تو را در شعر حافظ خواندم و در داستان دیدم:
«زمردفام دریایی ست، پای سرگردان کوهی
عبیرآمیز شهری در کنارش
در بخور عود و گل پنهان
سیه چشمان مشکین موی نغز نازنین دارد
پرند و پرنیانی خوش تر از دیبای چین دارد
گل و گوهر، می و شکر
بهشتی آسمانی در زمین دارد...»
تو را در سال های دور
چنین در سایه روشن های رویاها نهان دیدم.
به پرواز آمدم
از شوق دیدار تو، دست و پای گم کرده!
همه حیران و ناباور
که گیتی آرزویی را برآورده
به پای کوهساری صخره های سبز را تا آسمان برده!
تو را از آسمان دیدم!
فراتر آمدم
اینک:
فضا از عطر شرق آشنا سرشار.
شگفتا!
این گذر، این کوچه، این بازار، این دیوار
همینجا بود گویی خانه ما، پار یا پیرار!
همین جا هست
ای همراه، اگر رفتی، مرا بگذار!
سلام همزبانان بود و نور بوسه و لبخند
نگاه مهربانان، دست گرم دوستی، پیوند.
خدایا! خوب میبینم؟
که با راهی به آن دوری و دیداری به این دیری
هنوز اینجا
چو دستی میرود بر ساز و قولی میشود آغاز
به شعر حافظ شیراز
میرقصند و مینازند
سیه چشمان کشمیری!
گذر بر خاک حافظ کن هلا، ای باد شبگیری!
قضا، سوی سمنزار تو می افکند راهم را
گل از گل میشکفت آنجا نگاهم را
نسیم آبشارت را چراغ افروز جان دیدم
نشاط چشمه شاهی شکوه باغ شالیمار
همه آغوش، همه ایثار
همه درای و ابر و باد و باران را در آنجا باغبان دیدم
غمت را هم فراوان دیدم ای کشمیر!
نپنداری که تنها برج عاجی زان بهشت بیکران دیدم!
در آن انبوه جان گم کرده در اندوه
بر آن تن های لاغر
درد سخت بی نصیبی را
که بر هیمالیا گر وانهی تن میشکافد کوه!
عیان دیدم
صبور سبز من!
ایران کوچک
خانه ات آباد و جان مردمانت شاد
دلت را روشنایی ها فزون تر باد!
چراغی را که غرب از ما به غارت برد
به آیین دار!
که ما در دود غفلت راه گم کردیم،
تو باری، پس آیین های دیرین دار!
سرشک از چهره میشویم
تو را بدرود میگویم
همه لبریز از لبخند و اشکم
این ره آوردم!
#مشیری
هدایت شده از گمشدگان تاابد.
درودی به گرمی تابستون 𖤓
من قصد دارم یه تقدیمی کوچیک بدم، برای شرکت این پیام رو فوروارد کنید و اینجا و اینجا عضو بشید ، تا من یک نقاشی یا طراحی از کار های خودم رو بهتون تقدیم بکنم=) 🌟
لینک چنل های دوست داشتنیتون رو هم اینجا 📪 برام ارسال بکنید
ظرفیت هم یه مقدار محدوده.
پ.ن: ممکنه بعضی طرح ها تکراری باشن و قبلا دیده باشید و بعضی ها هم جدید باشن،پس لطفا از نتیجه ناراحت نشید.
_ کورای.
جاکلیدی والیبالی نداشتیم که حالا داریم. وای واقعا عاشقش.😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اتاقکسیگار؛
جاکلیدی والیبالی نداشتیم که حالا داریم. وای واقعا عاشقش.😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
برای تو ساخته شده بود💥
هدایت شده از City of stαrs
سلام من دوباره میخوام بهتون چیزایی که یاد گرفتم رو یاد بدم. بچها میدونستید مغز آدما جوری ساخته شده که نمیتونه هدررفتنِ بدون بازدهی رو بپذیره و تا وقتی به نتیجه نرسه ول نمیکنه؟ بذار بیشتر توضیح بدم. فرض کن یکی توی دبیرستان انتخاب رشته میکنه و تجربی میخونه. وقتی سال دهمش تموم میشه، متوجه میشه که اصلا برای این رشته ساخته نشده. ولی وقتی بهش میگن "الان بهترین زمان برای اینه که تغییر رشته بدی، دیر نشده" ، یه جملهای میگه. میگه "پس این یه سال چی؟". منظورم دقیقا همینه. پس این سال چی میشه؟ یعنی بیخودی اونهمه زیست خوندم؟ همنقدر راحت ولش کنم و برم؟ حتی این مثال خیلی کمتاثیرتر و راحت تر بود. بذار یه چیز جدیتر بگم. یکی از رشتهای دوسش نداره فارغتحصیل میشه، و برای ادامهتحصیل توی دانشگاه بازم مجبوره اون درسهارو تحمل کنه. یکی بهش میگه: چرا دوباره کنکور نمیدی؟ یه جایی که بیشتر دوسش داری. یا چرا اصلا درس رو ول نمیکنی؟ یه کار یاد بگیر، یه چیزی که بیشتر دوسش داری. و اون آدم، باز هم یهجملهای رو میگه. پس اینهمه سال چی میشن؟ اون همه پول خرج شده؟ اون همه وقت که جون دادم ولی ادامه دادم چی؟
و تغییرمسیر نمیده. چرا؟ چون داره فکر میکنه حالا که اینهمه براش وقت گذاشته، باید یه بازدهی خوب داشته باشه. نمیتونه رهاش کنه. نمیتونه بذاره بره، حتی با اینکه ازش متنفره. با اینکه مطمئنه به هیچجا نمیرسه. ولی بازم سرجاش میمونه. این یکی از عملکردهای خطای فکریه. چون هدر دادنِ زندگی برای این همه سال، و اومدن تا اینجا، به اندازهی کافی بیهوده بوده. باید انقدر شجاع باشی که بپذیری اشتباه کردی. برگردی عقب. و سالهای باقیمونده رو زندگی کنی. هدر رفتن نصف زندگی، به معنی اینه که بقیهش هم باید هدر بره؟ و این موضوع، باعث بدبختی یهعالمه آدمه. چون فقط شجاعت تغییر مسیر رو ندارن. چون میخوان تا تهش برن چون وقت گذاشتن و خرج کردن. وقت گذاشتی که گذاشتی، اشتباه کردی. خرج کردی که کردی، خب اشتباه کردی. بسه، بیرون بیا، ادامه نده، تهش هیچی نیست. نمیگم هیچوقت دیر نیست. چرا، گاهی خیلی دیره. ولی هیچوقت نشدنی نیست. دیر شدن یعنی به اندازهی قبل مفید نیست. ولی باز هم مفیدتر از هرگز نشدنه.
و یه چیز دیگه مربوط به همین، که این یکی راجب ناخودآگاه مغزه و خیلی خیلی خیلی توجهمو جلب کرد و دلم میخواد بگمش، اینه که بچها میدونستید هربار که برای یه آدمی یه فداکاری کوچیک یا یه محبت کوچیک میکنید، اون آدم به صورت ناخودآگاه و غیرارادی اهمیت بیشتری براتون پیدا میکنه؟ ناخوداگاهِ مغز درواقع شروع میکنه به سرمایهگذاری روی اون آدم. و هرلحظه از دست دادنش رو برای خودش سخت تر تجسم میکنه. برای همین بذار بهت یه راهمخفی یاد بدم. تغییر مسیر بده. اگه گیر کردی توی یه آدم، شروع کن به "دیگه نگذشتن از خودت بخاطر اون". دیگه شبا بخاطرش بیدار نمون، دیگه بخاطرش خودتو خسته نکن، به خاطرش بیخیالِ خودت نشو. بخاطرش بیخیالِ هیچچیز خودت نشو. این کار باعث میشه اون آدم خیلی خیلی خیلی کمتر برات عزیز و ارزشمند باشه و وای بچهها خیلی عجیب نیست؟