eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ای‌که زیباترین علت هرآغاز تویی امروزمان راباتلاش ومهربانی به تومیسپاریم یارویاورمان باش ای مهربانترین مهربانان 🌙بسم الله الرحمن الرحیم🌙 ✨الهی به امیدتو✨ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام🌸🍃 روزتون ‌معطر به ‌عطر صلوات بر محمد و آل محمد (ص) 🌸🍃اللّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلی مُحَمَّدوَآلِ‌مُحَمَّدوعَجِّل فَرَجَهُم🌸🍃 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
👆 جزء3 اَللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن اَللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَة القُرآن @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh 👇صوت صفحه
هدایت شده از درمان با آیه های نور الهی وذکرهای گره گشا
4_5904454733388578921.mp3
1.06M
💠 👆 🔹 / با نوای استاد پرهیزگار 🔅هدیه به پیشگاه حضرت علی (ع) وحضرت فاطمه س @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
ذکرروزیکشنبه💯(یاذالجلال والاکرام) به انجام کارهای نیک ادامه دهید حتی اگردیگران آنهارابه نام خویش ادعاکنند کارهای شماپیشکشی ست به خدا وهیچکس نمیتواندخدارافریب دهد @tafakornab @zendegiasheghaneh
یکشنبه تون آباد امروزازخدامیخوام به آرزوهاتون برسید احوالتون خوب روزی تون پربار موفق وپاینده باشیدوثانیه ثانیه امروزوبه خوشی سپری کنید @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍒داستان واقعی و آموزنده بانام 👈 🍒 👈قسمت دوم تو رویاهام شدم عکاس حرفه ایی و خودمو به سهیل رسوندمو اونم عاشقم شده یک ماه از فوت مادر بزرگ سهیل گذشت جواب کنکور هم همرو نا امید کرده بود یه روز از اتاقم اومدم بیرون گفتم مامان بچه ها میگن کار عکاسی و فتوشاپ خیلی درامد داره برم سر کوچه این اموزشگاه عکاسی یاد بگیرم مامان مشغول تمیز کردن میز بود گفت نه گفتم یعنی چی؟ چرا نه؟ مامان گفت عرضه داشتی دانشگاه میرفتی پول دور ریختن صبر کن یه خری پیدا بشه بگیرتت ببرتت ناراحت شدم یک هفته از من گفتن بودو از مامان نه گفتن راضی شد به بابا گفت یه پولی بده این دور بریزه خانم میخوان فتوشاپ کار کنه عکس ننه منو تغییر بده خوب تو کلاس حواسمو جمع کردم سه ماه طول کشید تا یاد گرفتم نیم کیلو شیرینی خامه ای گرفتم رفتم خونمون مدرک گذاشتم رو میز گفتم دیدی دیدی تونستم اصلا رشته درسیم اشتباه بوده من هنر تو خونم هست مامان نگاه کرد به مدرکم یه شیرینی برداشت گفت ایشاالله عکسای عروسیتو فتوشاپ کنی گفتم از فردا میگردم دنبال کار مامان گفت لازم نکرده کجا بری معلوم نیست کی هستن تو از صبح تا شب بری مغازه کار کنی افرین اما مدرکت و نگهدار شوهر کردی هر کاری خواستی بکن ادرس هم از سهیل نداشتم مونده بودم فقط اسم خیابونی که توش کار میکردو میدونستم مامانم دید خیلی تو خونه بیکارم خودش برام دنبال کار گشت نزدیک خونمون یه اتلیه بود یه پیرمرد که بیشتر تو کار گرفتن عکس سه در چهار بود و کپی گرفتن یه مغازه تاریک و زشت اونجا بیکار بودم کسی برای گرفتن عکس اونجا نمی اومد کسی به اون دکور پوسیده نگاه هم نمیکرد به اصرار من یکم اتاق ودکور تغییر دادم بعد هم یکم تبلیغ کردیم مشتری میومد بیشتر بچه بود روزا همش دنبال راه حل بودم سهیل و باید یه جوری پیدا میکردم دوتا دختر اومدن برای گرفتن عکس از فیس بوک و دوستاشونو و اینکه همه دیگه توش هستن میگفتن یکم ازشون سوال کردم پیش خودم گفتم شاید سهیل هم داشته باشه رفتم خونه با هزار بدبختی یه اکانت ساختمو شروع کردم گشتن نه اسم سهیل نبود نا امید بودم گشتم دنبال بقیه فامیل خیلی هاشون بودن پسر خاله سهیل هم بود تو فرنداش ….. خودشه سهیل اسم عکاسیشو گذاشته بود شمیم ادرسش هم بود و کلی عکس از مشتریهاش انقدر دختر خوشگل توش بود که حق دادم منو اصلا نبینه خواهرم زایمان کرد به مامانم پیشنهاد دادم یه مهمونی زنونه بگیره به جای تیکه تیکه اومدن یه جا بیان مامان قبول کرد نشست اسم فامیلو می نوشت من گاهی یه اسم میگفتم رسیدم به اسم فرزانه خانم مادرش مامان اولش مکث کرد میخواستم داد بزنم کل لیستو پاره کنم اما نوشت یه دست لباس خوشگل خریدم و کلی هم به مامان کمک کردم تا روز مهمونی.. ادامه دارد⬅️⬅️⬅️ ====================== http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆 💫💫💫💫💫💫💫 http://eitaa.com/joinchat/815792139C7badb43017 ღـگشادرایتا👆👆 ======================
#حدیث_روز امام باقر ع: هرگاه كسى از دختر شما خواستگارى كرد و ديندارى و امانتدارى او را پسنديديد، به او همسر دهيد كه «اگر چنين نكنيد فتنه و فساد بزرگى در روى زمين پديد آيد @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
گهی به زخم زبان قلب حضرتش خستند گهی به خانه‌اش ازکینه خصم بردهجوم بسان مادروآباءرنج دیده‌ی خویش همیشه بودزحقّ وحقوق خودمحروم شهادت امام باقرع تسلیت🏴 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍂🍃🍂🍃 🍒 🍒 🌺سلام ، بهتر است بوی اخلاق و انسانیت بدهد🌸 نه بوی نفت و نیاز😱 یکی از بزرگان می‌گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می‌برد و به او عمو نفتی می‌گفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت: قبل از اینکه خانه‌ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می‌گرفتی، حالم را می‌پرسیدی. همه اهل محل همین‌طور بودند. هرکس خانه‌اش گازکشی می‌شود، دیگر سلام‌علیک او تغییر می‌کند… از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می‌داد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاق بدهد. سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال می‌کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه‌ام را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم. 🍒یادمان باشد، سلام‌مان بوی نیاز ندهد!🍒 ====================== ======================
😄بی مصرف ترین روزها ☺️روزی است كه 😃در آن نخندیده باشیم 😍لبخند بزن دوست من http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆
پادشاهی با وزیر و سرداران و نزدیکانش به شکار می رفت. همین که آن ها به میان دشت رسیدند پادشاه به یکی از همراهانش به نام جاهد گفت:جاهد حاضری با من مسابقه اسب سواری بدهی؟ جاهد پذیرفت و لحظه ای بعد اسب هایشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند. در این هنگام پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواری نبود ، می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم، فقط یادت باشد که نباید این راز را با کسی در میان بگذاری . جاهد گفت: به من اطمینان داشته باش ای پادشاه. پادشاه گفت: من حس می کنم برادرم می خواهد مرا نابود کند و به جای من بنشیند. از تو می خواهم شبانه روز مواظب او باشی و کوچکترین حرکتش را به من خبر بدهی. جاهد گفت: اطاعت می کنم سرور من. دو سه ماه گذشت و سر انجام یک روز جاهد همه چیز را برای برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش باشد. برادر پادشاه از جاهد تشکر کرد و پس از مدتی پادشاه مرد و برادرش به جای او نشست. جاهد بسیار خوشحال شد و یقین کرد که پادشاه جدید مقام مهمی به او می دهد. اما پادشاه جدید در همان نخستین روز حکومت، جاهد را خواست و دستور کشتن او را داد. جاهد وحشت زده گفت: ای پادشاه من که گناهی ندارم، من به تو خدمت بزرگی کردم و راز مهمی را برایت گفتم. پادشاه جدید گفت: تو گناه بزرگی کرده ای و آن فاش کردن راز برادرم است، من به کسی که یک راز را فاش کند، نمی توانم اطمینان کنم و یقین دارم تو روزی رازهای مرا هم فاش می کنی. 🔰🔰🔰🔰 @shamimrezvan @tafakornab