هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
توصیه هایی که نیاز داشتم وقتی ۲۰ سالم بود، یکی میزد پشت کمرم و بهم میگفت. قطعا قوی تر از الان بودم.
حالا میزنم پشت کمرتون و بهتون میگم. شماهم بزنید پشت کمر آدمهای اطرافتون، بهشون بگید. این چرخه ی توصیه های مثبت رو بگردونید توی دنیاهای همدیگه. ❤
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#حدیث
💎مولاعلی(علیه السلام):
🔸آن كه كينه را كنار بگذارد،
قلب و عقلش آرامش مى يابد.🔸
📚غرر الحكم : ح 8584
➖〰➖➖〰➖〰➖〰➖
#امام_علی_علیه_السلام :
الجِهادُ عِمادُ الدِّينِ ، و مِنْهاجُ السُّعَداءِ .
جهاد ستون دين و راه روشن نيكبختان است.
📚 غرر الحكم : حدیث 1346
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#کلیپکوتاه☝️ #احکام_شرعی
#احکام_شرعی #وضوی_ارتماسی
➖〰➖〰➖〰➖〰➖
﷽ #احکام_وضو
❓پرسش
بستن شیر آب در حال وضو چه حکمی دارد؟
✅پاسخ
اشکال ندارد.
نکته: اگر بعد از ریختن آب روی اعضای وضو، نخست شیر آب بسته شود و سپس وضوی اعضا کامل شود، از اسراف جلوگیری خواهد شد و برای مسح، اشکالی پیش نخواهد آمد.
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#هرروزیک_آیه
✨وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ
✨أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ
✨مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ
✨لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ(۲۱)
✨و از نشانههاى او آن است كه
✨از جنس خودتان همسرانى براى
✨شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد
✨و خداوند ميان شما دوستی و مهربانی
✨قرار داد بى شك در اين نعمت الهى
✨براى گروهى كه مىانديشند
✨نشانههاى قطعى است(۲۱)
📚 سوره مبارکه الروم✍آیه ۲۱
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⛄️همیشه که نباید همه چیز ،
خوب باشد !
در دلِ مشکلات است که آدم ،
ساخته می شود .
⛄️گاهی همین سختی ها و مشکلات پله ای می شوند به سمتِ بزرگترین موفقیت ها 🤍
در مواقعِ سختی ، نا امید نباش .
برایِ آرزوهایت بجنگ ✊
و محکم تر از قبل ، ادامه بده ...🏃♂
چه بسیارند ؛ جاده های همواری ،
که به مرداب ختم می شوند ،🪷
و چه بسیارتر ؛ جاده های ناهموار و صعب العبوری ؛
که به زیباترین مسیر ها می رسند .🚂
تسلیم نشو ... ❗️
شاید پله ی بعد ؛
ایستگاهِ خوشبختی ات باشد 🥰
✍@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
در رحمت خدا
همیشہ باز است
و فانوس قشنگش
همیشــــہ روشن ❤️
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
📚 راز #ضرب_مثل #بز_خری_میکنی
و حکایت خواندنی ملانصرالدین
🔴روزی بود و روزگاری بود...
یک روز ملانصرالدین تصمیم گرفت "گاوش" را به بازار ببرد و بفروشد.
پیش از رفتن به بازار "آب و علف" خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد.
یکی از آدم های "بدکار" وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد "فکر شیطانی" به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره "کلاه بگذارد."
او با عجله به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آن ها در میان گذاشت و "طبق نقشه" یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند.
اوّلی گفت: عمو جان این "بز" را چند می فروشی؟!
ملانصرالدین گفت: "این حیوان گاو است و بز نیست."
مرد گفت: گاو است؟
به حق چیزهای نشنیده!
مردم بز را به بازار می آورند تا به "اسم گاو" بفروشند.
ملاّ داشت "عصبانی" می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت.
دوّمی آمد و گفت: ملاّ جان بزت را چند می فروشی؟!
ملّا از کوره در رفت و گفت:
"مگر کوری و نمی بینی که این گاو است نه بز؟"
مرد "حیله گر" گفت: چرا عصبانی می شوی؟ بزت را برای خودت نگه دار و نفروش!
چند لحظه بعد سومّی آمد و گفت: «ببینم آقا این حیوان "قیمتش" چند است»
ملا گفت: «ده سکه»
خریدار گفت: ده سکه؟!!
"مگر می خواهی گاو بفروشی که ده سکه قیمت گذاشتی این بز دو سکه هم نمی ارزد..."
ملا باز هم عصبانی شد و گفت:
گاو؟ پس چی که گاو می فروشم...
خریدار گفت: دروغ به این بزرگی!
مگر مردم "نادان" هستند که پول گاو بدهند و بز بخرند.
ملاّ نگاهی به گاوش انداخت کمی چشم هایش را مالید و با خود گفت: «نکند من دارم اشتباه می کنم و این حیوان واقعاً بز است نه گاو!!»
خریدار چهارمی سر رسید و با لبخند آرامش گفت:
ببخشید آقا!
آیا این "بز شما" شیر هم می دهد؟
مّلا که "شک" در دلش بود گفت: «نه آقا، بز است، به درد این می خورد که زمین را شخم بزند»
خریدار گفت: «خوب حالا این بزت را چند می فروشی تا با آن زمینم را "شخم بزنم"»
ملا با خود گفت: «حتماً من اشتباه می کنم مردی به این "محترمی" هم حرف سه نفر قبلی را تکرار می کند»
"معامله انجام شد."
ملا گاوش را که دیگر "مطمئن" بود، بز است به "دو سکه" فروخت و به خانه اش برگشت.
" دزدها هم با خیال راحت گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت فروختند."
از آن به بعد وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد میگویند؛
" بز خری می کنی "
به کانال ما بپیوندید 🔽
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_انرژی_مثبت👆
─┅═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═┅─
اگر پيش همه شرمندهام - پيش دزده رو سفيدم
يكی از ثروتمندان ، ميهمانی باشكوهی ترتيب داد و از همهی اشراف و مقامات بلندپايهی شهر دعوت كرد تا در ميهمانیاش شركت كنند.
همهی ميهمانان خوشحال بهنظر میرسيدند. انواع و اقسام غذاها، ميوهها، نوشيدنیها، شيرينيها و خوردنیهایی ، براي پذيرايی از ميهمانان آماده شده بود . خدمتگزاران از ميهمانان پذيرايی میكردند.
يكی از خدمتگزاران بيمار و ضعيف بود و قدرت حركت زيادی نداشت. به همين دليل كارش اين شده بود كه گوشهای بنشيند و كفش ميهمانان را جفت كند.
بهخاطر بيماری حال و حوصلهی خنديدن و خوشآمد گفتن هم نداشت. سرش را پايين انداخته بود و كار خودش را میكرد.
ناگهان يكی از ميهمانان با صدای بلندی گفت: "ساعتم! ساعت طلای گرانقيمتم نيست."
ميهمانان دور مردی كه ساعت طلايش گم شده بود، جمع شدند و هركس حرفی میزد:
مطمئن هستيد كه آن را با خودتان آورده بوديد؟
نكند ساعتتان را توی خانهی خودتان جا گذاشته باشيد.
بهتر نيست جيب لباسهايتان را يکبار ديگر بگرديد؟
شايد كسی ساعت شما را دزديده باشد.
آخر اينجا كسی نيست كه اهل دزدی باشد.
بله، راست میگفت. كسی باور نمیكرد كه حتی يكی از آن ميهمانان ثروتمند و با شخصيت دزد باشد.
صاحب ساعت گفت: "بله حتماً يکنفر آن را دزديده است. من ساعت طلايم را با خودم به اينجا آورده بودم. مطمئنم، همين نيمساعت پيش بود كه به ساعتم نگاه كردم ببينم ساعت چند است."
صاحب ساعت از اينكه ساعت باارزش و طلای خودش را از دست داده خيلی ناراحت بود. اما ميزبان از او ناراحتتر بود. او اصلاً دلش نمیخواست ميهمانی باشكوهش بهم بخورد و آن همه هزينه و دردسری كه تحمل كرده از بين برود.
ميهمانی تقريباً بهم خورد. همه دنبال ساعت طلا میگشتند . اوضاع ناجور ميهمانی را فرياد يکنفر ناجورتر كرد: "هر كس خواست از باغ خارج شود بگرديد تا شک و ترديدها از بين برود."
اين حرف، توهين بزرگی به آن ميهمانان عاليقدر به حساب میآمد
صدای اعتراض همه بلند شده بود كه ناگهان يكی از ميهمانان رو كرد به بقيه و با صدای بلند گفت: "ما آدمهای با شخصيتی هستيم. مسلماً دزدی ساعت كار هيچ يک از ما نيست. اما من فكر میكنم دزد ساعت را پيدا كردهام."
همه به حرفهای او توجه كردند. او با اطمينان خدمتگزار بيمار و ضعيف را نشان داد و گفت: "رفتار او خيلي مشكوک است. حتماً ساعت را او دزديده است."
پيش از اينكه صاحب ميهمانی واكنشی از خود نشان بدهد، خدمتگزاران ديگر به سر آن خدمتگزار بيچاره ريختند و تمام سوراخسمبههای لباسش را جستجو كردند.
خدمتگزار بيچاره كه گناهی نداشت، با ناله گفت: "اگر پيش همه شرمندهام، پيش دزد رو سفيدم. لااقل يکنفر توی اين جمع هست كه به بیگناهی من اطمينان دارد. و او كسی جز دزد ساعت طلا نيست."
نگاه خدمتگزار بيچاره، هنگامی كه اين حرف را میزد، بهسوی همان كسی بود كه او را متهم به دزدی كرده بود. ناخودآگاه همه متوجه او شدند. ميزبان بهطرف او رفت و گفت: "چه ناراحت بشوی و چه نشوی بايد تو را بگردم." و پيش از آنكه مرد فرصت دفاع از خود را پيدا كند، به جستجوی جيبهای او پرداخت.
خيلی زود ساعت طلا از توی جيب بغل ميهمان ثروتمند پيدا شد. همه فهميدند كه بيهوده به خدمتگزار بيچاره اتهام دزدی زدهاند. ميهمان با سری افكنده ميهمانی را ترک كرد.
از آن به بعد، وقتی آدم بیگناهی امكان دفاع از خود را نداشته باشد، میگويد: "اگر پيش همه شرمندهام، پيش دزد روسفيدم."
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
با طناب کسی توی چاه رفتن
شبی هنگام خواب، صاحب خانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحب خانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحب خانه را شنید فریب حرف صاحب خانه را خورد و خوشحال به داخل چاه رفت.
سپس صاحب خانه به زنش گفت خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی در چاه پهن کن.
دزد که در پی یافتن پول به داخل چاه رفته بود هنگامی که از یافتن پول نا امید شد خواست که از چاه بیرون بیاید، دید که صاحب خانه روی در چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می دهد و می گوید برای تو چنین و چنان می کنم.
دزد از داخل چاه بلند فریاد زد: آهای زن صاحب خانه، من با طناب شوهرت به چاه رفتم تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی.
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
📚 راز #ضرب_مثل #بز_خری_میکنی
و حکایت خواندنی ملانصرالدین
🔴روزی بود و روزگاری بود...
یک روز ملانصرالدین تصمیم گرفت "گاوش" را به بازار ببرد و بفروشد.
پیش از رفتن به بازار "آب و علف" خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد.
یکی از آدم های "بدکار" وقتی دید ملانصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد "فکر شیطانی" به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره "کلاه بگذارد."
او با عجله به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آن ها در میان گذاشت و "طبق نقشه" یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند.
اوّلی گفت: عمو جان این "بز" را چند می فروشی؟!
ملانصرالدین گفت: "این حیوان گاو است و بز نیست."
مرد گفت: گاو است؟
به حق چیزهای نشنیده!
مردم بز را به بازار می آورند تا به "اسم گاو" بفروشند.
ملاّ داشت "عصبانی" می شد که مرد حیله گر راهش را گرفت و رفت.
دوّمی آمد و گفت: ملاّ جان بزت را چند می فروشی؟!
ملّا از کوره در رفت و گفت:
"مگر کوری و نمی بینی که این گاو است نه بز؟"
مرد "حیله گر" گفت: چرا عصبانی می شوی؟ بزت را برای خودت نگه دار و نفروش!
چند لحظه بعد سومّی آمد و گفت: «ببینم آقا این حیوان "قیمتش" چند است»
ملا گفت: «ده سکه»
خریدار گفت: ده سکه؟!!
"مگر می خواهی گاو بفروشی که ده سکه قیمت گذاشتی این بز دو سکه هم نمی ارزد..."
ملا باز هم عصبانی شد و گفت:
گاو؟ پس چی که گاو می فروشم...
خریدار گفت: دروغ به این بزرگی!
مگر مردم "نادان" هستند که پول گاو بدهند و بز بخرند.
ملاّ نگاهی به گاوش انداخت کمی چشم هایش را مالید و با خود گفت: «نکند من دارم اشتباه می کنم و این حیوان واقعاً بز است نه گاو!!»
خریدار چهارمی سر رسید و با لبخند آرامش گفت:
ببخشید آقا!
آیا این "بز شما" شیر هم می دهد؟
مّلا که "شک" در دلش بود گفت: «نه آقا، بز است، به درد این می خورد که زمین را شخم بزند»
خریدار گفت: «خوب حالا این بزت را چند می فروشی تا با آن زمینم را "شخم بزنم"»
ملا با خود گفت: «حتماً من اشتباه می کنم مردی به این "محترمی" هم حرف سه نفر قبلی را تکرار می کند»
"معامله انجام شد."
ملا گاوش را که دیگر "مطمئن" بود، بز است به "دو سکه" فروخت و به خانه اش برگشت.
" دزدها هم با خیال راحت گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت فروختند."
از آن به بعد وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد میگویند؛
" بز خری می کنی "
به کانال ما بپیوندید 🔽
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_انرژی_مثبت👆
─┅═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═┅─
📚 #حکایتیبسیارزیباوخواندنی
💎 پسر جوانی بیمار شد. اشتهای او کور شد و از خوردن هر چیزی معدهاش او را معذور داشت. حکیم به او عسل تجویز کرد.جوان میترسید باز از خوردن عسل دچار دلپیچه شود لذا نمیخورد. حکیم گفت: بخور و نترس که من کنار تو هستم. جوان خورد و بدون هیچ دردی معدهاش عسل را پذیرفت.حکیم گفت: میدانی چرا عسل را معده تو قبول کرد و پس نزد و زود هضم شد؟
جوان گفت: نمیدانم.
حکیم گفت: عسل تنها خوراکی در جهان طبیعت است که قبل از هضم کردن تو، یکبار در معده زنبور هضم شده است.
پس بدان که عسل غذای معده توست و سخن غذای روح توست. و اگر میخواهی حرف تو را بپذیرند و پس نزنند و زود هضم شود، سعی کن قبل سخن گفتن، سخنان خود را مانند زنبور که عسل را در معدهاش هضم میکند، تو نیز در مغزت سبک سنگین و هضم کن سپس بر زبان بیاور!
به کانال ما بپیوندید🔽http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_انرژی_مثبت👆
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═