eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔔اگر از خوردن روغن دنبه می ترسید، حتما حتما این کلیپ را ببینید! 🔮خواص و فواید روغن دنبه که انسان از این همه خاصیتش، حیرت زده می شود! ♡♡♡♡ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
✨﷽✨ ✨ پنج چیز به موفقیت شما کمک میکند : ✦ راحت نـه گفتن ✦ استقبال از انتقاد سازنده ✦ خوش‌بینی به اتفاقات ✦ عدم ترس از شکست احتمالی ✦ توانایی تمرکز بر هدف ... @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
🔻شتر فراری 🐫🐪🐫🐪🐫🐪🐫🐪🐫 امير اسماعيل سامانی حاكم سرزمين مرو بود. او دلي مهربان داشت و علاقه مند بود كه به مردم كمك كند. 🐪روزي، امير اسماعيل مثل هميشه سوار بر اسب شد و به راه افتاد تا در اطراف شهر نيازمندي را پيدا كند. در مزرعه اي، شتري را ديد كه در حال خوردن محصول بود، به يكي از خدمتكاران خود گفت: « پياده شو و ببين شتر مال كيست، ببين مهر و داغ چه كسي بر روي پوست اوست. » 🐪 خدمتكار به داغ شتري نگاهي كرد و گفت: « اي امير! اين شتر، داغ و مهر گله هاي شما را دارد. » امير اسماعيل دستور داد تا شتر را بگيرند، بعد گفت: « يك نفر برود و ساربان شتر مرا پيدا بكند و بياورد. » 🐪 كسـي رفـت و سـاربان را آورد، ساربان روي شتر ديگري نشسته بود و به دنبال شتر گمشده مي گشت. امير از او پرسيد: « اي مرد! شتر من در مزرعه مردم چه مي كند؟ » ساربان گفت: « قسم مي خورم كه آن شتر از شب گذشته فرار كرده است. امروز صبح سحر فهميدم كه گمشده است و از آن موقع تا حالا به دنبالش مي گشتم. » 🐪 امير حرف هاي ساربان را شنيد و قبول كرد، بعد فرمان داد كه صاحب مزرعه را آوردند و به او گفت: « شتر من وارد مزرعه تو شده و كمي از محصولات آن را خورده است. شما به طور متوسط چه مقدار محصول از اين مزرعه برداشت مي كنيد؟ » آن مرد حقيقت را گفت و امير فرمان داد تا فوري بهاي محصول او را به نرخ روز بدهند. 🐪بعد رو به ديگران كرد و گفت: « اگر من بخواهم آدم بي انصافي باشم، نمي توانم از ديگران توقع انصاف داشته باشم. » @tafakornab 👆
🔻خيانت نكن 🏵💠🏵💠 زن به شوهرش گفت : مرد، مگر قرار نبود به مكه برويم و آن جا سكونت كنيم ، تمام وسايل و اثاثيه را جمع كرده ام و آماده است ، پس چرا اين دست و آن دست مى كنى . چند روزى صبر كن ، كار واجبى دارم كه حتما بايد انجامش بدهم . يعنى دوباره وسايل و اثاثيه را باز كنم و بسته بندى ها را به هم بزنم ؟ آرى ، چاره اى نيست . ولى تو كه از من بيشتر براى سكونت در مكه لحظه شمارى مى كردى ، پس ‍ چه شد، اين كار واجبت چيست ؟ ببين زن ، همان طور كه مى دانى من به يكى از مردم اين شهر مبلغى بدهكارم ، مدت زيادى است كه قرض گرفته ام ، بايد آن را بپردازم يا نه ؟ آن مرد ((مرجئى ))را مى گويى ؟ ولش كن ، او كه دين و ايمان درست و حسابى ندارد، تازه نياز هم ندارد، چند روز ديرتر طورى نمى شود. زن ، من به او مديونم ، چرا متوجه نيستى . آخر او كه مذهب ساختگى دارد و امامان هم پيروان آن مذهب را لعن كرده اند، اگر نپردازى نيز گناهى نكرده اى . ابو ثمامه با خشم به زنش نگريست و گفت : از خودت فتوا مى دهى ؟ هيچ مى دانى چه مى گويى ، براى يك نا مسلمان آتش جهنم را بر خود هموار كنم ؟ پس چرا تا چند روز پيش به اين فكر نيفتاده بودى ؟ چند روز پيش كه براى اوضاع مسكن و شغل و... به مكه رفته بودم امام باقر (عليه السلام ) را ديدم . به او گفتم كه قصد سكونت در مكه را دارم ، اما مقدارى بدهى دارم و نظر او را در مورد اين كه بعدها بدهى آن مرد ((مرجئى)) را بپردازم پرسيدم . خب ، امام چه گفت؟ برخيز و مقدارى آب بياور تا بگويم . زن با عجله برخاست و از كوزه آب ريخت و براى شوهرش آورد، در مقابل او نشست و گفت : حتما امام هم با نظر من موافق بود، نه ؟ مرد آب را تا آخر سر كشيد و دستى به ريش هايش كه خيس شده بود كشيد و گفت : اتفاقا نه ، او فرمود ((به سوى طلبكارت بازگرد و قرضت را ادا كن ، مصمم باش به گونه اى زندگى كنى كه هنگام مرگ و ملاقت با خدا به كسى بدهكار نباشى )). ابوثمامه به زنش نگاه كرد، ديد كه خيلى تعجب كرده و ادامه داد: امام باقر (عليه السلام ) حرفى زد كه بيشتر به غيرتم برخورد. چه گفت ؟ گفت: ((مؤ من هرگز خيانت نمى كند)). مگر مى خواهيم خيانت كنيم! نپرداختن بدهى هم يك نوع خيانت است . مرد برخاست و با كمك زنش وسايل را دوباره سرجايش چيد و تصميم گرفتند تا پرداخت بدهى شان آن جا بمانند. @tafakornab 👆
🔻حکایت کشاورز و مار 🌾کشاورزی در دامنۀ کوهی، زمینی داشت که در آن ماری لانه داشت و روزگار به سر می‌برد. کشاورز که از دورنگی‌های اطرافیانش به ستوه آمده و ناراحت بود، تصمیم گرفت با مار دوستی کند. از او که دلیل این کارش را پرسیدند گفت: «مردم اطراف من مانند مارماهی هستند که وقتی از او می‌پرسی تو ماری یا ماهی، پاسخ می‌دهد هر کجا که نفعم باشد مارم و هر کجا که نفعم ایجاب کند، ماهی‌ام! 🐍از این دورنگی‌ها خسته‌ام. مطمئنم که مار دورنگی ندارد و اگر روزی از او بپرسم که تو چه هستی، با قاطعیت خواهد گفت، مار. 🌾با همین تفکر، با مار دوست و همنشین شد. هر روز که به سرکشی و کار روی زمین می‌پرداخت، به مار هم سر می‌زد و برایش غذا می‌آورد و مار با گستاخی فراوان، جلوی او چنبره می‌زد و از غذاهایی که کشاورز به او می‌داد، تناول می‌کرد. 🐍این جریان ماه‌ها ادامه یافت تا زمستان از راه رسید. برزگر به زمینش رفت تا به مار هم سری بزند. مار را دید که به حالت نزار، از فرط سرمای هوا بر هم پیچیده و ضعیف و سست و بی‌حال روی زمین افتاده است. 🌾کشاورز به خاطر سابقۀ آشنایی و دوستی‌ای که با مار داشت، دلش به حال او سوخت، او را برداشت و در توبره‌ای گذاشت و توبره را جلوی دهان الاغش آویزان کرد تا با بازدم الاغ، بدن مار گرم شود و حالش بهتر گردد. 🐍سپس الاغش را به درختی بست و برای جمع‌کردن چوب، اندکی از آنجا دور شد. مار که با گرمای نفس الاغ گرم شده و حالش جا آمده بود، به نفس پلید و شرّ خود بازگشت و لب و دهان الاغ را نیش زد، طوری که الاغ بیچاره بعد از چند دقیقه جان داد. سپس از توبره خارج شد و به سوراخ خود خزید. 🌾کشاورز وقتی با پشته‌ای از هیزم بازگشت، با حیرت به الاغ بیچاره‌اش چشم دوخت و این سخن از پدرش به یادش آمد که: «هر کسی با بدها آشنایی کند، اگر هم خود در نهایت خوبی باشد، باز بدی نصیب وی خواهد شد، چرا که هر نفس پلیدی تا بدی و پلادت نکند، از دنیا نخواهد رفت، هرچند که به وی خوبی‌ها کرده باشند.» من ندیدم سلامتی از خـسان گر تو دیدی، سلام من برسان @tafakornab 👆
🔻 حکایت سعدی سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا 🎍بالای سرش ز هوشمندی 🪴می‌افتد ستاره بلندی فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد. 🪴توانم آنکه نیازارم اندرون كسي حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست 🎍بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست شور بختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه گر نبیند به روز شپّره چشم چشمه آفتاب را چه گناه راست خواهی هزار چشم چنان کور بهتر که آفتاب سیاه حکایتهای @tafakornab 👆
🔻کریم 🌳درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . 🌳کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟ 🌳کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟ درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. 🌳درویش جهت تشکر نزد خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست. @tafakornab 👆
🔻 همنشین حضرت داوود(ع) ✨روزی حضرت داود (ع) در مناجاتش از خداوند متعال خواست همنشین خودش را در بهشت ببیند. ✨خطاب رسید: «ای پیغمبر ما، فردا صبح از در دروازه بیرون برو، اولین کسی را که دیدی و به او برخورد کردی، او همنشین تو در بهشت است.» ✨روز بعد حضرت داود (ع) به اتّفاق پسرش حضرت سلیمان (ع) از شهر خارج شد. پیر مردی را دید که پشته هیزمی از کوه پائین آورده تا بفروشد. ✨پیر مرد که «متی» نام داشت، کنار دروازه ایستاده و فریاد زد: «کیست که هیزمهای مرا بخرد.» ✨یک نفر پیدا شد و هیزمها را خرید. ✨حضرت داود (ع) پیش او رفت و سلام کرد و فرمود: «آیا ممکن است، امروز ما را مهمان کنی؟!» ✨پیرمرد فرمود: «مهمان حبیب خداست، بفرمائید.» سپس پیر مرد، با پولی که از فروش هیزمها بدست آورده بود، مقداری گندم خرید. وقتی آنها به خانه رسیدند، پیر مرد گندم را آرد کرد و سه عدد نان پخت و نان ها را جلویِ مهمانش گذاشت. ✨وقتی شروع به خوردن کردند، پیرمرد، هر لقمه ای راکه به دهان می برد، ابتدا «بسم الله» و در انتها «الحمد للَّه» می فرمود. ✨وقتی که ناهار مختصر آنها به پایان رسید، دستش را به طرف آسمان بلند کرد و فرمود: «خداوندا، هیزمی را که فروختم، درختش را تو کاشتی. آن را تو خشک کردی، نیروی کندن هیزم را تو به من دادی.مشتری را تو فرستادی که هیزم ها را بخرد و گندمی را که خوردیم، بذرش را تو کاشتی. وسایل آرد کردن و نان پختن را نیز به من دادی، در برابر این همه نعمت من چه کرده ام؟! ✨پیر مرد این حرفها را می زد و گریه می کرد. حضرت داود (ع) نگاه معنا داری به پسرش کرد. یعنی: همین است علت این که او با پیامبران محشور می شود. 📚داستان‏های شهید دستغیب ص ۳۰- ۳۱ @tafakornab 👆
گاهی وقتا خدا دست بعضیا رو یه جوری برات رو می کنه که فقط می خوای داد بزنی بگی خدایا دمت گرم 💫✨ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh✿🍃❀♥️❀🍃✿┅
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
﷽ 🌹﷽🌹﷽ 🌹﷽🌹﷽ ﷽🌹﷽ 🌹﷽ ﷽ الهی❣ امروز به برکت صلوات بر حضرت محمد ص و خاندان پاک و مطهرش (ع) به من و همه ی عزیزانم خیر و برکت و رزق و روزی فراوان و حلال عطا فرما ان شاء الله❣ 🍃🌹اَللّهمّ صلِّ علی 🍃🌹محَمّد وآل مُحَمَّد 🍃🌹وَعجِّّل فرجهُم @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
❤️ 💚 💝 خواهد آمد ای دل دیوانه‌ام او که نامش با لبانم آشناست من گل نرگس برایش چیده ام باورم کن خواهد آمد، باوفاست 🌹تعجیل درفرج صلوات🌹 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
❤️ ❤️ این چہ حرفیست کہ در عالَمِ بالاست بهشت هرڪجا نام حسین است همان ‌جاست‌ بهشت اَلسَلامُ عَلَی اَلْحُسَینْ وَعَلْی عَلِی اِبنِ اَلحُسَینْ وَعَلْی اُلادِ اَلحُسَینْ وَعَلیْ اَصْحابَ اَلحُسَینْ 🌹 🌹 @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh