فقط این بیت تواند که کند راه مرا باز
چه کنم ذره ای آدم و به باقی همه اشکم
همه گرمای وجود به هوای دیدن تو
و یخ قلب شکسته جاری از روضه اشکم
نبود کسی به عالم که در قلب گشاید
و نکرده کار راحت به خدا قطره اشکم
_عماد_
ما سر بنهادیم و به سامان نرسیدیم
در درد بمردیم و به درمان نرسیدیم
_خواجوی کرمانی_
جان هر زندهدلی زنده به جانی دگرست
سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست
خیمه از دایرهی کون و مکان بیرون زن
زانک بالاتر ازین هر دو مکانی دگرست
در چمن هست بسی لاله سیراب ولی
تُرک مهروی من از خانهی خانی دگرست
راستی راز لطافت چو روان میگردی
گوئیا سرو روان تو روانی دگرست
عاشقان را نبود نام و نشانی پیدا
زانکه این طایفه را نام و نشانی دگرست
یک زمانم به خدا بخش و ملامت کم گوی
کاین جگر سوخته موقوف زمانی دگرست
تو نه مرد قدح و درد مغانی خواجو
خون دل نوش که آن لعل ز کانی دگرست
_خواجوی کرمانی _
+من چرا دل به تو دادم که دلم می شِکنی
یـا چـه کردم که نِگـَه بـاز به من مـی نـِکنی
دل و جـٰانم به تو مشغول و نظـَر در چپ و راسـت!
تـا نَـدانند حــَریفـٰان کـه تـو مَنـظـورِ مَـنی
دیگـران چـون بِروَند از نَـظـر از دل بِروَند
تو چنـٰان دَر دل من رفتهِ که جـٰان دَر بدنی
تو هُــمایـی و من خـَسـتهِ و بـیـچـٰاره گـِدای
پـٰادِشـٰاهـی کنَم از ســٰایه به من بـَر فِـکنـی
_به به شعر جناب سعدی✨
اگر جلو میرفت و اسمش را میپرسید خطرناک بود در آن صورت وانمود کردن به اینکه غریبه هستند سخت تر میشد
_مستند_
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
_جناب بهمنی_
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
_جناب بهمنی_
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم
_جناب بهمنی_