اتاقکسیگار؛
فیلم پرستیژ: دوئل دو شعبدهباز جوان که انگار میخوان به ما نشون بدن که اونها برای حرفهشون تا کجا پیش
کتاب خوراک صدف:
یک داستان با روند خیلی جالب درباره خانوادهای که توسط پدرشون محدود شدن. مادری با ذوق هنری که ویولنش رو از دست داده، دختری که شبیه پسرها رفتار میکنه و استعداد تدریس داره، پسری که شبیه دخترها رفتار میکنه و والیبالش خوبه. اونها هرگز موفق نمیشن که به خوبی استانداردهای مرد خونه باشن و مجبورن ادای یه خانواده بینقص رو دربیارن، چون پدر هرگز تجربه یه خانواده واقعی رو نداشته. تا اینکه یه روز پدر برای بازگشت از مسافرت کاری دیر میکنه و اونها انگار، ترجیح میدن که دیگه برنگرده.
اتاقکسیگار؛
کتاب خوراک صدف: یک داستان با روند خیلی جالب درباره خانوادهای که توسط پدرشون محدود شدن. مادری با ذوق
کتاب فریدون سه پسر داشت/عباس معروفی:
"فریدون چندتا پسر داشت؟ مامان با انگشت چهار را نشان میداد. پدر میگفت نه، منظورم فریدون شاهنامه است."
"فکر میکنم خیلی شماها را آزاد گذاشتم، مجید کمونیست است، ایرج گوشه زندان افتاده، سعید جزو مجاهدین است و ایرج گوشه زندان افتاده."
داستانی که نشان میدهد سیاست واقعا در زندگی ماها و شکل دهی شخصیت آدمها چقدر تاثیر دارد، با سبک روایی زیبای معروفی.