eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
103 دنبال‌کننده
42 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها در یک صورت بر تمام فریب‌ها پیروزی: صریح و با تیغ تیز نقد به جنگ زندگی روزمره برو. همه چیز را به سوال بگیر. بی‌رحمانه به همه چیز چوب نقد بزن. به چایی صبحانه‌ات، به پول خرد تاکسی، به آهنگی که گوش می‌کنی، درسی که میخوانی، تفریح‌ات، کلماتی که روزانه تاچ می‌کنی روی کیبورد، ساعت خوابت، فکرهای هر لحظه‌ات، رابطه‌ات با آدم ها، مادرت که سعی میکند دوستت داشته باشد اما زورش نمیرسد از غرق شدن‌ها نجاتت دهد، دوست‌ات که میدانی تو را برای خودش میخواهد نه برای خودت، رهگذر پیاده رو که نگاهت‌ات میکند و از چشم‌هاش یک دریا ملال میریزد روی پیاده رو، خنده‌هات، خنده‌های زورکی به جوک های مسخره، خنده‌های مصنوعی جلوی دوربین، خنده‌های از ته دل که یک لحظه بعد نیستند، به غم هات. غم هات که همیشه هستند و قایم‌شان می‌کنی. غم هات که روزمرگی بهانه است که بپوشانی‌شان. مسئله‌های ذهنی‌ات. تناقض و سوال های سخت. که به سرگرمی پناه می‌بری که ذهنت بی‌خیال‌شان بشود. برو به جنگ افکت‌های پوچ تو خالی، پرده‌های پوشاننده، درونت را هم بزن. غم را، درد را، سوال را مدام رو بیاور. مبارزه یعنی همین. تا وقتی به مبارزه مشغولی زنده‌ای.
جهان تغییر می‌کند، سلیقه‌ها را عوض میکند و من هرگز نمیتوانم شعر رودکی را آنطور که خودش و معاصرانش می‌فهمیدند، بفهمم. همینطور فردوسی را، سعدی را، صائب را و غالب شاعران دیگر را. غباری، فاصله‌ای، گذاری همیشه هست که آنچه او نوشته را از این که من میخوانم متفاوت می‌کند. بیت‌های حافظ اما، از تمام تغییر و تغییرها عبور می‌کنند و کلماتش ریسمانی می‌بافند بر فراز این تاریخ پر فراز و فرود. گویی با هر بار خواندن این بیت کنار شاعر می‌نشینم و با تماشای طلوع یکی می‌شویم و زمزمه میکنیم: سحر‌ چون خسروِ خاور، عَلَم بر کوهساران زد به دست مرحمت، یارم درِ امیدواران زد من نمی‌فهمم وقتی هر بار که چشمم میخورد به این بیت، چه اتفاقی می‌افتد اما هر بار در حالی که معلق شده‌ام میان زمین و آسمان و انگار گردش خونم متوقف مانده، طنین همان صدای اولی در گوشم تکرار میشود. تازه است. بعد از صدها سال دریغ از غباری که از صراحت‌اش بکاهد: عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی پشت این کلمات ساده چه چیزی پنهان است؟ من فکر میکنم این بیت‌ها جایی به چیزی پیوند خورده‌اند که نه تار و کدر میشود و نه تاریخ مصرفی دارد. تاریخ را می‌گرداند و تاریخ دستش نمیرسد که دستکاری‌اش کند. صبح‌دم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت «قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر می‌کنند»
ما لحظه‌ها را داریم و خیال می‌کنیم کوچک‌تر از آنند که خوشبخت‌مان کنند. همین لحظه‌ها عاقبت بیچاره‌مان می‌کنند.
اندیشیدن به زندگی، بدون ایستادن، ایستادن نه، بهتر بگویم، تراش خوردن در لبه‌ی تیز و زبر زندگی، ممکن نیست. اندیشیدن به چیزی است که هرگز تجربه نشده و گویی نیست. دریا ندیده‌ای است که به ژرفای دریا می‌اندیشد. نه خیسی میفهمد و نه سیالیت. بی‌کرانگی را شنیده و تکرار می‌کند. این اندیشیدن به دریا که نیست، به هر چه که باشد. باید سمباده‌ها استخوانت را نازک کنند تا کمرت، انحنای استوار وجودت به نوشتن وادار شود. قلم شوی و بپرسی.
منطق جهان اینستاگرامی، منطق ترند و مد است. نمی‌توانی در این جهان زنده باشی و زیاد بر چیزی توقف کنی. هر چیزی، مطلقا هر چیزی یک روز شایسته‌ی توجه است و فردا دیگر نه. تو، هر چیزی که هستی، دیدمت، خندیدم یا گریستم، حالا دیگر یک سوژه جدید میخواهم. همه‌ی معانی چند دقیقه‌ی کوتاه وقت دارند از خود دفاع کنند به این ترتیب که جالب باشند و به معنای دقیق کلمه دوپامین ترشح کنند. اسکرول خطری است که تمام حقایق را تهدید می‌کند و مجبورشان می‌کند تن به حقارت بدهند. از حدیث امام علی اسکرول به یک میم رندوم و بعد یک ویدیو از نماهنگ هلالی، تکه‌هایی از جوکر، شعر مولانا، کتاب بی‌شعوری، جملات شوپنهاور، بریده‌هایی از عشق ابدی ... «عشق» یعنی ترشح هورمون برای چند دقیقه و «ابد» یعنی خیلی زود. جهان اینستاگرام اینطور همه چیز را از معنا تهی می‌کند. آدمِ این جهان چطور می‌تواند همواره متعلق به چیزی باشد؟ چطور می‌تواند از حقیقتِ لایتغیر بگوید؟
... دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟ اگر بالهای باد سحر را بگیرم و در اقصی دریا ساکن شوم در آنجا نیز سنگینی دست تو با من است مرا باده سرگردانی نوشانده‌ای چه مهیب است کارهای تو چه مهیب است کارهای تو... ...
من اگر بودم جای تمام این بیلبوردها و پوسترها، این بند از شعر فروغ را در تمام شهر پر میکردم: جنازه‌های خوشبخت جنازه‌های ملول جنازه‌های ساکت متفکر جنازه‌های خوش‌برخورد، خوش‌پوش، خوش‌خوراک در ایستگاههای وقت‌های معین و در زمینه‌ی مشکوک نورهای موقت و شهوت خرید میوه‌های فاسد بیهودگی … آه، چه مردمانی در چارراه‌ها نگران حوادثند و این صدای سوت‌های توقف در لحظه‌ای که باید، باید، باید مردی به زیر چرخ‌های زمان له شود مردی که از کنار درختان خیس میگذرد … شهر همه چیزت را می‌گیرد، تمام سرمایه‌هایی که داری و در ازایش اجازه می‌دهد چند دقیقه سرگرم باشی. صبح تا شبت را می‌فروشی که آخر شب مال خودت باشد. این مضحک‌ترین وضعیت آدمیزاد است در تمام تاریخ. تهران یک چرخ‌دنده بزرگ است که همه چیز را در خودش حل می‌کند. پوچی را، بی معنایی را هر لحظه پمپاژ می‌کند مثل خون، در شرق و غرب. و ما خیال می‌کنیم با چند جمله کلیشه‌ای مناسبتی میتوان مردم را از مردن نجات داد و به هوششان آورد. باید خطاب درستی به کار برد، جنازه‌های خوشبخت به نظرم خطاب مناسبی است برای آدم‌هایی که توی خیابان میبینم.
خدایت کدام خداست؟ خدای همیشه یا خدای گاهی به گاهی که فقط وقت بحران یادش میفتی؟
این عشق همچو روح در این خاکدان غریب مانند مصطفی‌ است به کفار آمده
نیازمند تو هستیم، یاد ما هستی؟
ماهیْ سیاهِ تنگ به دریا رسیده است یا جزر و مد موج به صحرا کشیده است؟
هدایت شده از بولوت
گویا ذات همه‌ی ما این‌گونه است؛ نصیحت نمی‌پذیریم اما دردِ شلاقیِ سیلی‌های پی‌درپی را به جان می‌خریم‌. هشدارِ عقلانی، ما را از خطرها باز نمی‌دارد ولی ضربتِ کاریِ روزگار در انتهای هر اشتباه، حسابی چشمانمان را باز می‌کند. ‌ دوست داریم شوکه شویم، تکان بخوریم؛ از آن تکان‌هایی که قلب آدم را فرو می‌ریزد، همان تکان‌هایی که یک‌باره از پس یک جمله، یک خبر، یک نگاه یا یک حادثه بر وجودمان چنگ می‌اندازد و روح و روان‌مان را زیر و رو می‌کند. ‌ شاید خون حسین (سلام الله علیه)، تکان‌دهنده‌ترین عنصری باشد که کائنات از ابتدای خلقت تا کنون به خود دیده است. نه اندرزهای هزار ساله‌ی نوح، نه جانفشانی‌های ابراهیم و اسماعیل، نه پندهای موسی، نه مهرورزی‌های عیسی و نه مجاهدت‌های عالمانه و خالصانه‌ی محمد (صلوات‌ الله علیهم)، تکانی به شدت خون حسین و یارانش در این وسعت از جغرافیا و این امتداد زمانی ایجاد نکرده است. ‌ اکنون ما نسلی از هزاره‌ی سومِ جهانی پرآشوب هستیم که خیلی‌هامان روی پسر علی و فاطمه (سلام الله علیهما) حساب ویژه باز کرده‌ایم. برخی‌هایمان شیعه‌ی اوییم و برخی تنها محبّ و دوستدارش! برخی‌هایمان از او پیروی می‌کنیم و بسیاری، تنها از صمیم قلب می‌ستاییم‌اش؛ حتی اگر قدمی در مسیر او برنداریم. ‌ مولانا -که طی سالیان اخیر به شکل مغرضانه‌ای مورد سوءاستفاده‌ی بعضی مغزهای آتش‌افروز و تفرقه‌انگیز قرار گرفته-، دانشمندی دین‌دار بود که کلام نغز و نافذش مقصود این سطور من است. می‌فرماید: ‌ «در جستجوی حق، لرزه و عشق لازم است. هر کس که لرزه‌ای ندارد، باید نزد لرزندگان شاگردی کند. چرا روی تنه‌ی درخت، میوه‌ای نمی‌روید؟ زیرا میوه‌ها در آن‌جا لرزش ندارند. جای میوه، سرِ شاخه‌های لرزان است. در این میان، کار تنه این است که به شاخه‌ها خوراک برساند. او به خاطر میوه‌ها از زخم تبرها در امان خواهد بود. پس همان بهتر که در خدمت لرزندگان باشد[۱].» ‌ حال انتخاب با ماست. شاخه‌ای باشیم در خط مقدّم عشق و قافله‌ی لرزندگان، یا تنه‌ای از زخم تبرها در امان، یا خدای ناکرده چوب خشکی که زیر پای آمدوشدِ تاریخ می‌شکند و حتی غباری از او بر صفحه‌ی روزگار باقی نمی‌ماند... ‌ کشتی حسین در حرکت است، بسم‌الله! ‌ ـــــــــــــــــــــــــــــــــ پی‌نوشت: ۱. اقتباسی از فیه ما فیه مولوی lبولوتl