از درخت شاخه در آفاق ابر،
برگ های ترد باران ریخته!
بوی لطف بیشه زاران بهشت،
با هوای صبحدم آمیخته!
نرم و چابک، روح آب،
میکند پرواز همراه نسیم.
نغمه پردازان باران میزنند،
گرم و شیرین هر زمان چنگی به سیم!
سیم هر ساز از ثریا تا زمین.
خیزد از هر پرده آوازی حزین.
هرکه با آواز این ساز آشنا،
میکند در جویبار جان شنا!
دلربای آب، شاد و شرمناک،
عشقبازی میکند با جان خاک!
خاک خشک تشنه دریاپرست،
زیربازی های باران مست مست!
این رود از هوش و آن آید به هوش،
شاخه دست افشان و ریشه باده نوش!
میشکافد دانه، میبالد درخت،
میدرخشد غنچه همچو روی بخت!
باغ ها سرشار از لبخندشان،
دشت ها سرسبز از پیوندشان
چشمه و باغ و چمن فرزندشان!
با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران میسپارم راه خویش
شرمسار از مهربانی های او،
میروم همراه باران کو به کو.
چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است.
چشم دل وا میکنم
قصه یک باران را تماشا میکنم!
در فضا،
همچو من ر چاه تنهایی رها،
میزند در موج حیرت دست و پا،
خود نمیداند که میفتد کجا!
در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
میدهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم!
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند
هر حبابی دیده ای در جستجوست،
چون رسد هر قطره گوید: دوست! دوست!
میکنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهرورزان همرهی!
با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران میسپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا میکند،
قطره دل میل دریا میکند،
قطره تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو؟ تا شوم همراه او،
سرنهم هرجا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره به سوی روشنایی ها بریم.
میروم، شاید کسی پیدا شود،
بی تو، کی این قطره دل دریا شود؟
#مشیری