#یک داستان یک پند
💫شیخ رجبعلی خیاط تعریف میکرد:
🌿در بازار بودم، اندیشه مكروهی در ذهنم گذشت.
سریع استغفار كردم و به راهم ادامه دادم.!
قدری جلوتر شترهایی 🐪🐪قطار وار از كنارم میگذشتند...
ناگاه یكی از شترها لگدی انداخت كه اگر خود را كنار نمیكشیدم، خطرناك بود
🌹به مسجد رفتم و فكر میكردم همه چیز حساب دارد.
این لگد شتر چه بود؟!
💫در عالم معنا گفتند:
شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه آن فكری بود كه كردی!
گفتم: اما من كه خطایی انجام ندادم...
گفتند: لگد شتر🐪 هم كه به تو نخورد!
👌اثر کارهای ما در عوالم جریان دارد، حتی یک تفکر منفی میتواند تاثیری منفی ایجاد کند...
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#دسته_بندي_مردم_ازنگاه_امام_علي
مردم در دنیا از جهت کار و عمل دو دسته اند:
اول آنکه در دنیا برای دنیا کار می کند که دنیایش او را از آخرتش باز می دارد.
او از فقر و تهی دستیِ بازماندگانش می ترسد ولی از تنگ دستی و فقر آخرت خود غافل است، لذا عمرش را برای سود و منفعت دیگران از دست می دهد.
دوم آنکه در دنیا برای عالم بعد از دنیا کار می کند.
پس بی آنکه خود را زیاده به زحمت اندازد بهره اش از دنیا به او می رسد، پس هر دو نصیب را به دست می آورد و هر دو دنیا را مالک می شود.
#عيون_الحكم_ج٦٦
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#سوادزندگی
آدمها ، «دروغ» میگویند
تا از چشم هم نیفتند
غافل از اینکه، دروغ تنها چیزیست
که آدمها را از چشم هم می اندازد ؛
«قدر» چیزهایی را که دارید بدانید
قبل از اینکه ، روزگار به شما بفهماند
که باید قدرشان را میدانستید ؛
بجای اینکه، از كسی «متنفر باشيد»
او را،از «دايرهٔ توجه تان» خارج کنید ؛
بعضی از انسان ها
به «خودشان قول داده اند»
که تا آخر عمر ، در برابر فهمیدن
مقاومت کنند ؛
اگر به دنبال
یک ناجی قدرتمند «می گردید»
تا زندگیتان را دگـرگـون نمـاید،
به «آینه ای» که در مقابلتان
قرار دارد نگاهی بیندازید ؛
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#قاسم_پسر_هارون
مردى از اهالى بصره به نام عبدالله بصرى مى گوید من در بصره خانه اى داشتم که دیوارش خراب شده بود.
روزى آمدم کارگرى بگیرم تا دیوار را بسازد.
کنار مسجدى، جوانى را دیدم مشغول خواندن قرآن است و بیل و زنبیلى هم در پیش رویش گذاشته است.
گفتم کار مى کنى؟
گفت آرى، خداوند ما را براى کار و کوشش و زحمت و رنج براى تأمین معیشت از راه حلال آفریده.
گفتم بیا به خانه من کار کن.
گفت اول اجرتم را معین کن، سپس مرا براى کار ببر.
گفتم یک درهم مى دهم.
گفت بى مانع است.
همراهم آمد و تا غروب کار کرد.
دیدم به اندازه دو نفر کار کرده ، خواستم از یک درهم بیشتر بدهم قبول نکرد.
گفت بیشتر نمى خواهم.
روز بعد دنبالش رفتم و او را نیافتم.
از حالش جویا شدم، گفتند جز روز شنبه کار نمى کند.
روز شنبه اول وقت، نزدیک همان مسجدى که در ابتداى کار او را دیده بودم ملاقاتش کردم.
او را به منزل بردم و مشغول بنایى شد، گویى از غیب به او مدد مى رسید.
چون وقت نماز شد، دست و پایش را شست و مشغول نماز واجب شد.
پس از نماز، کار را ادامه داد تا غروب آفتاب رسید.
مزدش را دادم و رفت.
چون دیوار خانه تمام نشده بود، صبر کردم تا شنبه دیگر به دنبالش بروم.
شنبه رفتم و او را نیافتم.
از او جویا شدم، گفتند دو سه روزى است بیمار شده.
از منزلش جویا شدم، محلى کهنه و خراب را به من آدرس دادند.
به آن محل رفتم و دیدم در بستر افتاده.
به بالینش نشستم و سرش را به دامن گرفتم.
دیده باز کرد و پرسید تو کیستى؟
گفتم مردى هستم که دو روز برایم کار کردى، عبدالله بصرى مى باشم.
گفت تو را شناختم، آیا تو هم علاقه دارى مرا بشناسى؟
گفتم آرى، بگو کیستى؟
گفت من قاسم، پسر هارون الرشید هستم.
تا خود را معرفى کرد، از جا برخاستم و بر خود لرزیدم، رنگ از صورتم پرید.
گفتم اگر هارون بفهمد فرزندش در خانه من عملگى کرده، مرا به سیاست سختى دچار مى کند و دستور تخریب خانه ام را مى دهد.
قاسم فهمید دچار وحشت شدید شده ام، گفت نترس و وحشت نکن، من تا به حال خود را به کسى معرفى نکرده ام.
اکنون هم اگر آثار مردن در خود نمى دیدم، حاضر به معرفى خود نبودم.
مرا از تو خواهشى است.
هرگاه دنیا را وداع کردم، این بیل و زنبیل مرا به کسى که برایم قبر آماده مى کند بده و این قرآن هم که مونس من بوده به اهلش واگذار.
انگشترى هم به من داد و گفت اگر گذرت به بغداد افتاد، پدرم روزهاى دوشنبه بار عام مى دهد.
آن روز به حضور او مى روى و این انگشتر را پیش رویش مى گذارى و مى گویى فرزندت قاسم از دنیا رفت و گفت چون جرأت تو در جمع کردن مال دنیا زیاد است، این انگشتر را روى اموالت بگذار و جوابش را هم در قیامت خود بده که مرا طاقت حساب نیست.
این را گفت و حرکت کرد که برخیزد، نتوانست.
دو مرتبه خواست برخیزد، قدرت نداشت.
گفت عبدالله، زیر بغلم را بگیر و مرا از جاى بلند کن که آقایم امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آمده.
او را از جاى بلند کردم.
به ناگاه روح پاکش از بدن مفارقت کرد، گویا چراغى بود که برقى زد و خاموش شد.
#خزينة_الجواهر_علي_اكبرنهاوندي_ص٢٩١
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
8.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 حجت الاسلام پناهیان : آدم قویِ اجرایی میخوایم!
⚠️ چرا همش دنبال برنامهایم، مگه نداریم؟!
🌸🍃🌸🍃
#اوج_قدرت
بزغاله ای
روی پشت بام بود
و به شیری که از پایین عبور
می کرد توهین میکرد
و ناسزا می گفت...
شیر گفت :
این تو نیستی که به من ناسزا
می گوید ،
بلکه این جایگاه توست
که به من ناسزا می گوید....!!
مبادا بوسیله جایگاهت به دیگران
توهین کنی،
که تکیه گاهت با گذر زمان سست شده و فرو میپاشد،
آنگاه تو میمانی و آنهایی که تحقیرشان کردی......!!
پس در اوج قدرت مرد باش....
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
امام باقر (ع) میفرمایند: «حضرت موسی (ع) در طور سینا از خدا پرسید که خدایا در حکمت این کار تو ماندهام که تو ارحمالراحمینی پس برای چه پدری را میگیری تا طفل صغیر او گریه کند و در سختی بیفتد؟»
سلطان علیالاطلاق، حضرت حق فرمودند: «ای موسی! آیا تو دوست نداری من آفریده خود را روزی دهم و سرپرست او شوم؟ پدرش چه میتوانست برای فرزندش فراهم کند که من از آن ناتوانم؟ من میخواهم با این کار به بندگانم نشان دهم که روزی شما دست من است نه والدینتان و فرصتی در اختیار گنهکاران قرار دهم تا با احسان به آن طفل یتیم٬ گناهان سنگین خود را نزد من قلم عفو بکشند.
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#منطق
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
روزى حضرت موسى عليه السلام از محلى عبور مى كرد رسيد بر سر چشمه اى در كنار كوه، با آب آن چشمه وضو گرفت، بالاى كوه رفت تا نماز بخواند در اين موقع اسب سوارى به آنجا رسيد. براى
آشاميدن آب از اسب فرود آمد، در موقع رفتن كيسه پول خود را فراموش نموده رفت. بعد از او چوپانى رسيد كيسه را مشاهده كرده برداشت.
بعد از چوپان پيرمردى بر سر چشمه آمد، آثار فقر و تنگدستى از ظاهرش آشكار بود دسته هيزمى بر روى سر داشت، هيزم را يك طرف نهاده براى استراحت كار چشمه خوابيد. چيزى نگذشت كه اسب سوار برگشت اطراف چشمه را براى پيدا كردن كيسه جستجو نمود. ولى پيدا نكرد. به پيرمرد مراجعه نمود او هم اظهار بى اطلاعى نمود بين آن دو سخنانى شد كه منجر به زد و خورد گرديد بالاخره اسب سوار آنقدر هيزم كش را زد كه جان داد.
حضرت موسى عليه السلام عرض كرد پروردگارا اين چه پيش آمدى بود عدل در اين قضيه چگونه است؟ پول را چوپان برداشت پيرمرد ستم واقع شد، خطاب رسيد موسى همين پيرمرد پدر آن اسب سوار را كشته بود بين اين دو قصاص انجام گرديد در ضمن پدر اسب سوار به پدر چوپان به اندازه پول همان كيسه مقروض بود از اينرو به حق خود رسيد من از روى عدل و دادگرى حكومت ميكنم .
#بحارالانوار
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#سرباز_شجاع
اسکندر مقدونی در جنگی در میان لشگریانش سربازی دید که بر اسبی لاغر و علیل سوار است. سرزنشش نمود و گفت: شرم نداری با این اسب به معرکه آمده ای؟
سرباز خندید. اسکندر تعجب کرد و گفت: من به تو عتاب می کنم و تو می خندی؟
سرباز گفت: من بر اسبی سوارم که هرگز نمی توانم با آن از جنگ بگریزم اما شما بر اسبی سواری که با آن فرار برایت میسر است.
اسکندر از جواب سرباز خجالت کشید و به او پاداش داد...
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#سوادزندگی
خوشبختي ديگران ...
هرگز کم نمي کند از " خوشبختي تو "
و ثروت آنان ..!!
هرگز کم نمي کند " رزق تو را "
و صحت آنان ...
هرگز نمي گيرد " سلامتي تو را "
پس مهربان باش..
و آرزو کن براي ديگران ...
آنچه را که آرزو مي کني "براي خودت"
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝
🌸🍃🌸🍃
#حق_الناس
احمد پسر حوارى مى گويد:
آرزو داشتم سليمان دارانى (يكى از عرفا) را در خواب ببينم.
پس از يك سال،سرانجام او را در خواب ديدم.
به او گفتم :
استاد! خداوند با تو چه كرد؟
گفت: اى احمد! از جايى مى آمدم ، قدرى هيزم در آنجا ديدم،چوبى به اندازه چوب خلال از آنها برداشتم،حتی نمى دانم خلال كردم يا نه!
اكنون يك سال است كه براى حساب همان چوب معطل هستم...
#بحارالانوارج٧٨ص٥٣
🔰 #داستان_وضرب_المثل 🔰
╔═. ♡♡♡.══════╗
❣ @tafakornab ❣
╚══════. ♡♡♡.═╝