هدایت شده از نخل و نارنج ؛
خانوم علیا، تو تمام سال میگفتی یه لحظه نفس کشیدن تو هوای مناطق جنگی میخوام. فقط یه لحظه. حالا باورت نمیشه؟
بعضی وقتا، چه شبهاش چه صبحهاش،
نسیم خنکی میاد؛ یهو میاد و دورت میچرخه و میره.
و من حس میکنم که گاهی انگار نسیم اونجا منو بغل میکنه ..:))
دو کوهه ..
پناه، مأوا، ملجأ، مناص .
دو کوهه به معنای واقعی، گریزگاهِ منه:)))
زمانی که از همه چی خستهم، از همه چیِ همه چی .
و فقط میخوام به گریزگاهم (دو کوهه) برم، اونجا با تموم وجود نفس بکشم و تا شب به آسمونِ قشنگش خیره بشم .
شب آخرِ؛
بر خلاف تصوراتم، هیچ گریهای بابتِ آخرین روز نکردیم.
و اینجا *دو کوهه* مثل یه خونه میمونه برامون دقیقا.
۴ روز مجموعاََ تو سفر بودیم.
و در عین حال که حس میکردیم چقدر داره دیر میگذره و این ۴ روز انگار به اندازه دو هفته زندگی کردن باهم گذشت، آخر سفر به خودمون اومدیم و دیدیم خیلی خیلی زود گذشت؛
در واقع انگار نگذشت، انگار در عرض ۱ ساعت همه چی تموم شد ...