وقتی ازت میپرسم چخبر؟ یعنی از تعداد دفعاتی که امروز چایی خوردی هم واسم بگو وگرنه که سلامتی و زهرمار
تا ابد من میمونم و این ترس که نکنه پنهونی از من بدش میاد؟ نکنه به زور دارن تحملم میکنن؟ نکنه دوست نداره باهام حرف بزنه؟
روز های زیادی رو صرف این کردم که "چرا من؟"
بار ها این سوالو توی ذهنم مرور کردم و از خدا پرسیدم و گله کردم که " چرا من؟"
اما هیچوقت نپرسیدم " چرا من؟"
واقعا چرا من باید هر شب در حالی برم توی تختم که دمای اتاق مد نظرمه؟ چرا من باید هرصبح بیدار شم و مامان و بابام رو ببینم که تنها حضورشون توی زندگیم یه دلگرمی بزرگه ؟
چرا من باید دست داشته باشم تا بنویسم؟ چرا من باید چشم داشته باشم تا بتونم جزئیات روح بخش زندگی رو ببینم؟