eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
👌خواص مصرف گردو ➕ عسل در صبح ✅تقویت کننده اعصاب ✅کاهش کلسترول خون ✅کاهش بیماری های قلبی ✅از بین بردن رادیکال های آزاد توسط آنتی اکسیدان بالا و جلوگیری از آسیب به سلول های بدن
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷بیست و سومین روز از فروردین🌷 🌸 زندگیتون پراز: 💞 عشق 😉 شادی 🌸 زیبایی ... 🌸تقدیم به شما دوستان عزیز 🌸دوشنبه تون شادِشادِشاد..
7.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرف و انسانیت را مبدأ خواسته هایتان قرار دهید☝️👌 همیشه... حساب«نعمت هایت»را داشته باش نه «مصیبت هایت» حساب «داشته هایت»را داشته باش نه«باخته هایت» حساب«دوستانت»را داشته باش نه«دشمنانت» حساب«سلامتی ات»راداشته باش نه«سکه هایت» 👌با اشتراک گذاری از ما حمایت کنید ‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌
☘🍁☘🍁☘🍁☘🍁☘ 🍒 سرگذشتی واقعی و آموزنده با نام👈 ... 🍒 👈 قسمت چهارم من اما بر خلاف او از این جلف بازی ها متنفر بودم و به همین خاطر بود که مدام از جانب آنها سرزنش می شدم. مادرم همیشه به من سرکوفت می زد و می گفت: « دقیقا مثل پدرت هستی. امل و مایه آبروریزی!» و در چنین شرایطی بود که من و خواهرم بزرگ شدیم و پا گرفتیم. پدرم به خاطر کارش گاه به مسافرت های طولانی می رفت و این جور مواقع بود که خانه تبدیل می شد به پاتوق دوستان مادر. زن و مرد تا صبح دور هم می نشستند و قمار بازی می کردند. تفریحات دیگر هم که جای خود داشت! خواهرم که طنازی را در کلاس درس مادر یاد گرفته بود، وردست مادر می نشست و مادر با افتخار او را دختر خودش می نامید. هیچ وقت آن شب لعنتی را فراموش نمی کنم. من کلاس اول دبیرستان بودم و داشتم در اتاقم درس می خواندم و خودم را برای امتحان فردا آماده می کردم. مادر آن شب میهمانی نداشت و خانه خلوت بود. یک هفته ای می شد که پدر برای بستن یک قرارداد کاری به سفر رفته بود و من حسابی دلتنگش بودم. ساعت از سه نیمه شب گذشته بود که صدای باز و بسته شدن درحیاط مرا از چرت بیرون آورد. یعنی آن وقت شب چه کسی بود؟ به سرعت به سمت پنجره اتاقم رفتم. پدرم بود. با خوشحالی از اتاقم بیرون آمدم و از پله ها به سرعت پائین دویدم. حتما پدر هم دلش برایم یک ذره شده بود و مثل همیشه بهترین سوغاتی ها را برای من آورده بود. اما به محض اینکه به طبقه پائین رسیدم، پدر را دیدم که جلوی در اتاق مادر خشکش زده! با نگرانی پرسیدم: « چی شده بابا؟» رنگ چهره پدر دگرگون شده بود و قدرت حرف زدن نداشت. فقط جلوی در ایستاده بود و خیره شده بود به داخل اتاق. تا چند قدم که بین من و پدر فاصله بود را طی کنم و به او برسم کلی فکر از ذهنم گذشت. جسم خونین مادر را تصور می کردم، فکر می کردم شاید دزد آمده و جواهرات مادر را برده و... هر فکری از ذهنم گذشت جز آنچه دیدم! خدایا هیچ کس چنین صحنه ایی را نبیند...... 👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️ 🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃 👈 قسمت پنجم مادرم کنار مرد دیگری بود! مرد از دیدن ما دستپاچه شده ونمی دانست چه کند مادر اما انگار طلبکار هم بود! با فریاد به پدر گفت: « چیه وایستادی زل زدی به من؟ این دلیل نمی شه که چون زن توام از زندگی م لذت نبرم؟!» مادر داد و فریاد می کرد و همه ساکنین خانه را به آنجا کشاند پدر اما همچون مجسمه ها خشکش زده بود. من گریه می کردم و می گفتم: « باباجون... تورو خدا یه چیزی بگو!» پدر اما چیزی نگفت. دستش را روی قلبش گذاشت و نقش زمین شد... بعد از فوت پدرم تنفرم از مادر دو صد چندان شد. پدر که قرار بود فردای آن شب از سفر برگردد، زودتر به خانه آمد و با دیدن کثافت کاری مادر سکته کرد. جای خالی پدر انگار فقط من و کارکنان خانه را آزار می داد. مادر و خواهرم بعد از فوت پدر باز هم به کارهای سابقشان ادامه می دادند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! بارها با مادرم بحث کردم وبدترین ناسزاها را به او که با خیانتش مسبب مرگ پدرم بود دادم اما مادر حتی ککش نمی گزید و با خونسردی می گفت: « اگه خیلی ناراحتی می تونی از این خونه بری!» و سپس با خنده ادامه می داد: « اصلا برو قبرستون پیش پدرت!» مادر همان مردی که آن شب پدر او را دیده بود به خانه آورد. شب ها با مردان و زنان همچون خودش پای میز قمار می نشستند و می گفتند و می خندیدند. آنها خوش می گذراندند و من برای آنکه صدایشان را نشنوم به اتاق کوچک سرایدار پناه می بردم. «مش جعفر» و همسرش سالها سرایدار خانه ما بودند. آنها پدرم را دوست داشتند و بعد از فوت او تصمیم گرفتند از آنجا بروند که من با التماس منصرفشان کردم و گفتم: «تنها امید من شماها هستید. اگه برید من دق می کنم!» مادر فقط به فکر خوشگذرانی و بی بند و باری بود و نمی توانست چون پدر امورات شرکت و املاک را بچرخاند. او دو شرکت را فروخت تا با پولش بتواند خرج عیاشی های خودش و دوستانش را بدهد. من کلاس سوم دبیرستان بودم که فهمیدم خواهرم از مردی که او هم یکی از دوستان مادر بود، باردار شده! خواهرم نگران بود و مادر دلداری اش می داد و می گفت: « چیزی نیست عزیزم، غصه نخور. یکی رو می شناسم که غیرقانونی سقط جنین می کنه. می برمت پیش اون!»...... 👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️ 🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃🏃 💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما 👇
💎امام حسین علیه السلام: إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ از ظلم به کسی که در برابر تو، هیچ یاری کننده‌ای به جز خداوند ندارد، بر حذر باش الكافی،جلد 2، صفحه331 ➖〰➖〰➖〰➖〰➖〰➖ 💎امام حسن مجتبی(ع): لاتُعاجِلِ الذّنبَ بِالعُقوبَهِ وَ اجعَلْ بَینهُما لِلاِعْتذارِ طَریقاً. در عقوبت کسی که به تو بدی کرده عجله نکن و (با بزرگواری خود) یک راه پوزشی برای او باقی بگذار. 📚)بحار، ج ۷۸، ص ۱۱۳)
_احکام_روزه 🔺پاسخ آیت‌الله سیستانی به استفتایی درباره روزه‌داری در شرایط شیوع کرونا 🔹وجوب روزه ماه رمضان، تکلیف فردی است و هر شخصی که شرایط روزه را داشته باشد، باید روزه بگیرد؛ صرف نظر از اینکه دیگران آن شرایط دارند یا نه. 🔹اگر فرد مسلمانی بترسد که در صورت روزه گرفتن و علی رغم انجام تمامی اقدامات پیشگیرانه، به کرونا مبتلا می‌شود، واجب بودن روزه برای هر یک روزی که او چنین هراسی دارد، از او ساقط می‌شود. 🔹افرادی که می‌توانند در ماه رمضان کار خود را ترک کرده و در خانه بمانند و از ابتلا به ویروس در امان باشند، باید روزه بگیرند. 🔹کسانی که به هر دلیلی نمی‌توانند کارشان را رها کنند و در ضمن از ابتلا به این بیماری در صورت عدم نوشیدن آب در بازه‌های زمانی کوتاه بیم دارند و [مشروط به آنکه] اقدامات پیشگیرانه دیگری نیز نمی‌توانند اتخاذ کنند، روزه برای آنان واجب نیست و البته مجاز به روزه‌خواری در ملأ عام نیستند. fna.ir/ewki4l سایت👈 لطفا حداقل به یک نفر بفرستین👇
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ ✨وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ✨وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿۱۸﴾ ✨اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد ✨از خدا پروا داريد ✨و هر كسى بايد بنگرد كه ✨براى فرداى خود از پيش ✨چه فرستاده است و ✨باز از خدا بترسيد در حقيقت ‏ ✨خدا به آنچه مى ‏كنيد آگاه است (۱۸) 📚سوره مبارکه الحشر ✍آیه ۱۸
✨هر چه درآسمانها وهر چه در زمين است،‏ خدا را تسبیح مى‏ گويند. فرمانروايى برای اوست وسپاس برای اوست و او برهر چيزى تواناست. ‌ التغابن،آیه ۱
🔆 🔹می‌گویند روزی "مقدس اردبیلی" به حمام رفت، دید حمامی دارد در خلوت خود می‌گوید: خدایا شکرت که شاه نشدیم، خدایا شکرت که وزیر نشدیم، خدایا شکرت که مقدس اردبیلی نشدیم! 🔸مقدس اردبیلی پرسید: شاه و وزیر ظلم می‌کنند، شکر کردی که در آن جایگاه نیستی، چرا گفتی خدایا شکرت که مقدس اردبیلی نشدی؟ 🔹حمامی گفت: او هم بالاخره اخلاص ندارد! شما شنیدی می‌گویند وقتی مقدس اردبیلی، نیمه‌شب برای وضو دلو انداخت تا آب از چاه بکشد دید طلا بالا آمد، دوباره انداخت دید طلا بالا آمد، به خدا گفت: خدایا من فقط یک مقدار آب می‌خواهم برای نماز شب، کمک کن! 🔸مقدس گفت: بله شنیدم. 🔹حمامی گفت: آنجا، نصف شب، کسی بوده با مقدس اردبیلی؟ 🔸گفت: نه ظاهراً نبوده. 🔹حمامی گفت: پس چطور همه خبردار شدند؟ معلوم می‌شود خالص خالص نیست! 🔸مقدس اردبیلی می‌گوید: یک‌ دفعه به خودم آمدم ... 🔰شاید لازم است همه ما در این روزهای باقی‌مانده تا ماه رمضان به خود بیاییم و ببینیم چقدر اعمالمان خالص برای خداوند است، نه برای بندگان خدا. 🍃🍂🍃🍂🌹🍂🍃🍂🍃 @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
وقتي يه پنگوئن عاشق يه پنگوئن ديگه ميشه ، كل ساحل رو ميگرده و قشنگترين سنگ رو انتخاب ميكنه ، اون رو واسه جفت ماده ميبره ، اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم ميشن؛ ولي اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس ميكنه سنگي كه پـٓيــدا كرده اصلا قشنگ نبوده و اونوقت اونو ميبره زير آب لاي مرجانها ميندازه تا ديگه هيچ پنگوئني اشتباه اونو تكرار نكنه و نا اميد نشه . شما هم سعی کنید یه سنگ و از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب بشه @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
✨﷽✨ 🔴 اولین و آخرین نماز یک شهید! ✍یه لات بود تو مشهد. داشت می‌رفت دعوا، شهید چمران دیدش. دستش‌رو گرفت و گفت اگه مردی بیا بریم جبهه. به غیرتش برخورد و همراه شهید چمران رفت جبهه! تو جبهه واسه خرید سیگار با دژبان درگیر میشه و با دستبند میارنش تو اتاق شهید چمران. رضا شروع میکنه به فحش دادن به شهید چمران، وقتی دید که شهید چمران به توهیناش توجه نمی‌کنه، یه دفعه داد زد کچل با توام! شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: چیه؟ چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا، چه سیگاری میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید. رضا که تحت تأثیر رفتار شهید چمران قرار گرفته میگه: میشه یه دوتا فحش بهم بدی؟! کشیده‌ای، چیزی! شهید چمران: چرا؟ رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده. تاحالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه! شهید چمران: اشتباه فکر می‌کنی! یکی اون بالاست، هرچی بهش بدی می‌کنم، نه تنها بدی نمی‌کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده. هی آبرو بهم میده. گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده بگم بله عزیزم. یکم مثل اون بشم. رضا جاخورد و رفت تو سنگر نشست و زار زار گریه می‌کرد. اذان شد، رضا اولین نماز عمرش بود. سر نماز موقع قنوت صدای گریش بلند بود! وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. صدای افتادن یکی روی زمین شنیده شد، رضا اولین و آخرین نماز عمرش را خواند و پرکشید...! ┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄ @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هيچ انسانی به اندازه انسانی که بسيار سفر كرده و هزار بار طرز تفكر و سبک زندگی اش را عوض كرده، كامل نيست. 👤 👈 همه میگن: خیلی چیزها رو تغییر میده.. اما تا خودت رو تغییر ندی زمان کاری نمیتونه بکنه ... 🌸