همیشه همینه
همیشه فکر میکنم باهاشون رفیق شدم و منو دوستشون میدونن
ولی دقیقا همون لحظه یادم میندازن اونا منو دوست نمیبینن
توی دنیای تنها خودم گیر افتادم
جوری که دلم میخواد تنها باشم ، و دلم میخواد در عین حال یکی بهم توجه کنه
نمیخوام برم بیرون ، ولی میخوام یکی دستمو بگیره و منو ببره جایی که بهم خوش بگذره
وقتی خیلی باهات حرف میزنم ، بدون که تورو دوست خودم حساب میکنم
و وقتی بهم بی توجهی میکنی ، برای بار هزارم منو میشکنی
البته که اهمیت نمیدم ، خیلی وقته که برام عادی شده
اونقدری عادی شده که حتی بعضی وقتا متوجه اتفاق افتادنش نمیشم
ولی بعضی موقع ها ، با این که اهمیتی نداره
ناشناسمو چک میکنم
پیوی هارو چک میکنم تا شاید واقعا یکی براش اهمیت داشت
شاید بخاطر همینه که دیگه دستم به مداد نمیره تا یه چیزی بکشم
نقاشی کردنی که از بچگی عاشقش بودم و روحم بود دیگه برام جذابیت نداره
نمیتونم چیز قشنگی خلق کنم