌ ‌𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄-𝗁𝖺𝗂𝗋𝖾𝖽 ℳ𝗂𝗌𝖺
K2_144436249565169831.ogg
زمان: حجم: 2.6M
یادم رفته بود این بلشت من درآوردی رو اینجا هم ثبت کنم
کاش منم اروپا بودم و بیابون برام جالب بود.