شهید محمد جهان آرا: بچه ها!
اگر شهر سقوط کرد نگران نباشید، دوباره فتح میکنیم، مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند.
روز مادر رو به خاورمیانهی عزیز که هر روز خدا آبستن یه تحول جدیده هم تبریک میگیم✌️💙
الان باز یه عده میان میگن: حرف دهنتو بفهم؛ خاورمیانه نه و منطقهی غرب آسیا!
باشه داداش. غرب آسیا. الان دیگه سوراخ نیست؟
کاش متولدین آذر رو پخش میکردن تو بقیهی فصول. من به شخصه تو آذرماه پنج تا کادو تولد دادم و الان ورشکستهترین فرد جامعه محسوب میشم.
سیدِ موسوی
سوز پاییز همیشه حقیقت تلخی است که در لابهلای برگهای زرد و نارنجی درختان مخفی میشود تا پاییز را فصل
سرمای هوا و غروب دانشگاه، لرزی به تن حامد انداخته بود اما ایدهای که در سر میپروراند جالبتر از آن بود سرما مانعش شود.
نزدیک پسر حرفزن دانشگاه رفت و گفت:
ظهر منبر رفتنتو دیدم، خیلی خواستی منطقی باشی؛ آفرین!
محمد: البته انقدر دوستان شما از حرفام خوششون اومده بود که نمیذاشتن صدام به دانشجوها برسه
حامد: چیزی که عوض داره گله نداره؛ اونموقعی که سعی میکردید صدای مارو خفه میکردید باید به فکر این روز میبودید
محمد: بر خفهکنندگان صدا جمیعا لعنت!
حامد: یارفروش خوبی هستی، البته برای مافیا نه برای زندگی
محمد: بگذریم؛ تو این سرما اومدی بهم بگی منطقی منبر رفتم؟ همین؟
حامد: نه اومدم بگم حرفات مغلطه بود؛ درسته نذاشتن حرفات شنیده بشه و این برخلاف میل قلبی خودم بود اما مغلطه کردی. برای فریب عوام خوبیها! اما نه برای من:)
محمد: مغلطهام چی بود؟
حامد: بعد اینکه دخترچادری تو بینتون یه لگد خورد سریع رفتی و بستی به پیغمبر و بچههاش و روضه خوندی که وا غیرتا!
محمد: خب؟!
حامد: وقتی به نفعتون باشه هرکسی که باشه رو طعمه میکنید تا بگید تفکر ما درسته؛ اونموقعی که دختر هم کیش خودتون رو میزنن یاد تاریخ اسلام و پیرزن یهودی میفتید، اما به مهسا میرسه لال میشید! به اون مادر بدبختی که جلوی اون گشت کوفتیتون زجه میزد که بچهمو نبرید مریضه لال میشید!
تفکراتتونم سلیقهایه؛ اگه به نفعتون باشه پای همه مقدسات رو میارید وسط وقتی هم به نفعتون نباشه یه انگ جاسوسی میزنید و مسئله رو خفه میکنید.
محمد که نگاه غضبآلود حامد را دید، خواست کمی جو را آرام کند:
ببین رفیق...
حامد: من رفیق تو نیستم و تا ابد نخواهم بود؛ حوصله شنیدن حرفاتم ندارم؛ فقط اومدم یادآوری کنم فکر نکنید عوام رو فریب بدید حقیقت مخفی میمونه؛ من شاید مثل رفیقام نخوام کتککاری کنم اما دلم نمیخواد سر به تنتون باشه.
حامد بدون اینکه منتظر پاسخ محمد بماند، راه خود را کشید و رفت
محمد با صدایی تقریبا بلند گفت:
یادت بمونه مغلطه کردی؛ گفتی با رفیقات فرق داری اما مثل رفیقات نذاشتی حرف بزنم.
حامد از دقت محمد خوشش آمد و در حین قدم زدن پوزخندی زد و زیر لب با خود گفت: جواب مغلطه ظهرت بود آقاپسر!
#برانداز_محب
#قسمت_پنجم
حامدحدود ساعت ۸ شب به خانه رسید. غذایی خورد و قرص سردردی را به رسم عادت با لیوان آب داخل سفره خورد و به اتاق خود رفت.
پیامکی از طرف ریحانه آمده بود:
" بر بی کسی من نگر و چاره من کن
زان کز همه کس، بی کس و بییارترم من"
خواست جوابش را با شعر بدهد اما دستش نمیرفت به شعر و با شوخی نوشت:
تو همه کس منی! شاعر اصن میگه
من برات یار میشم
یار وفادار میشم!
ریحانه: دلم برات تنگه:)
حامد: باز دوباره این لبخندرو گذاشتی که؛ خب من بیچاره نمیفهمم این لبخند تلخه، شیرینه، دلتنگه، چیه..
ریحانه: ولی من بازم میذارم:)
حامد: منم دلم برات یه ذره شده
ریحانه: میای بریم بیرون؟ هوس بام کردم...
حامد: من مخلص یکی یدونه هم هستم، چشم!
حامد تا منتظر پاسخ ریحانه بود که آماده بیرون رفتن شود؛ پیامکی از سوی سعید آمد:
جنگ روانی پاک و سالم و بی زد و خوردم که نمیکنی! بچهها دارن توییترو میترکونن تو وایستادی یه گوشه؟! چرا آنلاین نیستی مگه قرار نبود امشب با اکانتات بیای بالا؟!
حامد: به کل فراموش کردم! الان آنلاین میشم.
در همین حال ریحانه پیام داد: ما آمادم نیم ساعت دیگه بیا دم خونمون
حامد که خود را در یک بازی دو سر باخت میدید و از یک سو ریحانه منتظر است و از سوی دیگر قول فعالیت مجازی داده بود؛ سعی کرد با زرنگی هردورا به سامان برساند و با خود گفت:
گوشی رو میبرم تو بام کار میکنم؛ هم خرو دارم هم خرما!
شال و کلاه کرد و خود را نزدیک خانه ریحانه رساند که دید ریحانه سرش با گوشی گرم است؛ بوقی زد و ریحانه سوار شد.
ریحانه: چه عجب یار بیوفا اومدی مارو هم ببینی!
حامد: من بیوفام؟ دیدی تا دلت گرفت پیتیکو پیتیکو اومدم پیشت؟ من که انقد دوستت دارمم!
ریحانه: باشه حالا خودتو لوس نکن مرد گنده
حامد: من لوس توام دیگه...
زمان در کنار کسی که از عمق وجود دوستش داری زود میگذرد؛ اینها را همه کسانی که یک نفر را از عمق وجود دوست داشتهاند تصدیق میکنند. آن شب حامد و ریحانه دست در دست هم فراز و فرود بام تهران را با قدمهایشان رفتند و حامد چون رخ یار دیده بود؛ بیخیال طعنههای فردای سعید شد و با خود میگفت: "فردا جبران میکنم"
با یک جمله خود را آسوده کرد و خود را مغروق در دریای موهای مشکی ریحانه میدید. نیمههای شب حامد ریحانه را به منزل رساند و در راه به یک سوال ریحانه در قله بام فکر میکرد: حامد اگر من دیگه نباشم چیکار میکنی؟!
آنجا جواب ریحانه را با " زبونت رو گاز بگیر" داد اما در راه به ارتباط این سوال و پیامکهای متعدد چند شب قبل ریحانه فکر میکرد؛ احتمالاتی به ذهنش میآمد اما فورا با خود میگفت: نه امکان نداره...
حال آنکه سرنوشت اتفاق دیگری را رقم زده بود
#برانداز_محب
#قسمت_ششم