آن کس که درد عشق بداند
اشکی براین سخن بیفشاند:
این سان که ذره های دل بیقرار من
سر در کمند عشق تو جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزارسال
روزی غبار ما را آشفته پوی باد
در دوردست دشتی از دیده ها نهان
بر برگ ارغوانی،
پیچیده با خزان
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدیگر بنشاند!
ما را به یکدیگر برساند!
#مشیری
خوبه فقط یه ربع پیاده راه بود البته مگرنه خودمو شقه شقه میکردم میذاشتم جلوی آفتاب
اتاقکسیگار؛
من شاهکارم بچهها نصبم کنید(میخواستم برم حوزه هنری رفتم حوزه علمیه)
حتی الآنم جا به جا نوشتمشو-=)))))))
اتاقکسیگار؛
من شاهکارم بچهها نصبم کنید(میخواستم برم حوزه هنری رفتم حوزه علمیه)
حالا هم میخواستم برم فلکه احمدآباد رفتم خیابون احمدآباد