گفتم که شاید امشب از در بیایی ای جان
آهم ولی بی اثر بر گشته است به این جان
_فراری_
دردم نفهمیده کسی چون منشأش قطعا تویی
این درد عجین من شده همچون که درمانم تویی
_فراری_
میگن بعد از جنگ خیبر وقتی مرحب ابن حارث پهلوان یهودی به دست اميرالمومنين کشته شد
بین خطوط (:
میگن بعد از جنگ خیبر وقتی مرحب ابن حارث پهلوان یهودی به دست اميرالمومنين کشته شد
که در واقع دقیقا به دونیم تقسیم شده بود
حضرت جبرائیل با تعجب به پیامبر نازل میشه
و پیامبر میپرسن که چیشده چرا تعجب کردی؟
حضرت جبرائیل میگن که کل فرشته ها دارن توی آسمون میگن لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار اما من از این تعجب نمیکنم
تعجبم برای اینه که وقتی دستور آمد که زمان هلاکت قوم لوط رسیده من مامور شدم میگن:<<شهرهای آنان را که ۷ شهر از زمین هفتم زیرین تا زمین هفتم بالا بود بر پری از بالهایم قرار دادم و آنقدر آن را بالا بردم که حاملان عرش صدای خروسها و اطفال (روی زمین) را میشنیدند و تا صبح در انتظار امر خدا ایستادم و آن را جابجا نکردم>>
اما امروز من مامور بودم قبضه علی رو نگه دارم خیلی محکم نخوره زمین که اگر میخورد زمین دو تکه میشد((:
اما فشار و قدرت شمشیر علی از اون شهر های قوم لوط بیشتر بود در حالی که حضرت میکائیل و حضرت اسرافیل هم مامور بودن بازوان حضرت امیر رو بگیرن !(:
وزن غم بر روی سینه همچو کوهی روی یک گل
ولی بر لب گشادم خنده ای مانند یک گل
_امزک_
زمزمه کرد
خیلی چیز عجیبیه نه ؟
اینکه روحت به یک مکان وصل بشه حتی اگر تمام وقتت رو اونجا نگذرونده باشی ...
گفتم : نه عجیب نیست حداقل برای من (:
پرسید چطور؟
گفتم شاید دقایقی که اونجا بودی دقایق کلیدی بوده ... لحظه ی رشدت لحظه ی شکستنت لحظه ی پیروز شدنت
مسئله زمانی که گذروندی نیست مسئله چیزیه که تجربه کردی!(:
_مستند_