هدایت شده از نخل و نارنج ؛
من گاهی، یا مدام، تو سیاهی مطلق افکارم غوطهور میشم، و بعد غرق. و حتی خودمم نمیدونم دقیقا کجام و چطوری باید خودمُ بکشم بیرون از این اوضاع.
میدونی
از یِ جایی به بعد دیگه دست تو نیست؛
هرچقدرم تلاش کنی یا بیتفاوت باشی، پاییز کار خودشو میکنه:))
دست میزاره رو خاطراتت و دونه دونهشونو به رُخت میکشه..
حتی اگه عاشق نشده باشی .
بعد جشن استاد مارو جمع کرد دور هم تا صحبت کنیم؛
- حال دلتون چطوره؟ خوبه؟
نه استاد ... نه! نمیدونم .
وسط صحبتهای شما من فقط اشک بودم
و شما به چشمای من نگاه میکردین و میدونستید زبونم بند اومده و هیچی نمیتونم بگم؛ هیچ چیزی رو نمیتونستم بگم .
به من اشاره میکردین؛ میدونستید چه خبره ..
استاد گفت آدم از دلبستگیها و وابستگیهاش میخوره:)))
پس حد و مرزهاتونو نگه دارید! نزارید وابسته بشید
این دنیا همه چی رو از ما میگیره .
باشه ولی تو غمهای خودم غوطهور بودم که مَردِ تو مولودیِ محمود کریمی کِل کشید:")))))))))))))))))))))
و خندهای که دیگه جمع نشد .
امشب بچهها چمدونهاشونو جمع میکنن که فردا راهیِ قطار مشهد بشن:))
و این سال آخرو که مهمتر بود من نتونستم همراهشون باشم ..
و از همین الان قلبم کنده شده و داره همراهشون میره .
تمام لحظات پیششونم؛
اتوبوس، کوپه، حرف زدن از گذشته و آخرینها تو کوپه و چای ريختن و مرتب کردن چمدونا، دیدن منظره از پنجرهِ کوپه، تو هتل، لحظه رسیدن و دیدن گنبد، صحنها و نشستن روی فرشهای آبی، عکس و فیلم گرفتن، گفتن از خاطراتِ مشهد و یادآوریشون، نماز جمعه، مداحی و روضه با بچهها ...
همه چی!!