انسان همینِ؛
علاوه بر اینکه خیلی چیزارو طی زندگیش فراموش میکنه،
خیلی چیزارو هم عادی میکنه.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
همهمون یه روز آخرین پیاممون رو با انسانها رد و بدل میکنیم، برای آخرین بار تو چشمهاشون غرق میشیم، برای آخرین بار در آغوش میگیریمشون، برای آخرین بار صداشون میکنیم و صداشون رو میشنویم، برای آخرین بار میبوسیمشون، برای آخرین بار ازشون خداحافظی میکنیم، برای آخرین بار اونها رو زندگی میکنیم، برای آخرین بار داریم زندگی میکنیم بدون این که بدونیم آخرین باره.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
یه روز حتی همهمون برای آخرین بار ایتا رو باز میکنیم، تو کانال روزمرهنویسیمون پیام میذاریم، جواب دوستهای مجازیمون رو میدیم، کانالهای دیگه رو چک میکنیم، بدون این که بدونیم آخرین باره. شاید هم بدونیم آخرین باره و در اون صورت چقد غمانگیز خواهد بود.
به قول سوره
ایتای ۳ سال پیش شبیه یه خونه نارنجی بود؛
هرکسی تو چنل خودش میشست و حرف میزد،
پیام فور میشد و و و و
و الان؟
اون خونه نارنجی تبدیل شده به یِ برج n طبقه.
همینقدر دور و مهگرفته..
هدایت شده از White
بزرگ شدن، چرخه زندگی، رفتن به صبح روز بعد، اتفاقات جدید، من از این ترسی که توی تک تک سلول هام خونه کرده متنفرم.
مهمترین چیز برام اینه که بویِ خوب بدم؛
وقتی یکی بهم میگه بوی خوبی میدی انقدر ذوق میکنم که.
اصلا بویِ خوبِ که خیلی از خاطرههای قشنگ رو تو ذهن افراد میسازه.