eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
و یک : روزی کفاشی در حال تعمیر کفشی بود ، ناگهان سوزن کفاشی در انگشتش فرو رفت . از شدت درد فریادی زد ! و سوزن را چند متر دورتر پرت کرد.! مردی حکیم که از آن مسیر عبور می‌کرد ماجرا را دید سوزن را آورد به کفاش تحویل داد و شعری را زمزمه کرد: درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری حکیم به کفاش گفت : این سوزن منبع درآمد توست. این همه از آن فایده حاصل کردی یک روز که از آن دردی برایت آمد آن را دور می‌اندازی!  نتیجه اینکه : اگر از کسی رنجیدیم ،خوبی هایی که از جانب آن شخص به ما رسیده را به یاد آوریم، آن وقت ضمن اینکه نمک نشناس نبوده ایم تحمل آن رنج نیز آسان‌تر می شود. .@tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🍏خواص آب سیب سبز 💥مطالعات نشان میدهد که استفاده منظم از آب سیب سبز میتواند ۲۳% از آسم را کاهش دهد و افرادی که سیگار میکشنداز بیماری های انسدادی ریه حفظ شود🍏 ••••●❥JOiN👇🏾 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
✨﷽✨ 💕هیچوقت حسرت زندگی آدمایی که از درونشون خبر نداری رو نخور هر قلبی یه دردی دارہ و نحوہ ابرازش هم متفاوته بعضی‌ها آن را توی چشماشون پنهان می‌کنند و بعضی ها توی لبخندشون! @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
💬ازجمله چیزهایی که باعث عذاب و فشار قبر می‌شود بداخلاقی است. صبح روزی که سعدبن معاذ از دنیا رفت و به شهادت رسید، جبرائیل نازل شد و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: یا رسول الله! چه کسی از امت تو از دنیا رفته است که فرشتگان آسمان روح او را به یکدیگر مژده می‌دهند؟ وقتی مردم خبر شهادت سعد را به حضرت رساندند، حضرت همراه جماعتی از اصحاب خود با عجله به طرف منزل «سعد» حرکت کردند. وقتی به منزل سعد رسیدند، کنار در نشستند و در حالی که به در تکیه داده بودند امر کردند تا «سعد» را غسل دهند، دفعتاً مردم دیدند حضرت زانوهای خود را جمع کرد، دوست دارد بندة خدا وقتی کاری انجام می‌دهد، آن را مستحکم و درست به انجام رساند. پس از آنکه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چون از تسویه قبر فارغ شد و مردم خاک بر آن ریختند، مادر «سعد» گفت: ای «سعد»! بهشتی که بدان داخل می‌شوی، بر تو گوارا باد. حضرت نگاهی به او کرده فرمودند: ای مادر سعد! حکم جَزمی بر خدا نکن، چون الآن قبر، بدن «سعد» را به سختی فشار داد! مردم به همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از اتمام اعمال، مراجعت کردند، آنجا بود که برخی سؤال کردند: یا رسول الله! ما امروز دربارة سعد کارهایی از شما مشاهده کردیم که تا به حال ندیده بودیم در مورد کس دیگری انجام دهید، شما بدون رداء و کفش به دنبال جنازه «سعد» حرکت کردید! فرمودند: دیدم هفتاد هزار فرشته از آسمان بدون کفش و رداء به تشییع جنازه «سعد» آمده اند من هم به آنها تأسی نمودم. [۱] گفتند: شما گاهی جانب راست و گاهی جانبِ چپِ سریر را می‌گرفتید! فرمودند: دست راست من در دست جبرائیل بود او از هر جا شروع می‌کرد و می‌رفت من از همان جا شروع می‌کردم و می‌رفتم. عرض کردند: شما دستور دادید که «سعد» را غسل دهند و خود بر جنازه اش نماز خواندید و برای او لحد قرار دادید واما بعد از این همه، فرمودید که قبر، بدن سعد را فشار داد! حضرت فرمودند: آری، چون «سعد» با اهل منزلش بداخلاقی می‌کرد و فشار قبر نتیجه ی خُلق بد او بود. [۲] ---------- [۱]: به نقل از قاموس الرجال، ج۴، ص۳۴۳. [۲]: کتاب انسان از مرگ تا برزخ، ص ۱۳۶ الی ۱۳۹. @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
✨در زمان قدیم مردی ازدواج کرد در روز اول ازدواج جمع شدن جهت خوردن نهار با خانواده شوهر . و مرد سهم بیشتری از غذا با احترام خاص به همسرش داد ، و به مادر خودش سهم ناچیزی از غذا ،بدون هیچ احترامی ... در این لحظه عروس که شخصیتی اصیل و با حکمت داشت، وقتی این صحنه را دید درخواست طلاق کرد. و گفت شخصیت اصیل در ذات هست و نمی خواهم از تو فرزندی داشته باشم که بعدها فرزندانم رفتاری چون تو با مادرت، با من داشته باشند و مورد اهانت قرار بگیرم . متاسفانه بعضی از زنان وقتی شوهرانشان آنها را ترجیح می دهند ،فکر می کنند ، بر مادر شوهر پیروز شدند. عروس با تدبیر همان روز طلاق گرفت. و با همسری که به مادر خودش احترام می گذاشت ازدواج کرد و بعد از سالها صاحب فرزندانی شد و در یک روز با فرزندانش عزم مسافرت کرد، با فرزندانی که بزرگ شده بودند، و مادر را بسیار احترام می گذاشتند، در مسیر به کاروانی برخوردند، پیرمردی پابرهنه پشت سر کاروان راه می رفت ،و هیچ کس به او اعتنایی نمی کرد. مادر به فرزندانش گفت آن پیرمرد را بیاورید وقتی او را آوردند مادر همسر سابقش را شناخت، گفت: چرا هیچ کس اعتنایی و کمکت نمی کند؟ آنها کی هستند؟ گفت: فرزندانم هستند ، گفت : من رامی شناسی؟ پیرمرد گفت: نه زن با حکمت گفت: من همان همسر سابقت هستم و قبلا گفتم که اصالت در ذات هست ، همانگونه که می کاری درو خواهی کرد به فرزندان من نگاه کن چقدر به من احترام می گذارند و حالا به خودت و فرزندانت نگاه کن، چون تو به مادرت اهانت کردی، و این جزای کارهای خودت هست، و زن با تدبیر به فرزندانش گفت: کمکش کنید برای خدا . هر مرد و زنی خوب بیاد داشته باشد، فرزندان شما همانگونه با شما رفتار خواهند کرد ، که شما با پدر و مادر خود رفتار می کنید. @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
وقتی انشایم را خواندم، همه به افتخارم کف زدند؛ آموزگارم پیشانی‌ام را بوسید و برایم نمره‌ی بیست را وارد کرد، آنقدر خوشحال شدم که دوست داشتم تمام کره‌ی زمین را در آغوشم بکشم و بر تمامش بوسه‌های آتشین بزنم. با خونی‌که در رگ داشتم، دوست داشتم بنویسم:«عاشقِ هدفامم.» توی کلاس، سیر برقصم؛ هرچند که رقصیدن را بلد نبودم، سوت بزنم و کف بزنم، سیر بخندم و هدف‌هایم را فریاد بزنم. ولی هنگامی که در همین حس و حال بودم، آموزگارم با خون سردی گفت:«تو هیچی نمی‌شی عزیزم!» با شنیدن این حرف انگار تمام بدنم یخ زد و قلبم را از سینه‌ام بیرون کشیدند و تکه تکه‌اش کردند. گویا پرنده‌ای بی‌پر و بال در میان بیابانی بی‌نام و نشان بودم که راه را گم کرده و عطش یک قطره آب را در سینه دارم. تمام وجودم داشت می‌سوخت، نمی‌دانم شاید رنگ از صورتم پرید و نتوانستم پلک بزنم؛ امّا هرچه توان داشتم زدم و به سختی زبانم را در دهانم چرخاندم و گفتم:«چرا این حرف رو می‌زنین!؟» ولی او سکوت کرد و سرش را بر روی میز گذاشت. زنگ آخر زده شد و به زور خودم را به خانه رساندم و تا چندین سال نتوانستم به اهدافم فکر کنم. انگار هدف‌هایم در همان لحظه بیمار شدند. شک ندارم اگر آن روز آموزگارم مرا با چوب کتک یا برهنه در زیر برف و بوران شلاقم می‌زد، آن‌گونه اهدافم بیمار نمی‌شدند؛ حق داشتم، چون بیماریِ هدف‌ها، درد بسیار بزرگیست و خیلی رنج‌آورتر از ناخوشی تن است. @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
👈 🌴یکی از کنیزان امام حسین علیه السلام خدمت حضرت رسید، سلام کرد و دسته گلی تقدیم آن حضرت نمود. حضرت هدیه آن کنیز را پذیرفت و در مقابل به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم. 🌴انس که ناظر این برخورد انسانی بود از آن حضرت با شگفتی پرسید: چگونه در مقابل یک دسته گل بی ارزش او را آزاد کردی؟!(چون ارزش مادی یک کنیز به صدها دینار طلا می رسید.) 🌴حضرت با تبسمی حاکی از رضایت خاطر بود فرمود: خداوند اینگونه ما را ادب کرده، چون در قرآن کریم می فرماید: 🍃وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا🍃 ✨اگر کسی به شما نیکی کرد او را نیکی و با رفتار شایسته تری پاسخ دهید.(سوره نساء/آیه 86)✨ 🌴و من فکر کردم، از هدیه این کنیز بهتر این است که در راه خدا آزادش کنم. 📚 بحار ج 44، ص 194 @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❏حَـرَمـت‌قِسمَـتَم‌‌مۍشَوَد...シ• ✦‌لِذَتِ‌؏ِـشـقۡ،بِہ‌این‌حِسِ‌بِـلاتَڪلیفۍست؛ حَـرَمـت‌قِسمَـتَم‌‌آیـٰابِشـوَدیـٰانِہ...![🙃] ❍روزشــمارتــااربـعیـن☜︎︎︎✰4✰❍ 📲@tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
30.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کـــاش … یادمان بماند با شكستن دل دیگران خوشبخت تر نمی شویم کاش بـدانيم اگر دليل اشک کسی شویم دیگر با او طرف نیستیم با خداي او طرفـيم @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🔻رعیت و سلطان یکی از رعایا سلطان بزرگی را ندا داد ولی سلطان از روی تکبر به او اعتنا نکرد و جوابش را نداد. رعیت در خطاب به سلطان گفت : با من سخن بگوی ؛ زیرا خدای تعالی با موسی علیه السلام سخن گفت. سلطان در جواب گفت : ولی تو موسی نیستی ! رعیت در پاسخ گفت : تو هم خدا نیستی ! پس سلطان به خود آمد . اسبش را نگه داشت تا رعیت حاجتش را بگوید و سلطان خواسته اش را برآورده ساخت . @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
✨از حسن بصری پرسیدند : ای شیخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی کند . چه کنیم ؟ ✨گفت : کاشکی خفته بود که اگر خفته را بجنبانی بیدار شود . دلهای شما مرده است که هرقدر می جنبانی بیدار نمی گردد. @tafakornab داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💖 پروردگارا ! از‌ من دور کن هر اندیشه ای را که به ذکرت، مزین نیست.. ای نوای بینوایی من ! خیری که در شر نهفته‌ را ، بر من معلوم کن‌‌. 💖 ای مهربانترین ! کسانیکه در دل مردم ، شمعی از امید روشن میکنند ، چراغ دلشان را همیشه نورانی بگردان . . .! ⭐️خوبان خدایی شبتون بخیر @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh