eitaa logo
طبس بانو
2.1هزار دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
5.8هزار ویدیو
201 فایل
Admin1: @Kosarehagh Admin2: @Fs_hagh طبس بانویی ها 😍 📌نظرات، پیشنهادات و انتقادات خودتون رو بصورت ناشناس برای ما ارسال کنید https://daigo.ir/secret/1583447807
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️🍃❤️ ✅در هر شرایطی برای همسرت یک همراه و باش. 🚫هیچگاه به نشانه اعتراض و قهر محل خوابت را از همسرت جدا نکن.. @hamsardarry 💕💕💕 http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb
❤️🍃❤️ سلام من و همسرم تو سن کم‌ ازدواج کردیم من ۱۶سالم بود و همسرم ۲۱ تازه از سربازی اومده بودن و صفر بودیم بعد دوسال و نیم عقد ، دوساله ک توخونه خودمونیم❤️ تو همه این سختی ها هیچ‌کس رو مقصر ندونستیم چون‌انتخاب همدیگه بودیم‌ و عاشقانه ازدواج کردیم... خواستم یکی از تجربه های خودمو بگم‌ ب‌ه هم نوع های خودم... ی وقتایی به همسرتون بگین که فاتح شما بودن خیلللی خوبه خیلی من معجزش رو دیدم چند وقت پیش توی عشق بازی بهش گفتم‌ یادته شب عروسیمون خانومت شدم تو دستای خودت خانومت شدم ? ی جوری ذوق کرد که تا صبح دورم‌ میگشت فرداش هم‌ برام‌ عروسک‌ خرید چند شب پیشم بهش گفتم ۱۸سال صبر کردم که عشقم فاتحم باشه گفت الهی دورت بگردم اینجوری ک‌ میگی قلبم ضعف میکنه برات . . امیدوارم‌هممون خوشبخت باشیم👌 ✍ وقتی به مرد ، قدرت و اقتدار بدی ، هر کاری برات میکنه http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕
محکم مادرم رو توی بغلم فشردم … – مادر، چقدر به خدا ایمان داری؟ … – چی میگی آنیتا؟ … – چقدر خدا رو باور داری؟ … آیا قدرت خدا از شما و پدرم کمتره؟ … خودش رو از بغلم بیرون کشید … با چشم های متحیر و مبهوت بهم نگاه می کرد … – مطمئن باش مادر … خدای محمد، خدای مسیح و خدایی که مرده ها رو زنده می کرد … همون خدا از من مراقبت می کنه و من به تقدیر و خواست اون راضیم … از اونجا که رفتم بغض خودم هم ترکید … مادرم راست می گفت … من، دختر نازپرورده ای بودم که هرگز سختی نکشیده بودم … اما حالا، دنیای بزرگی مقابل من بود … دنیایی با همه خطرات و ناشناخته هاش... http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕 @tabasbanoo
  داستان 🌷 🌷 ⏪قسمت هفتم ⏪دنیای بزرگ رفتم هتل … اما زمان زیادی نمی تونستم اونجا بمونم … و مهمتر از همه … دیگه نمی تونستم روی کمک مالی خانواده ام حساب کنم … برای همین خیلی زود یه کار پاره وقت پیدا کردم … پیدا کردن کار توی یه شهر 300 هزارنفری صنعتی-دانشگاهی کار سختی نبود … یه اتاق کوچیک هم کرایه کردم … و یه روز که پدرم نبود، رفتم وسایلم رو بیارم … مادرم با اشک بهم نگاه می کرد … رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم … – شاید من دینم رو عوض کردم اما خدای محمد و مسیح یکیه … من هم هنوز دختر کوچیک شمام … و تا ابد هم دخترتون می مونم … مادرم محکم بغلم کرد … – تو دختر نازپرورده چطور می خوای از پس زندگیت بربیای و تنها زندگی کنی؟ … http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕 @tabasbanoo
❤️🍃❤️ سلام دیشب خونه ی پدرشوهرم بودیم دوست پدرشوهرم هم اونجا بود ولی رفت سر سفره به پدرشوهرم گفتم چرا دوستتونو نگه نداشتید واسه شام... پدرشوهرم گفت آخه اون هیچوقت بدون خانومش جایی واسه شام نمیمونه😳 منم يه دفعه محکم زدم پشت شونه ی شوهرم و بهش گفتم: یاد بگیر❗️ همه هم خندیدن 😂😂😂 ولی بعدش تازه فهمیدم که چه حرف اشتباهی زدم 😔 نباید شوهرمو مقایسه میکردم و یه مرد دیگه را میزدم تو سرش😔 ای کاش قبل اینکه حرفی بزنیم فقط چندثانیه " فکر " کنیم... http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕
❤️🍃❤️ ⏪⏪در خونه مادر شوهرتون برای انجام بعضی کار ها از او اجازه بگیرین 👈 از این کار شما او احترام دریافت می‌کند و سیاست مهمان بودن شما حفظ می‌شود. 👈‼️به هیچ عنوان در بحثهای خانوادگی آنها دخالت نکنید و از همسرتون طرفداری نکنید ⏪ بگذارین خودشون حل کنند اونها از خون هم هستند و بعد از دعوا صمیمیتشون پا برجاست اما شما عروس اون خانواده هستین !!! http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕
  داستان 🌷 🌷 ⏪قسمت هشتم ⏪جوان ایرانی روزهای اول، همه با تعجب با من برخورد می کردن … اما خیلی زود جا افتادم … از یه طرف سعی می کردم با همه طبق اخلاق اسلامی برخورد کنم تا بت های فکری مردم نسبت به اسلام رو بشکنم … از طرف دیگه، از احترام دیگران لذت می بردم … وقتی وارد جمعی می شدم … آقایون راه رو برام باز می کردن … مراقب می شدن تا به برخورد نکنن … نگاه هاشون متعجب بود اما کسی به من کثیف نگاه نمی کرد … تبعیض جالبی بود … تبعیضی که من رو از بقیه جدا می کرد و در کانون احترام قرار می داد … هر چند من هم برای برطرف کردن ذهنیت زشت و متعصبانه عده ای، واقعا تلاش می کردم و راه سختی بود … راه سختی که به من … صبر کردن و تلاش برای هدف و عقیده رو یاد می داد … یه برنامه علمی از طرف دانشگاه ورشو برگزار شد … من و یه گروه دیگه از دانشجوها برای شرکت توی اون برنامه به ورشو رفتیم … برنامه چند روزه بود … برنامه بزرگی بود و خیلی از دانشجوهای دانشگاه ورشو در اجرای اون شرکت داشتند … 🔰🔰🔰🔰🔰 این داستان و رخدادهای آن ✅ براساس و می باشند http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕 @tabasbanoo
ادامه 👇 روز اول، بعد از اقامت … به همه ما یه کاتولوگ و یه شاخه گل می دادن … توی بخش پیشواز ایستاده بود … من رو که دید با تعجب گفت … – شما مسلمان هستید؟ … اسمم رو توی دفتر ثبت کرد … – آنیتا کوتزینگه … از کاتوویچ … و با لخند گفت … خیلی خوش آمدید خانم کوتزینگه … از روی لهجه اش مشخص بود لهستانی نیست … چهره اش به عرب ها یا ترک ها نمی خورد … بعدا متوجه شدم ایرانیه… و این آغاز آشنایی من با متین ایرانی بود … پ.ن: دوستان به جهت موضوعاتی که در داستان مطرح میشه … از پردازش و بازنگری چشم پوشی کردم و مطالب رو به صورت خام و خالص گذاشتم … ببخشید اگر چندان حس داستانی نداره و جنبه خاطره گویی در اون قوی تره 🔰🔰🔰🔰🔰 این داستان و رخدادهای آن ✅ براساس و می باشند http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕 @tabasbanoo
❤️🍃❤️ اميرمؤمنان امام علی عليه السلام فرمودند: بهترين زنان شما پنج دسته ‏اند. گفتند: آن پنج دسته ڪدامند؟ حضرت فرمود: ① زنان ساده و بى ‏آلايش ② زنان دل رحم و خوش خو ③ زنان هم دل و همراه ④ زنى ڪه چون شوهرش به خشم آيد تا او را خشنود نسازد، خواب به چشمش نيايد ⑤ زنى ڪه در نبود شوهرش از او دفاع ڪند؛ چنين زنى ڪارگزارى از ڪارگزاران خداوند است و ڪارگزار خدا هرگز خيانت نمى ‏ورزد. @hamsardarry 💕💕💕 http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb
  داستان 🌷 🌷 ⏪قسمت نهم ‼️هرگز اجازه نمی دهم من حس خاصی نسبت به ایران داشتم … مادر بزرگم جزء چند هزار پناهنده لهستانی بود که در زمان جنگ جهانی دوم به ایران پناه برده بود … اون همیشه از خاطراتش در ایران برای من تعریف می کرد … اینکه چطور مردم ایران علی رغم فقر شدید و قحطی سختی که با اون دست و پنجه نرم می کردند … با سخاوت از اونها پذیرایی می کردن … از ظلم سلطنت و اینکه تمام جیره مردم عادی رو به سربازهای روس و انگلیس می داد … و اینکه چطور تقریبا نیمی از مردم ایران به خاطر گرسنگی مردن … شاید این خاطراتی بود که در سینه تاریخ دفن شده بود … اما مادربزرگم تا لحظه ای که نفس می کشید خاطرات جنگ رو تعریف می کرد … متین برای من، یک مسلمان ایرانی بود … خوش خنده، شوخ، شاد و بذله گو … جوانی که از دید من، ریشه و باقی مانده مردم مهمان نواز، سرسخت و محکم ایران بود … و همین خصوصیات بود که باعث شد چند ماه بعد … بدون مکث و تردید به خواستگاری اون جواب مثبت بدم و قبول کنم باهاش به ایران بیام … همه چیز، زندگی و کشورم رو کنار بگذارم تا به سرزمینی بیام که از دید من، مهد و قلمرو اسلام، اخلاق و محبت بود … رابطه من، تازه با خانواده ام بهتر شده بود … اما وقتی چشم پدرم به متین افتاد به شدت با ازدواج ما مخالفت کرد … فکر می کردم به خاطر مسلمان بودن متینه … ولی محکم توی چشمم نگاه کرد و گفت … – اگر می خوای با یه مسلمان ازدواج کنی، ازدواج کن … اما این پسر، نه … من هرگز موافقت نمی کنم … و این اجازه رو نمیدم... 🔰🔰🔰🔰🔰 این داستان و رخدادهای آن ✅ براساس و می باشند http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb @hamsardarry 💕💕💕 @tabasbanoo