「 ایــھامـ」
🖤 ○ • ○ • [آتش🔥] #پارت1 صداے اذان صبح در گوشش میپیچید. برای شروع نماز لحظہ شماری می کرد. در قل
🖤 ○ •
○
•
#پارت2
مانند تشنهای بود کہ فقط ریختن خون علی؏ سیرابش میڪرد.
در صف نماز پشت سرش ایستاد و تاسف خورد بہ حال تمام ڪسانی که او مقتدایشان بود . بہ قدر یک حمد و سوره و یڪ رکوع فرصت داشت. در سجده ڪارش تمام میشد.
قرار بود اولین ضربہ را شبیب بزند و اگر نتوانست نوبت او بود، اگر او هم موفق نمیشد کار به دست وردان بہ پایان میرسید.
در دل دعا کرد کہ شبیب موفق نشود و خدا توفیق این کار را به خودش بدهد.
صدای قرآن علے؏ لحظهای از گوشش عبور کرد و بہ قلبش رسید. تمام آیاتی که در شان او نازل شده بود از ذهنش گذشت، زیر لب اعوذ باالله گفت تا خدا از وسوسه شیطان نجاتش دهد.
خاطرات جنگ جمل، روزهایے کہ در رکاب علی؏ میجنگید و او را امام خود میدانست مانند بختڪ به جانش افتاد.
انگار هر چه بیشتر ذکر میگفت خاطرات بیشترے هجوم میآوردند.
تلاش کرد لحظہ جان دادن دوستانش را به یاد بیاورد.
دوباره چشمانش کاسہ خون شد.
آتش در قلبش زبانه ڪشید.
صدای فریاد شبیب او را به خود آورد.
سر بلند کرد.
شمشیر شبیب بہ طاق مسجد گیر کرده بود.
نوبت او بود،
فریاد زد:
«لِله الحُکم یا علی لالَک!
ایعلی! فرمانروایی از آن خداست نه براے تو!»
و شمشیرش را فرود آورد...
خون روی صورتش پاشیده شد
قلبش تندتر از قبل میتپید...
اما، پس چرا هنوز آتش درونش خاموش نشده بود...؟
پایان.
#بانوی_ایهام🖋
🅃_🄶🄷🄰🄻🄰🄼🖤
•○|💌|
امام سجاد؏ تو مناجات بہ خدا میگہ:
"و انا دخلت النار اعلمت اهلها انی احبک"
خدای من اگہ منو در دل آتش هم قرار بدے، اونجا به همه میگم کہ دوستت دارم...(:
#دعایابوحمزهثمالی
𝚃_𝚐𝚑𝚊𝚕𝚊𝚖♥
•○🌙
خواب میآید و در چشم نمییابد راھ
یڪ طرف اشک رهش بسته و یکسوی خیال...
#هوشنگ_ابتهاج
ᴛ_ɢʜᴀʟᴀᴍ🌓
࿙↳🕊
مومن در دو جبهه میجنگد: جبههی درون و جبههی بیرون و جهادِ اکبر در جبههی درونی انسان، درگیر است.
🌿شهید سید مرتضے آوینے ✏️
✄...𝐓_𝐠𝐡𝐚𝐥𝐚𝐦
○
•
یکی از اساتیدمون میگفت:
ما برای راحتی و آسایش به این دنیا نیومدیم...
اگر هدف از خلقت رسیدن به آسایش بود ائمه که سوگلیهای خلقتند باید از همه بیشتر در رفاه میبودن
اما سختترین مصیبتها رو از سر گذروندن...
توی این دنیا هر چی بیشتر سختی بکشی، مقرّبتری(:
#بانوی_ایهام
✏️ᵗ-ᵍʰᵃˡᵃᵐ