هدایت شده از آهوهابازمیگَردند.
گلویم را صاف میکنه و لب میگزم، در چشمانش میگردم: «چگونه قدر زمان را نمیدانی؟ او برای تو زمان خرج کرد.» متحیر نگاهم میکند، زیر لب ناسزایی گفته و لیوان را توی ظرفشویی میاندازد، «چه میگویی؟ او هیچ نداشت. نه پول، نه مالی، نه...»
از روی کابینت پایین میپرم و سخن میبُرم، پریشان و خشمگین، نمیدانم از چه، «در این سرزمین و خاک، تنها چیز گران و ارزشمندی که مردمانمان دارند، زمان است و تنها پولی که دارند کلمهها. ما هرروز منتظر فردای از دست دادهایم، و گر ثانیههای امروز را خرج کسی کردیم؛ آن فرد مهم مینماید. زمان را بیارزش جلوه نده و کلمات را زیر اقدام خود، لِه نکن!» آب شیر لای ظرفهای کثیف لیز میخورد، در تلاش برای زدودن آنها از چرکی.
سکوت، کلماتمان را میشوید.
اتاقکسیگار؛
گلویم را صاف میکنه و لب میگزم، در چشمانش میگردم: «چگونه قدر زمان را نمیدانی؟ او برای تو زمان خرج
رادیو سکوت، شماره دو، بپرید توش!
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
مارس تورس توی تصمیمهاش خیلی لجباز و سرسخته و وقتی یه راهی رو برای انجام کاری انتخاب کنه، به این راحتی حاضر نیست روشش رو عوض کنه. دوست داره کارها دقیقا همونطور که خودش فکر میکنه درستن پیش برن.
هدایت شده از Pirates of the Dystopia•~•