eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
177 دنبال‌کننده
459 عکس
98 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Menefreghismo
تعصب چيست؟ تعصب شايع‌ترين بيمارى فكرى در جوامع عقب‌ افتاده ا‌ست، درمان آن هم بسيار دشوار است، چون‌ هيچكس‌ خود را متعصب نمی‌داند
وظیفه دکتر نیست که با کارکنان کارخانه تولید گوشت صحبت کند تا بهترین نمونه ها را برایش ببرند،اما دکتر والکا خیلی وسواسی و کمال گراست و همانطور که همیشه به مارکوس میگوید:«نمونه ها همه چیزند،اگه بخوام موفق بشم باید با دقت زیادی عمل کنم.»نمونه های نسل اول خالص میخواهد که به دست آوردنشان خیلی دشوار است.اگر اصلاح ژنتیک شده باشند در از بین بردنشان تردید نمیکند.سفارش هایش مضحک است،دست و پای نمونه هایی که تقاضا میکند باید دقیقا همان اندازه ای باشد که میخواهد_چشم نزدیک یا دور از هم،پیشانی زاویه دار،نمونه هایی که سریع یا کند بهبود میابند،گوش های بزرگ یا کوچک دارند_و فهرستی از درخواست های دور از ذهن که هربار به آزمایشگاه میرود عوض میشود.اگر نمونه ای با خواسته های دکتر والکا سازگار نبود،آنرا برمیگرداند و خسارت میخواست چون کارخانه وقت و پولش را هدر داده بود.مسلما مارکوس دیگر در این زمینه اشتباه نمیکرد. آنها با خونسردی اجتناب ناپذیری با هم رو به رو میشوند.مارکوس دستش را دراز میکند،اما دکتر همیشه طوری به او نگاه میکند،اما دکتر همیشه طوری به او نگاه میکند انگار چیزی نمیفهمد و سرش را طوری حرکت میدهد که میتواند نشانه سلام و احوال پرسی باشد. _حالتون چطوره دکتر والکا؟ _یکی از معتبرترین جوایز در زمینه تحقیقات و نوآوری نصیبم شده،برای همین خیلی خوبم. مارکوس بی آنکه جواب دهد به آن زن نگاه میکند.فقط فکر میکند این آخرین باری است که او را میبیند،آخرین بار است که صدایش را میشنود،آخرین بار است که پایش را در این مکان میگذارد. چون به زن تبریک نمیگوید و او منتظر تبریکش بوده،میگوید:«چی گفتی؟» _چیزی نگفتم. زن با تعجب به او نگاه میکند.شاید اگر قبلا بود به او تبریک میگفت. زن بی وقفه حرف میزند،درست مثل همیشه و همان سخنرانی های بازاریابی عمومی را تحویلش میدهد،کلماتش مثل گدازه آتشفشانی که بی وقفه فوران میکند جاری میشود،اما گدازه ای سرد و چسبناک. دکتر میگوید:«چی گفتی؟» _چیزی نگفتم. دکتر والکا با تعجب به او نگاه میکند.مارکوس همیشه حواس جمع بوده،همیشه با دقت به حرف هایش گوش میداده و چیزهایی را گفته که لازم بوده،نه کمتر و نه بیشتر،برای همین دکتر حس میکرد به حرف هایش علاقه مند است.دکتر والکا هرگز از او نمیپرسد حالش چطور است یا همه چیز خوب پیش میرود،چون همیشه او را بازتابی از خودش میبیند،آینه ای که میتواند رو به رویش از موفقیت هایش حرف بزند. زن عصایش را برمیدارد و راه میفتد.حالاست که مثل همیشه او را به گردشی در آزمایشگاه ببرد.دفعه های اول عق میزد،دل درد میگرفت،کابوس میدید. دکتر والکا چندسال قبل در حادثه ای با نمونه ای درگیر شد.فقط میدانند آن حادثه به دلیل بی دقتی دستیاری اتفاق افتاد که در قفسی را نیمه باز گذاشته بود.وقتی دکتر،که شب تا دیروقت ها کار میکند،بازدید نهایی آزمایشگاه را شروع کرد،نمونه به او حمله کرد و قسمتی از پایش را گاز گرفت.به نظر مارکوس آن حادثه نه به دلیل بی دقتی دستیار که از سر انتقام بود،چون والکا به خاطر بدرفتاری و سخت گیری با کارکنان و دستورات قاطعش شهرت بدی دارد.مارکوس میداند آن اوایل پشت سرش «دکتر منگله» خطابش میکردند. هنگام راه رفتن به این طرف و آن طرف لمبر میزند و صحبت میکند.انگار نیاز دارد با کلماتی که بی وقفه از دهنش خارج میشد از خودش حمایت کند.هربار همان سخنرانی را تحویلش میدهد،به او میگوید زن بودن و داشتن شغل حتی در این عصر و سن و سال چقدر سخت است،میگوید آدم ها همچنان متعصبانه با او رفتار میکنند،اینکه تازه همان اواخر شروع کرده اند به سلام و احوال پرسی با او،نه دستیار مردش،چون فکر میکردند او سرپرست آزمایشگاه است،انتخاب خودش بوده که خانواده ای نداشته باشد و از نظر اجتماعی تاوانش را پس داده،چون مردم هنوز فکر میکنند زن ها باید برنامه بیولوژیکی خاصی را عمل کنند،درحالی که بزرگترین دستاورد او در زندگی ثبات قدم در انجام کاری بوده،تسلیم نشدن؛میگوید مرد بودن خیلی آسان تر است،این خانواده اوست_آزمایشگاه_اما هیچکس درست و حسابی نمیفهمد او درحال متحول کردن پزشکی است و مردم همچنان حواسشان به این است که کفش های او زنانه است یا نه،یا ریشه موهایش درآمده،چون وقت نداشته به آرایشگاه برود یا وزن اضافه کرده. مارکوس با تمام حرف هایش موافق است،اما نمیتواند کلماتش را تحمل کند که مثل بچه وزغ های ریز ردیف میشوند و ردی چسبناک پشت سر خودشان باقی میگذارند و لول میخورند و جلو میروند تا جایی که تلنبار شوند،یکی روی دیگری و بعد میپوسند و با بوی بدشان هوا را فاسد میکنند. دکتر قفسی را به مارکوس نشان میدهد و میگوید نمونه موجود در آن به هروئین معتاد است.سال هاست مواد او را تامین کرده اند تا بفهمند اعتیاد چه طور به وجود میاید.دکتر میگوید:«وقتی اون رو خنثی میکنیم،مغزش رو بررسی میکنیم.»مارکوس به خنثی کردن میندیشد؛کلمه دیگری که وحشت را سرکوب میکند. از جلوی اتاقی رد
میشوند که در آن نمونه ای روی یک میز قرار دارد.سینه نمونه شکافته شده و قلبش میتپد.دکتر والکا می ایستد تا از پشت پنجره نگاهی بیندازد.میگوید ثبت عملکرد اعضای بدن،وقتی نمونه زنده و هوشیار است،واقعا خارق العاده است.هیجان زده اضافه میکند:«چه قلب تپنده زیبایی!شگفت انگیز نیست؟» مارکوس چیزی نمیگوید. دکتر میگوید:«چی گفتی؟» مارکوس میگوید:«چیزی نگفتم.»اما این بار صاف توی چشم هایش نگاه میکند،طوری که نشان میدهد به قدر کافی تحمل کرده و دیگر حوصله ندارد. زن بی حرف به او نگاه میکند،از سرتاپا،انگار میخواهد اسکنش کند.نگاهی است به قصد نشان دادن اقتدارش،اما مارکوس آنرا نادیده میگیرد.
هدایت شده از شرقِ اندوه
برایِ اتاقکِ سیگارِ عزیز✨🌱