هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
من امشب قراره در عاجزانهترین حالت ممکنم، در حالی که هیچکس به درگاه تو شرمگینتر از من نیست، مقابلت زانو بزنم و اجازه بگیرم و سر بذارم روی پات و زار بزنم حضرت امیر، حضرت پدر...
و اما قدرِ ۱۴۰۳؛
شرمگینترم، عاجزتر و غمگینتر.
فقط میخوام این دفعه هم منو
به آغوش بکشی.
به آغوش بکشی منی رو که هنوز
همونم...
گاهی تک تکِ سلولهات میخوان که از آدمها فاصله بگیری؛ فاصلهای طولانی و بلند مدت اما،
اما از اون طرف هم تنهایی تو وجودت رخنه میکنه.