لحظه لحظه قلب من در حصر این چشمان توست
بَه چه نقاشی زیباییست قیر شب مانند چشمت (:
_عماد_
هدایت شده از tدیگر tنمیشود
شنیده ام من از کسی شوخ و کمی طنازی
منم کمی خوش خنده به چه بساطی بشود
اگر که تن بسوزد ز آتشی درنده
آب خدا آفرید برای مرهم آن
ولی اگر درونم ز آتشش بسوزد
فقط توان که خندید به خون این تپنده
_امزک_
زندگی باشد برای بعد امشب من کمی غم میخورم
چایی آخر شب را جرعه جرعه با کمی سم میخورم
_امزک_
هدایت شده از آیِھ ؛
اگر انسان علی باشد، دگر ما را چه می نامند ؟
جهانی کافرند انگار اگر حیدر مسلمان است ؛