چطور میتونم به گوگل بفهمونم چیدمان منزل سنتی و شاهانه مریم امیرجلالی برام هیچ اهمیتی نداره؟
طبقهی وسط
از اوایل داستان خواندنم همیشه سوالم این بود که چه میشود که یک نفر صعود میکند به قلهی فضائل انسانی و از آن جالبتر چه میشود که سقوط رقم میخورد ؟
همیشه دوست داشتم رمانی با این مضمون بخوانم که نشانم بدهد سقوط و صعود آدمها چطور اتفاق میافتد. از درونشان، گویی که من یکبار دارم سقوط را تجربه میکنم.
پدر سرگی داستان ظریف یک سلوک است. از موقعیتی پست به مقامی ارجمند. دوباره سقوط، و باز سلوک به منتهای عرفانی که تولستوی به آن معتقد است، بازگشتن به خدا و حقیقت، نه در کلیسا و کنج عزلت که در خیل زندگی روزمره میان مردم.
ایدهی اساسی تالستوی و راه نهایی رستگاری، همین دست و پنجه نرم کردن با رنج زندگی، همین در لحظه لحظهی روزمره ایمان را نگه داشتن است. نه یک مزلت سوفیانه یا زاهدانه. زندگی شبیه به معمولیترین مردم و با ایمانترینشان. این داستان هشتاد صفحهای، شرح کامل همین ایده است.
تولستوی به نظر من پیامبر ادبیات روسیه است. آنقدر قلدر است و آنقدر به داستانگویی مسلط که نچسبترین نصیحتها را طوری تبدیل به داستان میکند که خواننده نمیفهمد چطور بدون خستگی اینهمه نصیحت شنیده.
پدر سرگی کم نظیر بود و واقعا درخشان.
#حفره یک جای خالی است. یک فقدان. شاید پر نشدنی است.
از بدو تولد من میان قفسهی سینهام یک حفره دارم.
نرفتم رادیولوژی و اگر پزشکها بگویند نیست هم باور نمیکنم. حسش میکنم. جای خالی را احساس میکنم. میفهمم منشأ تمام تنهاییهام، غمهام، ترسهام و دلتنگیهایی که قایمشان میکنم، همین جای خالی است.
میفهمم تمام چیزهای که دوستشان دارم و برای رسیدن بهشان دست و پا میزنم، قرار است این جای خالی را پر کنند. وقتی به دستشان میآورم، حفرهی میان سینه ام درست مثل مثلث برمودا همه چیز را در خودش میبلعد و باز گرسنه و دلتنگ باقی میماند. همین است که تا میرسم، لذتی نیست.
من میدوم از صبح تا شب و شب تا صبح، در جهان بیرون و درونم، در مجاز و واقعیت که این حفره را پر کنم و پرشدنی نیست لامصب.
گاهی از دردش فرار میکنم، سرم را گرم چیزی میکنم که نشنوم صدایش را. فایده نمیکند. بلندترین صداست.
حفره سرنوشت محتوم من است. اگر خوشبختی وجود داشته باشه، همان چیزی است که میتواند قفسه سینهام را پر کند.
کاتارسیس یک مفهوم فلسفی در مطالعات هنر است، به معنای تزکیه و تطهیر درونی. ارسطو یکی از کارکردهای مهم هنر را کاتارسیس میداند.
کاتارسیس با تراژدی در ارتباط است، موقعیت تراژیک، یعنی تماشای کسی که مستحق رنجی نیست اما در میان آن رنج گرفتار شده، حس ترس و ترحم را در ما بیدار میکند و این به اعتقاد ارسطو موجب تزکیه و پالایش درونی میشود و قوای انسان را به تعادل میرساند.
اما تراژدی منحصر در هنر و داستان نیست. خود واقعیت گاهی بیش از حدی که بشود تحمل یا حتی روایتش کرد، تراژیک است.
تئودور آدورنو یک فیلسوف آلمانی است که بیش از ۲۰۰۰ سال بعد از ارسطو، این جمله مشهور را گفته که: «بعد از آشویتس، شعر گفتن بربریت است»
آشویتس جنایتی مرتبط با هولوکاست است که طی آن بیش از یک میلیون نفر کشته شدند.
آدورنو میگفت عمق وحشت و فاجعه این اتفاق، دیگر توسط هنر قابل انعکاس نیست و تلاش برای آمیختن این منتهای تراژدی با تکنیکهای هنری و زیباییشناختی، توهین به قربانیان است.
همهی اینها را گفتم که بگویم تماشای یک کودک فلسطینی، در حالی که از زیر پوست رنگ و رو رفتهاش تمام استخوانهایش پیداست، منتهای کاتارسیس است. دردی است که بیحسی و رخوت جهان را پالایش میکند. هیچ هنری، نمیتواند از این تصویر رساتر باشد.
تراژدیِ واقعیت انقدر بالا گرفته که جایی نمانده برای تکنیکهای هنری.
تمام آثار هنری پیرامون غزه، کپیهای حقیری اند که هیچ چیزی ندارد که به واقعیت اضافه کنند. تمام تلاش هنرمند همواره عقب تر از بار سنگین این تراژدی است.
همهی اینها را گفتم که بگویم،
غزه نجاتمان میدهد، اگر تماشایش کنیم.
طبقهی وسط
کاتارسیس یک مفهوم فلسفی در مطالعات هنر است، به معنای تزکیه و تطهیر درونی. ارسطو یکی از کارکردهای مهم
#ناشناس :
این پست آخرتون یه جورایی رمانتیزه کردن و لطیفسازی درد غزه نیست؟
اینکه درد غزه رو به مثابه هنر بدونیم و بشر رو در نقش تماشاچیای که صرفا با تماشای این اثر هنری قراره زکی و پالوده آلودگیها بشه، انگار که غزه فقط یک شیئه و هدف از وجودش اینه که ما به یک اعتلایی حالا برسیم، کمی غلط به نظرم رسید. البته شاید برداشت من از متن درست نبوده باشه.
طبقهی وسط
#ناشناس : این پست آخرتون یه جورایی رمانتیزه کردن و لطیفسازی درد غزه نیست؟ اینکه درد غزه رو به مث
میفهمم این نکته رو و راستش واقعا یه خطر جدیه در نتیجه متن و کلا این مدل نگاه.
قطعا غزه برای اینکه ما والایش بشیم رنج نمیکشه و هدف وجودش این نیست، اما، در حال حاضر ما باید چیکار کنیم؟
وقتی عملا کاری ازمون برنمیاد میشه فراموش کنیم یا به درد عادت کنیم، میشه هم نگاهمون رو برنداریم از تصاویر دلخراش غزه. هم در رنج اونها سهیم باشیم، هم تمنای نجات دادنشون بین شلوغیهای رسانه گم نشه.
من حتی اگه کاری از دستم برای نجات غزه برنیاد میتونم بابتاش غصه بخورم. شاید بود و نبود غم من برای غزه فرقی نکنه اما معیار انسان موندم خودمه. وجدان من رو بیدار نگه میداره.
میتونم تصویر گرسنگی اون بچه رو اسکرول کنم، میتونم هم انقدر نگاهش کنم که اشتهام کور بشه و غذا از گلوم پایین نره.
دیدن غزه رنجآوره، حالا که کاری ازمون برنمیاد، لااقل نگاهش کنیم. سهم ببریم ازش. تمام حرفم این بود.
خیلی خوشحال میشم از اینکه تذکر میگیرم و نقد میشه چیزهایی که اینجا میگم. طبیعتاً خیلی وقتها درست نیستن و این باعث میشه بترسم بگمشون. اینکه بازخورد میگیرم باعث میشه به این امید که ایدهام تو دیالوگ اصلاح میشه بیانش کنم.
خلاصه خواهشاً اگه گاهی مزخرفی اینجا میگم بیاید تذکر بدید. یا حتی اگه نکتهای و حرفی هست. تریبون یکطرفه یعنی من قراره بگم و شما قراره گوش کنید. این اصلا جالب نیست.
نقد و فحش بیدلیل هم شده هر چند وقت یه بار نصیبمون کنید.
هم ناشناس موجوده هم آیدی.
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!
#قیصر
طبقهی وسط
کاش این مترجما این بازی کثیف رو درباره تلفظ اسم تولستوی تموم کنن. در حالی که یارو به لئو تولستوی معروفه، سروش حبیبی اصرار داره بنویسه لیو تالستوی و داری این جدیده رو یاد میگیری که یهو آبتین گلکار میپره وسط میگه لف آقایان! درستش اینه، لف تالستوی.