هدایت شده از زُحلخانم؛
واقعا انسان موجود عجیبیه. یعنی من مدت زیادیه سعی دارم به وجود خودم این رو اثبات کنم که عزیز دلم آدمهای مورد علاقه ی تو متعلق به تو نیستن و شاید هیچگونه تعلق و نزدیکی ای هم بهت نداشته باشن ولی باز هر بار با کوچیک ترین اتفاقا اون بغض مزخرف میاد گلومو میگیره و هی انگار توی چشمام نگاه میکنه و میگه فقط بشین و از دست رفتن آدمهارو نگاه کن تا همه چیز رقت انگیز تر از قبل جلوه کنه.
هر دفعه که صمیمیتر رفتار کردم، بعدش پیشمون شدم.
و این موضوع تکرار میشه و دوباره بیشتر پیشمون میشم.
همینقدر زود و به یِ چشم بهم زدن رسیدیم به آخرین ماه از سال!
به همین راحتی عزیزم، به همین راحتیای که دیدی.
دیشب تماماََ غم و دلتنگی و اشک بودم؛
اشکهایی که نذاشتم جاری بشن و حالا دارن خودشونُ نشون میدن.