مملوء از حرفم؛
ولی هیچی نمیتونم بگم یا بنویسم، هیچی عزیزم!
در واقع تواناییِ این کارو از دست دادم.
نه میتونم برم اعتکاف، نه میتونم برم هیئت.
و حالا تو روزی که باید خوشحال باشم، غمگینم.
الان خوشحالم؛ واقعا خوشحال و آرومم که تونستم برم هیئتِ مورد علاقهم.
اون بغلِ یهویی از پشت، بچهها، شیرکاکائو؛
و حرفایی بهم گفته شد که واقعا بابتش ذوق کردم و دلم میخواست که بشنومشون:))
ممنونم که دعوتم کردی، ممنونم:)
ولی خستگی، از کار کردن و تلاش کردن نمیاد؛
خیلی اوقات از بیبرنامگی و هیچ کاری نکردن میاد.
دلم برا بچگیهای امیر محمد تنگ شده؛
اون موقعها که هر قسمتشو صد بار از سیدی میدیدم ولی خسته نمیشدم.
این ۳ ماهِ مونده به کنکور اینجوریه که
هر روزش داره دیر میگذره و میگی کِی تموم میشه؟
ولی یهو به خودت میای و میبینی انقدر زود گذشته که الان سرِ جلسه نشستی و دادی تموم شد.
چقدر توی این روزا دارم متناقض رفتار میکنم؛
رفتارم تو مدرسه، خونه، بیرون، خانواده، با خودم، دوستام، صبح، ظهر، عصر، غروب، شب ..
کاملا متناقضِ همدیگهن!