هدایت شده از دومآن ؛
خاطرات دوره دبیرستان یادم میاد و فکر میکنم من واقعا اون سه سال زندگی رو بُردم!
*شاید باید منتظر بمونی تا اون تیکهی پازل پیدا بشه
شایدم باید خودت پیداش کنی
یا شاید حتی باید بسازیش!
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
دلم یه دوست خارجی میخواد. یه دوستی از یه فرهنگ دیگه، یه سرزمین دیگه، یه تفکر دیگه، یه سبک زندگی دیگه، یه آدمِ کاملا متفاوت که بتونم کشفش کنم و با هرچیزی که میفهمم ذوق کنم، هیجانزده بشم، متعجب بشم و احساسات جدید تجربه کنم. در واقع شاید یه دروازه برای ورود به یه دنیای دیگه میخوام.
https://eitaa.com/Alnana/5901
*دستکم میدونستم اون کتابهای کذایی به درد نخور رو چطوری باید بخونم. اما هنوز از دانشگاه هیچی نمیدونم، هنوز باهاش غریبهم*
اصلا دیگه نمیدونم این لقبِ "تأنی"، مناسب هست که به این آدمیزاد گفته بشه یا نه..؟
ای کاش خاطرات وصل بود به آدما ؛
خودشون که دور میشدن ، خاطراتشونم با خودشون دور میشد، میرفت.
*اون شب، اونجایی که ۹ و نیم شب، رو پلی تنهایی داری میری سمت خونه، و با اعماق وجودت میچشی که
بزرگ شدن، مستقل شدن، تنها شدن، از
دوستات و خانواده دور شدن، چقدر سخته؛
و به قول ناحله آدمیزاد چقدر طفلکیه.