عباس ..
دیگه بچه ها آب نمیخوان
بیا و برگرد
ببین رقیه هم دیگه تشنه اش نیست ..
عباس
بچه ها عموشون رو میخوان ..
اولیش ..
ابالفضل وقتی دیگه داشت جون میداد
برای اولین بار ب حسینی که همیشه
بهش میگفت سیدی گفت داداش :))
تائب (taeb)🇮🇷
دومیش .. وقتی تیر زدن ب چشمان ابالفضل با صورت از روی اسب ب زمین افتاد ..
حتی تصورش هم سخته
وای ابالفضل..
میگن امام حسین وقتی ب سمت خیمه
میومد با استیناش اشکشو پاک میکرد ..
همه اینا به کنار
عباس دیگه خجالت میکشه برگرده خیمه ..
عباس شرمنده شده
آخه قول داده بود ..
تائب (taeb)🇮🇷
همه اینا به کنار عباس دیگه خجالت میکشه برگرده خیمه .. عباس شرمنده شده آخه قول داده بود ..
این شرمندگی ابالفضل عباس
خیلی دردناکه ..
تائب (taeb)🇮🇷
فوقف العبـاس متحیــرا ..
دست چپم رفت ؟!
مالی نیست
دست راستم رفت ؟!
مالی نیست
بدنم تیر بارون شد؟!
مالی نیست
چشمام تیر خورده؟
مالی نیست
مهم اینه مشک سالمه ..
مشک ..
مشک ..
مشک ؟!
مشک سوراخ شد ..
حالا دیگه از این دنیا سیرم
حالا امیدم نا امید شد ..
حالا دیگه بر نمیگردم سمت خیمه ..
یکی از لشکر دشمن ؛
به طعنه به ابالفضل عباس خطاب میکنه ؛
عباس ک میگن تویی؟
چرا دیگه نمیتونی بلند شی؟!
پاشو دیگه مگه نمیگن تو علمدارشونی؟
حضرت میفرمایید ؛
نامرد زمانی اومدی که دست تو بدن ندارم ..