نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوییا: مرده سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند!
کس نپرسید کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند؟
این منم خسته در این کلبه تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه خویشم یا رب!
روح آواره من کیست؟ کجاست؟
#مشیری
زندگی یک اتفاق ساده هست و نیست.
زندگی گاهی شیرین است و گاهی تلخ. گاهی سربالایی است و گاهی سرازیری. کافیست در مسیر زندگی معنایی عظیم همچون خورشید پیش رویت باشد و تو همانند گل آفتابگردان به دنبال آن معنا در حرکت باشی. خورشید همیشه هست، حتی شب ها هست. ندیدنش نشان از نبودنش نیست. کافیست صبور باشی، او با طلوعی دوباره باز خواهد گشت...🌻
https://eitaa.com/sunflowerh
در دل خسته ام چه میگذرد؟
این چه شوریست باز در سر من؟
باز از جان من چه میخواهند؟
برگ های سپید دفتر من؟
من به ویرانه های دل چون بوم
روزگاریست های و هو دارم
شیونی دردناک و روح گداز
بر سر گور آرزو دارم
این خطوط سیاه سردرگم
دل من، روح من، روان من است
آنچه از عشق او رقم زده ام
شیره جان ناتوان من است
سوز آهم اثر نمیبخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود نگاه کنم؟
بس کنم این سیاهکاری، بس!
گرچه دل ناله میکند: بس نیست!
برگ های سپید دفتر من
از شما روسیاه تر کس نیست.
#مشیری