eitaa logo
کانال سیاست دشمنان مهدویت
1.2هزار دنبال‌کننده
102.9هزار عکس
134.8هزار ویدیو
604 فایل
پیشنهادات و انتقادات ⤵️ @seyedalii1401 سلام علیکم گرد هم جمع شده ایم تا در فتنه اکبر از یکدیگر چیزهایی یاد بگیریم و به مردم بصیرت دهیم وظیفه ما تولید محتوا ، و هوشیاری مردم در برابر فتنه های سیاسی دشمنان اسلام ومهدویت میباشد
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
▪️کاش هرچه زودتر بفهمیم آنچه که شیعیان مدینه نفهمیدند: اینکه حضرت زهرا در روزهای پایانی عمر شریفش، برای دوری از پدری چون رسول الله، برای درد پهلوی شکسته؛ و حتی برای محسن از دست رفته اش گریه نمی‌کرد. ▪️زهرای مرضیه بر این گریه می‌کرد که با اینکه برای اتمام حجت بر شیعه با تمام وجود به دفاع از امامش برخاست، اما مردم بی بصیرت مدینه در دفاع از ولایت با او همراهی نکردند. ▪️حضرت زهرا گریه می‌کرد چرا که می دانست تا شیعه نخواهد، امامش در غربت و مظلومیت خواهد بود. ▪️مادرمان زهرا نه از آتش در، که از دیدن دست های بسته خود سوخت. ▪️مادر جان ما را ببخش که سال های سال است به تماشای دست های بسته امام زمانمان، در زندان غیبت نشسته ایم. ما را ببخش و با همان دست شکسته برایمان دعا کن که برای یار او شدن، سخت محتاج دعای مادرانه شماییم. ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🕊 ای تـاج سـر 🖤 عـالم و آدم زهـرا 🕊 از کودکی‌ام 🖤 دل به تو دادم زهـرا 🕊 آن روز که 🖤من هستم و تاریکی قبـر 🕊جـان حسنت 🖤 برس به دادم زهـرا 🏴 شهادت بانوی دو عالم، فاطمه(س)تسلیت باد.🏴 ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 سالروز شهادت سیدة‌السادات، امّ الائمة، حضرت زهراسلام الله علیها را محضر صاحب عصر و زمان، آقا امام مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف و خدمت شما بزرگواران تسلیت و تعزیت عرض می‌کنیم🏴 🏴آجرک الله یا صاحب الزمان🏴 ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴
🍁🍃 🍁🍃 🍁🍃 ❤️ گفتگوی شبانه با حضرت دوست ❤️ خدایا: آرامش درونم را سپاس. خدایا: سلامتی جسمم را سپاس. خدایا‌: آگاهی روز افزونم را سپاس. خدایا: دل پر تپشم را سپاس. خدایا: این لحظه را سپاس. خدایا: قلب مهربانم را سپاس خدایا: مکان مقدس را سپاس. خدایا: دوستان خوبم را سپاس. خدایا: نفس پر انرژیم را سپاس. خدایا: موفقیت امروزم را سپاس. خدایا: شایستگیم را سپاس. خدایا: لیاقتم را سپاس. خدایا: با تو بودنم را سپاس. خدایا: تو را در همه حال سپاس. خدایا: عظمتت را سپاس. به لطف خدا من، اشرف مخلوقاتم. به لطف خدا من، تجلی روح خدایم. به لطف خدا من، عزیز در دانه ی آفرینشم. شب تان غرق درآرامش و زندگیتان آسوده ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴
5.69M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆👆👆👆 🎵 ای مادر دلتنگم ...💔 🎤 کربلایی حسین_طاهری 🏴 یا_فاطمة_الزهرا (س)🖤 ☫سیاست دشمنان مهدویت @syasatmahdaviyat 🌴🕊🌷💚🌷🕊️🌴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان زهرابانو💗 قسمت26 بی بی، در سالن روی کناره نشست و پاهایش را دراز کرد و نفس راحتی کشید. همان موقع نرگس با سینی چای آمد و کنارش نشست و صدا کرد - عموعلی ؛ بیا میخواهم دادگاه بی بی را بگیرم. سید علی کتاب به دست آمد و کنارشان نشست و با اخم گفت: - چی میگی فندوق خانم، امتحان دارم باید درس بخوانم ولی این جیغ جیغ کردن هایت  نمی گذارد. - عموووووو گوش کن بی بی چی میگه! سید علی همان طور که چای بی بی را جلویش می گذاشت گفت: - جانم بی بی جان  بی بی تشکری کرد و گفت: شما حاج آقاعلوی بازاری را می شناسید؟ همان که روبه روی مسجد خانه داشتند چند سالی هست از اینجا رفتند. - آره حاج آقا را یادم هست. چیزی شده؟ - نه مادر امروز در پارک دختر حاج آقا را دیدم کمکم کرد پلاستیک ها را تا مسجد آوردیم و نذری ها را با خانم ها پخش کردند. بعد از دعای کمیل رفت. نرگس پرید وسط حرف بی بی و سریع گفت: - خدا اجرش بده دلیل نشد بهش بگید نوه ؛ حالا اسمش چی هست خانم خوشکله؟ - اسمش رهاست، خوشکل هم که خیلی هست. - بی بی داشتیم؟ دیگر باشما قهر کردم همان طورکه سید علی به طرف اتاقش می رفت گفت: - خدا خیرش بدهد. نرگس خانم شماهم خواهشاً آرام ناز بیاور برای بی بی من درس دارم. 🍁نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــۆ🍁 ♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان زهرابانو💗 قسمت27 چند روزی از شب خواستگاری گذشته بود. ولی هنوز ملوک سر سنگین رفتار می کرد. من زیاد اهمیت نمی دادم خودم را به بی خیالی زده بودم. هر روز به بهانه ای بیرون می رفتم و برای ماهان بستنی می خریدم دیگر بد قولی ام را فراموش کرده بود. چند باری هم سوگل و مینو پیام و زنگ زدن که من جواب ندادم. احساس می کنم بهتره کمی این رابطه سرد شود. بیشتر خودم را با نقاشی سرگرم می کردم، کاری که از بچگی عاشقش بودم. امروز عصر تو اتاقم مشغول نقاشی بودم که صدای زنگ تلفن آمد بعد از چند دقیقه ملوک صدایم کرد که تلفن با من کار دارد. با تعجب به طرف تلفن رفتم رو کردم به ملوک و گفتم: - با من کاردارند!؟.. - آره، گفت رهاخانم را صدا می کنید؟ گوشی را که گرفتم وگفتم: - الو بفرمایید... صدای گرم و دلنشین بی بی آمد که من را چه زیبا صدا میزد - رها دخترم خوبی؟ دیگر یادی از ما نکردی؟ -بی بی جان شما هستید؟ دلم برایتان تنگ شده بود. -اگر دلتنگ ما بودی یک شب به مسجد محله ی قدیمیت می آمدی. هرشب انتظارت را میکشیدم ولی نیامدی؟ - روم نشد بیام آخه... -آخه نداره! امشب دعای توسل مسجد ما باش نرگس نوه ام هم می آید. - چشم حتما می آیم. بعد از خداحافظی سرخوش برای خودم  به طرف اتاق می رفتم که ملوک گفت: چی شده اینقدر خوشحالی؟ لبخندی شیطونی زدم و گفتم: - دوستم بود. برای امشب دعوت شدم. 🍁نویسنده طـــﻟاﺑاﻧـــو🍁 ♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان زهرابانو💗 قسمت28 به اتاقم برگشتم. وسایل نقاشی را جمع کردم. به خودم زنگ تفریح دادم تا برای رفتن به مسجد  آماده شوم. در کمد لباسهایم را باز کردم  بین مانتوهایم، مانتوی مشکی که نسبت به بقیه کمی بلند تر بود را برداشتم به جای شال هم روسری  بلندی را انتخاب کردم تا بهتر بتوانم کنترلش کنم. چادری که از بی بی هدیه گرفته بودم را در کیفم گذاشتم تا در مسجد بپوشم. دوش گرفتم و برای رفتن به مسجد آماده شدم.   چون مسیر زیاد بود ترجیح دادم زودتر حرکت کنم اصلا انگار مثل بچه ها ذوق زده بودم. بعد از آماده شدن به تیپ ام نگاهی کردم ای...بدک نبود. ولی حتما خیلی با نوه بی بی متفاوت بودم. سوار تاکسی شدم آدرس را به راننده گفتم چهل دقیقه ای در ترافیک  بودم بالاخره رسیدم ولی خیلی زود آمده بودم. ترجیح دادم کمی در پارک رو به مسجد بنشینم تا موقع اذان شود. هنوز در حال  مرور کردن خاطراتم  در این خانه ی قدیمی و پارک بودم که بی بی را همراه دخترمحجبه ای دیدم. دو دل بودم که جلو بروم یا نه احساس می کنم چقدر با نوه اش فرق دارم. الان فکرکنم کلی برای من از احکام بگوید! یا شاید هم اصلا درست با من هم صحبت نشود چه برسد به دوستی... در افکار خودم بودم که صدای گرم بی بی من را به خود آورد. -رها جان خوبی مادر!؟... خیلی وقته آمدی؟؟ 🍁نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــۆ🍁 ♦️کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_میباشد♦️ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸