بعد از ناهار و نماز در مسجد جمکران
به کتابفروشی داخل حیاط مسجد رفتیم.
وعدهی این کتابفروشی را از ابتدای سفر به فاطمه داده بودم ..
خدا را شکر شرمندهام نکرد ..
بین قفسههای کودک و نوجوان کتابهایی بود با چاپ قدیم و قیمتهای باور نکردنی ..
اشک در چشمانمان حلقه زده بود:)
ده عدد کتاب خریدیم 🥲
مدتها بود که از یک کتابفروشی این چنین با دست پر بیرون نیامده بودیم ..
حس نصر و پیروزیِ دلچسبی داشت 😁
با دو جانماز گلگلیِ کیفیِ بامزه و سه تسبیح فیروزهای (که برای من همیشه نماد مسجد جمکران بود)برای دوستان زینب، جمکران را به مقصد بهشت زهرا ترک کردیم:)
و اینگونه رسالت مادری ام را نسبت به تصویرسازیِ درست از شهر قم برای دخترانم رقم زدم .. وقتی هردو گفتند؛ ما عاشق قم شدیم مامان !!
و این را مدیون بابا هستم.
پ ن : خیلی مهم :
البته تصویر سازی خوب به معنای خرید کردن نیست.ما از اول سفر تا الان یک خرید هم انجام نداده بودیم نه نجف نه کربلا به معنای واقعی کلمه هیچ خریدی!
اما بچهها حسابی دلتنگ نجفاند و کربلا..
تصویر سازیِ خوب بسیار بسته به نگاه شما دارد. اینکه یک مادر آن شهر را چگونه توصیف میکند و حالاش با آن شهر چگونه است ..
مثلا امروز هوای قم افتضاح بود پر از گرد و غبار و ما به سختی در پیاده رو قدم برمیداشتیم ..
من اما نمیذاشتم بچهها غبار را ببینند.
غبارها را باید کنار زد تا اصل ماجرا گم نشود!
گاهی غبار همان غر نابجاست از گرما از امکانات و خیلی چیزهای دیگه .
سفر فرصت رشد دادنه 🌱
همین!
خواستم از بهشت زهرایی که رفتیم عکس و متن بگذارم ..دیدم نمیتوانم!
حجم غم و اندوهاش خیلی فراتر از تصورم بود.
شاید بهتدریج از دیشب و آنچه در بهشت زهرا گذشت گفتم ..
اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله
اللهم العنهم جمیعا
#شهید_حمیدرضا_رجبزاده