امشب بچهها چمدونهاشونو جمع میکنن که فردا راهیِ قطار مشهد بشن:))
و این سال آخرو که مهمتر بود من نتونستم همراهشون باشم ..
و از همین الان قلبم کنده شده و داره همراهشون میره .
تمام لحظات پیششونم؛
اتوبوس، کوپه، حرف زدن از گذشته و آخرینها تو کوپه و چای ريختن و مرتب کردن چمدونا، دیدن منظره از پنجرهِ کوپه، تو هتل، لحظه رسیدن و دیدن گنبد، صحنها و نشستن روی فرشهای آبی، عکس و فیلم گرفتن، گفتن از خاطراتِ مشهد و یادآوریشون، نماز جمعه، مداحی و روضه با بچهها ...
همه چی!!
تا وقتی به اون موقعیتها نزدیک نشی یا نزدیکت نشن، نمیفهمی که چقدر میتونی شکننده و احساسی باشی .
(ای پیامبر) بگو به آنان که ایمان نیاوردید ..
بلکه بگویید: اسلام آوردیم؛ و هنوز ایمان در دلهایتان وارد نشده است:)))